در سایه ی گذشته🌑
در سایه ی گذشته🌑
# قسمت اول (ادامه): «شکستن دیوارها»
### یک هفته بعد — همون اتاق بیمارستان
روال ثابتی شکل گرفته بود: هر روز صبح، کاکاشی سر میزد. اولش فقط برای معاینه بود. ولی کمکم، ویزیتها طولانیتر میشدن.
**کاکاشی:** *(وارد میشه، یه فنجون قهوه تو دستشه)* صبح بخیر. امروز درد کمتره؟
**اوبیتو:** *(که دیگه عادت کرده منتظرش باشه، ولی سعی میکنه به روی خودش نیاره)* تو همیشه اینقدر زود میای سر کار؟
**کاکاشی:** *(میشینه رو صندلی کنار تخت)* فقط برای بعضی بیمارها.
**اوبیتو:** *(با یه پوزخند)* بازم همون بحث «بعضیها بیشتر از بقیه»؟
**کاکاشی:** *(میخنده، برای اولین بار یه خندهی واقعی)* شاید.
یه سکوت کوتاه ولی راحت بینشون افتاد. اوبیتو، که همیشه یا در حال جنگیدن بود یا در حال فرار، این آرامش رو غریب میدید — ولی بد نبود.
**اوبیتو:** *(ناگهان، جدیتر)* چرا اینقدر باهام صبوری؟ من... خیلی وقتا بد اخلاقم. خیلیا زود ازم خسته میشن.
**کاکاشی:** *(نگاهش میکنه، بدون قضاوت)* شاید چون فهمیدم بد اخلاقیت یه دیواره. نه ذات واقعیت.
اوبیتو یهو ساکت شد. هیچکس تا حالا اینقدر دقیق ندیده بودتش.
**اوبیتو:** *(زیر لب، تقریباً با خودش)* تو خیلی چیزا رو میبینی که بقیه نمیبینن...
---
### همون روز، عصر — راهروی بیمارستان
یه مرد قدبلند و اخمو، با یونیفرم نظامی، وارد بخش شد. صداش تو راهرو میپیچید و پرستارها رو کنار میزد.
**رئیس (مادارا):** اتاق سرگرد اوچیها کجاست؟
پرستار با تردید راهنماییش کرد. مادارا بدون در زدن وارد اتاق شد.
**مادارا:** *(با لحنی سرد و بیاحساس)* حالت که خوبه، مگه نه؟ چون یه ماموریت جدید داریم و وقت برای مرخصی نیست.
اوبیتو، که تا چند لحظه پیش آروم بود، ناگهان تمام بدنش سفت شد.
**اوبیتو:** *(با صدایی که سعی میکنه محکم باشه)* دستم... تو گچه. نمیتونم.
**مادارا:** *(پوزخند میزنه)* از کی تا حالا اینقدر بهونهگیر شدی؟ یادته کی بزرگت کردم؟ یادته کی بهت همهچیز داد وقتی هیچکس نبود؟
کاکاشی که تازه وارد راهرو شده بود، از پشت در صدا رو شنید و ایستاد. چهرهش سرد و جدی شد.
**اوبیتو:** *(با صدایی که میلرزه از خشم سرکوبشده)* من... الان نمیتونم برم ماموریت.
**مادارا:** *(نزدیکتر میشه، صداش تهدیدآمیز)* «نمیتونم» تو دیکشنری من نیست، اوبیتو. فردا صبح آماده باش.
کاکاشی، که دیگه نمیتونست ساکت بمونه، وارد اتاق شد.
**کاکاشی:** *(محکم، بدون ترس)* ببخشید، ولی این بیمار من نمیتونه به هیچ ماموریتی بره. این یه دستور پزشکیه.
مادارا برگشت و نگاه تحقیرآمیزی به کاکاشی انداخت.
**مادارا:** تو کی هستی که به من بگی چیکار کنم؟
**کاکاشی:** *(بدون اینکه نگاهشو بدزده)* دکترشم. و مسئولیت سلامتیش با منه.
یه سکوت سنگین اتاق رو پر کرد. اوبیتو، بین این دو مرد، حس میکرد قلبش داره میترکه — از یه طرف ترس همیشگیش از مادارا، از طرف دیگه یه حس عجیب: کسی داشت ازش دفاع میکرد. برای اولین بار.
# قسمت اول (ادامه): «شکستن دیوارها»
### یک هفته بعد — همون اتاق بیمارستان
روال ثابتی شکل گرفته بود: هر روز صبح، کاکاشی سر میزد. اولش فقط برای معاینه بود. ولی کمکم، ویزیتها طولانیتر میشدن.
**کاکاشی:** *(وارد میشه، یه فنجون قهوه تو دستشه)* صبح بخیر. امروز درد کمتره؟
**اوبیتو:** *(که دیگه عادت کرده منتظرش باشه، ولی سعی میکنه به روی خودش نیاره)* تو همیشه اینقدر زود میای سر کار؟
**کاکاشی:** *(میشینه رو صندلی کنار تخت)* فقط برای بعضی بیمارها.
**اوبیتو:** *(با یه پوزخند)* بازم همون بحث «بعضیها بیشتر از بقیه»؟
**کاکاشی:** *(میخنده، برای اولین بار یه خندهی واقعی)* شاید.
یه سکوت کوتاه ولی راحت بینشون افتاد. اوبیتو، که همیشه یا در حال جنگیدن بود یا در حال فرار، این آرامش رو غریب میدید — ولی بد نبود.
**اوبیتو:** *(ناگهان، جدیتر)* چرا اینقدر باهام صبوری؟ من... خیلی وقتا بد اخلاقم. خیلیا زود ازم خسته میشن.
**کاکاشی:** *(نگاهش میکنه، بدون قضاوت)* شاید چون فهمیدم بد اخلاقیت یه دیواره. نه ذات واقعیت.
اوبیتو یهو ساکت شد. هیچکس تا حالا اینقدر دقیق ندیده بودتش.
**اوبیتو:** *(زیر لب، تقریباً با خودش)* تو خیلی چیزا رو میبینی که بقیه نمیبینن...
---
### همون روز، عصر — راهروی بیمارستان
یه مرد قدبلند و اخمو، با یونیفرم نظامی، وارد بخش شد. صداش تو راهرو میپیچید و پرستارها رو کنار میزد.
**رئیس (مادارا):** اتاق سرگرد اوچیها کجاست؟
پرستار با تردید راهنماییش کرد. مادارا بدون در زدن وارد اتاق شد.
**مادارا:** *(با لحنی سرد و بیاحساس)* حالت که خوبه، مگه نه؟ چون یه ماموریت جدید داریم و وقت برای مرخصی نیست.
اوبیتو، که تا چند لحظه پیش آروم بود، ناگهان تمام بدنش سفت شد.
**اوبیتو:** *(با صدایی که سعی میکنه محکم باشه)* دستم... تو گچه. نمیتونم.
**مادارا:** *(پوزخند میزنه)* از کی تا حالا اینقدر بهونهگیر شدی؟ یادته کی بزرگت کردم؟ یادته کی بهت همهچیز داد وقتی هیچکس نبود؟
کاکاشی که تازه وارد راهرو شده بود، از پشت در صدا رو شنید و ایستاد. چهرهش سرد و جدی شد.
**اوبیتو:** *(با صدایی که میلرزه از خشم سرکوبشده)* من... الان نمیتونم برم ماموریت.
**مادارا:** *(نزدیکتر میشه، صداش تهدیدآمیز)* «نمیتونم» تو دیکشنری من نیست، اوبیتو. فردا صبح آماده باش.
کاکاشی، که دیگه نمیتونست ساکت بمونه، وارد اتاق شد.
**کاکاشی:** *(محکم، بدون ترس)* ببخشید، ولی این بیمار من نمیتونه به هیچ ماموریتی بره. این یه دستور پزشکیه.
مادارا برگشت و نگاه تحقیرآمیزی به کاکاشی انداخت.
**مادارا:** تو کی هستی که به من بگی چیکار کنم؟
**کاکاشی:** *(بدون اینکه نگاهشو بدزده)* دکترشم. و مسئولیت سلامتیش با منه.
یه سکوت سنگین اتاق رو پر کرد. اوبیتو، بین این دو مرد، حس میکرد قلبش داره میترکه — از یه طرف ترس همیشگیش از مادارا، از طرف دیگه یه حس عجیب: کسی داشت ازش دفاع میکرد. برای اولین بار.
- ۱۲۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط