ویو کوک
ویو کوک
در ساعتی که ات گفت....در مکانی که ات گفت...پیش آدمی که ات گفت .....
دقیقا رفتم
اما هیچ کس اونجا نبود حدود یک ربع صبر کردم تا فردی که ات گفت بیاد
تا از توی جاده خاکی
نور سفید ماشین از جاده خاکی معلوم شد
فرد از ماشین پیاده شد با ی ماسک جلوی صورتش و تیپ مشکی
کوک:پرونده رو بده
شخص:منتظر تایید خانم کیم هستم.......
کوک اینکه اینقدر همه از ات حساب میبردن رو مخم بود اما به روی خودم نیوردم که دیدم دستش رو برد سمت گوشش و گفت
شخص:چشم
بفرمایین تمام چیز هایی که میخواستین این تو هستن
کوک:فقط پرونده رو گرفتم
و سوار ماشین شدم و راه افتادم کنار جاده خاکی جلوتر وایسادم تا توی پرونده رو نگاه کنم
که چشمام چهار تا شد
هزار تا کثافت کاری از کارای جک
قتل قاچاق خلاف و هزار تا کار دیگه رو دیدم پوزخندی روی لبم نشست و توی ذهنم گفتم
کارت تمومه کیم جک
ویو ات
پرونده رو به آدمم گفتم به کوک بده
اما کوک نمیدونه که تموم اون پرونده دروغ و مزخرفه
همونطور که نابودم کردی کوک
نابودت میکنم
به سمت خونه راه افتادم
وقتی رفتم تو بابام رو دیدم که توی آشپزخونه در حال غذا درست کردن بود دلم براش ضعف رفت ولی به روی خودم نیوردم و در حال بالا رفتن از پله ها بودم
که گفت
جک: دخترکم ات بابا نمیخوای غذا بخوریم؟
ات:گرسنه نیستم
جک:بابا ات....(سرش رو خم میکنه)
ات:هوف.. الان لباس عوض میکنم میام
جک:با ذوق ...بدو بیا
ویو ات
دلم نمیخواست ناراحت ببینمش هرچی باشه هر دروغی ام گفته باشه اون دوستم داره و من اینو از تو نگاهش میخونم...
رفتم پایین دیدم ی شام مفصل درست کرده سر میز نشستم و شروع کردم به خوردن
جک:ات بابا ببخشید ات دخترکم من دوست دارم هرکار کردم به خاطر این بوده غم به ابروت نیاد
ات: توی چشمم حلقه ای از اشک جمع شد نتونستم خودم کنترل کنم بلند شدم و خودمو پرت کردم توی بغلش ..
بابا الیزابت حتی الآنم منو نمیخواد حتی الآنم منو از خودش دور میکنه حتی الآنم فقط میخواد مال های منو بکشه بالا
بابا من چرا حق ندارم زندگی کنم
چرا حق ندارم تجربه داشتن مادر رو داشته باشم
دلم میخواد فقط یک بار از تح دل بهم لبخند بزنه و بگه از تح دلش دوستم داره بابا من این ات نیستم خیلی شکستم خیلی خستم خیلی(با گریه شدید)
جک:دخترکم ات بعضی ها لایق مادر بودن نیستن یا بخوام بهتر بهت بگم الیزابت لایق تو نیست
میخوای بهت بگم چرا الیزابت لایق تو نیست
بشین روی مبل تا برات تعریف کنم
سال ها پیش وقتی من نوجوان بودم یک دل نه صد دل عاشق الیزابت شدم
نمیدونستم اگر بهش بگم من رو قبول میکنه یا نه اما ی روز دلم رو زدم به دریا و به الی گفتم اونم به دروغ گفتش که من رو دوست داره و من بسیار تا بسیار خوشحال شدم
تا اینکه یک ماه بعد الی فهمید حامله است
بچه ای که توی شکمش بود رو انداخت به گردن من و گفته بود من بهش تج.اوز کردم پدر و مادرم من رو به چشم یک متجاوز میدیدن هرکار کردم نتونستم سابت کنم که من کاری انجام ندادم
تا اینکه فهمیدم اون بچه از کیه از پدرت بود و الی با پدرت نقشه کشیده بودن که بچه رو به گردن من بندازن که بچه فامیلی کیم رو بگیره و مال و ثروت من بشه مال اون بچه
منم مدرک جمع کردم و ثابت کردم که یک متجاوز نیستم
بعد ها الی آمد دم خونم و التماس کرد که بهم برگردیم و اون عاشقمه
اما اون موقع من هیچ حسی به الی نداشتم چون بسیار ادم مزخرفی بود
اما بعد از اون من الی رو ندیدم تا روز مرگ سیاه و ورود دخترکی به زیبایی ماه به زندگیم
اما نفهمیدم که بچه ای که توی شکم مادرت بود بدنیا آمد یا نه
تمرکز زندگی من بعد از اون روز فقط و فقط تو بودی ات گرچه پدر خونیت نیستم ولی تمام سعیمو میکنم که جای اون رو بگیرم
توی شوک بودم ولی حرف آخر جک من رو به خودم آورد
ات:بابا تو بهترین پدری هستی که توی کل عمرم دیدم(رفتم سمتش و بغلش کردم)
ویو کوک
در ساعتی که ات گفت....در مکانی که ات گفت...پیش آدمی که ات گفت .....
دقیقا رفتم
اما هیچ کس اونجا نبود حدود یک ربع صبر کردم تا فردی که ات گفت بیاد
تا از توی جاده خاکی
نور سفید ماشین از جاده خاکی معلوم شد
فرد از ماشین پیاده شد با ی ماسک جلوی صورتش و تیپ مشکی
کوک:پرونده رو بده
شخص:منتظر تایید خانم کیم هستم.......
کوک اینکه اینقدر همه از ات حساب میبردن رو مخم بود اما به روی خودم نیوردم که دیدم دستش رو برد سمت گوشش و گفت
شخص:چشم
بفرمایین تمام چیز هایی که میخواستین این تو هستن
کوک:فقط پرونده رو گرفتم
و سوار ماشین شدم و راه افتادم کنار جاده خاکی جلوتر وایسادم تا توی پرونده رو نگاه کنم
که چشمام چهار تا شد
هزار تا کثافت کاری از کارای جک
قتل قاچاق خلاف و هزار تا کار دیگه رو دیدم پوزخندی روی لبم نشست و توی ذهنم گفتم
کارت تمومه کیم جک
ویو ات
پرونده رو به آدمم گفتم به کوک بده
اما کوک نمیدونه که تموم اون پرونده دروغ و مزخرفه
همونطور که نابودم کردی کوک
نابودت میکنم
به سمت خونه راه افتادم
وقتی رفتم تو بابام رو دیدم که توی آشپزخونه در حال غذا درست کردن بود دلم براش ضعف رفت ولی به روی خودم نیوردم و در حال بالا رفتن از پله ها بودم
که گفت
جک: دخترکم ات بابا نمیخوای غذا بخوریم؟
ات:گرسنه نیستم
جک:بابا ات....(سرش رو خم میکنه)
ات:هوف.. الان لباس عوض میکنم میام
جک:با ذوق ...بدو بیا
ویو ات
دلم نمیخواست ناراحت ببینمش هرچی باشه هر دروغی ام گفته باشه اون دوستم داره و من اینو از تو نگاهش میخونم...
رفتم پایین دیدم ی شام مفصل درست کرده سر میز نشستم و شروع کردم به خوردن
جک:ات بابا ببخشید ات دخترکم من دوست دارم هرکار کردم به خاطر این بوده غم به ابروت نیاد
ات: توی چشمم حلقه ای از اشک جمع شد نتونستم خودم کنترل کنم بلند شدم و خودمو پرت کردم توی بغلش ..
بابا الیزابت حتی الآنم منو نمیخواد حتی الآنم منو از خودش دور میکنه حتی الآنم فقط میخواد مال های منو بکشه بالا
بابا من چرا حق ندارم زندگی کنم
چرا حق ندارم تجربه داشتن مادر رو داشته باشم
دلم میخواد فقط یک بار از تح دل بهم لبخند بزنه و بگه از تح دلش دوستم داره بابا من این ات نیستم خیلی شکستم خیلی خستم خیلی(با گریه شدید)
جک:دخترکم ات بعضی ها لایق مادر بودن نیستن یا بخوام بهتر بهت بگم الیزابت لایق تو نیست
میخوای بهت بگم چرا الیزابت لایق تو نیست
بشین روی مبل تا برات تعریف کنم
سال ها پیش وقتی من نوجوان بودم یک دل نه صد دل عاشق الیزابت شدم
نمیدونستم اگر بهش بگم من رو قبول میکنه یا نه اما ی روز دلم رو زدم به دریا و به الی گفتم اونم به دروغ گفتش که من رو دوست داره و من بسیار تا بسیار خوشحال شدم
تا اینکه یک ماه بعد الی فهمید حامله است
بچه ای که توی شکمش بود رو انداخت به گردن من و گفته بود من بهش تج.اوز کردم پدر و مادرم من رو به چشم یک متجاوز میدیدن هرکار کردم نتونستم سابت کنم که من کاری انجام ندادم
تا اینکه فهمیدم اون بچه از کیه از پدرت بود و الی با پدرت نقشه کشیده بودن که بچه رو به گردن من بندازن که بچه فامیلی کیم رو بگیره و مال و ثروت من بشه مال اون بچه
منم مدرک جمع کردم و ثابت کردم که یک متجاوز نیستم
بعد ها الی آمد دم خونم و التماس کرد که بهم برگردیم و اون عاشقمه
اما اون موقع من هیچ حسی به الی نداشتم چون بسیار ادم مزخرفی بود
اما بعد از اون من الی رو ندیدم تا روز مرگ سیاه و ورود دخترکی به زیبایی ماه به زندگیم
اما نفهمیدم که بچه ای که توی شکم مادرت بود بدنیا آمد یا نه
تمرکز زندگی من بعد از اون روز فقط و فقط تو بودی ات گرچه پدر خونیت نیستم ولی تمام سعیمو میکنم که جای اون رو بگیرم
توی شوک بودم ولی حرف آخر جک من رو به خودم آورد
ات:بابا تو بهترین پدری هستی که توی کل عمرم دیدم(رفتم سمتش و بغلش کردم)
ویو کوک
- ۵۲
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط