{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سایه ی گذشته🌑

در سایه ی گذشته🌑

# قسمت اول (پایان): «انفجار خشم»

---

مادارا با یه نگاه آخر تحقیرآمیز به کاکاشی، از اتاق بیرون رفت. صدای قدم‌هاش تو راهرو محو شد.

سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد. اوبیتو، با دستایی که می‌لرزیدن، به تخت چنگ زده بود. کاکاشی نزدیک‌تر اومد.

**کاکاشی:** *(آروم)* حالت خوبه؟

**اوبیتو:** *(ناگهان، با صدایی که از خشم می‌لرزید)* نباید دخالت می‌کردی!

کاکاشی جا خورد.

**کاکاشی:** اوبیتو، اون داشت مجبورت می‌کرد با یه دست شکسته بری ماموریت. من فقط—

**اوبیتو:** *(بلند می‌شه، با وجود درد دستش)* فقط چی؟! فکر کردی داری از من محافظت می‌کنی؟ من ۲۵ سالمه، کاکاشی! سال‌هاست دارم خودم از خودم مراقبت می‌کنم. تو کی هستی که بیای وسط زندگیم و تصمیم بگیری چیکار باید بکنم و چیکار نکنم؟

کلمات مثل شلاق به کاکاشی خوردن. ولی چیزی که بیشتر از همه تو صداش بود، درد بود — نه خشم واقعی.

**کاکاشی:** *(صداش سرد می‌شه، انگار یه دیوار یخی بین‌شون کشیده می‌شه)* باشه. هر غلطی می‌خوای بکن.

اون جمله، ساده و بی‌احساس، تو فضا معلق موند. اوبیتو یهو حس کرد یه چیزی تو سینه‌ش فرو ریخت.

کاکاشی، بدون یه کلمه‌ی دیگه، پرونده رو برداشت و از اتاق بیرون رفت. در پشت سرش بسته شد.

اوبیتو رو تخت نشست، دستش رو دور زانوهاش حلقه کرد. برای اولین بار بعد از سال‌ها، حس کرد داره چیزی رو از دست می‌ده که واقعاً براش مهم بود — و خودش با دستای خودش خرابش کرده بود.

**اوبیتو:** *(زیر لب، با صدایی که می‌شکنه)* لعنتی...

---

### دو روز بعد — مرخصی

اوبیتو، با دست گچ‌گرفته، از بیمارستان مرخص شد. کاکاشی اون روز شیفت نداشت — یا شاید عمداً نیومده بود. اوبیتو، با یه ساک کوچیک تو دست سالمش، از در بیمارستان بیرون زد.

بارون ریز و سرد داشت می‌بارید. اوبیتو، به‌جای این‌که تاکسی بگیره، فقط ایستاد. نگاهش به آسمون خاکستری بود.

**اوبیتو:** *(زیر لب)* «هر غلطی می‌خوای بکن»...

قدم زد، تو بارون، بدون چتر، بدون این‌که براش مهم باشه. انگار می‌خواست تنبیه بشه. انگار سرما و درد بدنش راحت‌تر از درد تو سینه‌ش بود.

---

### شب — آپارتمان اوبیتو

اوبیتو، خیس و یخ‌زده، بالاخره رسید خونه. لباساشو عوض نکرد. فقط رو کاناپه دراز کشید و به سقف خیره شد.

**اوبیتو:** *(نجوا، با خودش)* چرا این‌قدر بهش سخت گرفتم... اون فقط... نگرانم بود.

چشماش رو بست. فردا صبح، تب داشت.
دیدگاه ها (۴)

در سایه ی گذشته🌑# قسمت اول (ادامه): «شکستن دیوارها»### یک هف...

در سایه ی گذشته🌑پارت اول( درخواستی )# قسمت اول: «اولین برخور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط