سناریو انسانی در جلد جادوگر
سناریو انسانی در جلد جادوگر
پارت ۱
بچه ها من این رو از یه سریال دیدم حالا اومدم با مای هیرو قاطیش کردم.
ایزوکو داشت کامیک جادوگر ها رو میخوند و هردفعه بیشتر ذوق میکرد در حالی که مادرش داشت اونطرف اینطرف میدوید و حاضر میشد اینکو کیفش رو از کنار مبلی که ایزوکو روش نشسته بود برداشت و متوجه ایزوکو شد
اینکو: ایزوکو مگه الان نباید مدرسه باشی؟
🥦: ام...باشه الان میرم......(ایزوکو بخاطر قلدری شدن توی مدرسه علاقه ای به مدرسه نداشت)
اینکو: ایزوکو چیزی شده-؟ (اینکو به ساعتش نگاه کرد و دید دیرش شده)
اینکو: ببخشید عزیزم من باید برم روز خوبی توی مدرسه داشته باشی!
🥦: تو هم همینطور....
توی مدرسه که تقریبا داشت تموم میشد من کلاس اینا رو دیگه ننوشتم چون گفتم چیز خاصی نداره
هنوز زنگ خونه نخورده بود و ایزوکو داشت قلدری میشد
جکس: هنوز فکر میکنی جادوگرا واقعی هستن؟ پف! واقعا خنده داره!
مایکل: اره واقعا کی فکر میکنه اینا واقعی هستن؟
(بچه ها ما اینجا سه تا قلدر داریم البته سومی هیچ کاری با ایزوکو نداره و دوست نداره قلدری کنه و دوست داره باهاش دوست باشه فقط میترسه نفر بعدی خودش باشه)
جکس یه بطری آب رو روی سر ایزوکو ریخت و متوجه یه کاغذ شد اونو بلند کرد و خندید.
جکس: نگاه کن! این احمق خودش رو مثل جادوگرا کشیده!
🥦: پسش بده!.......لطفا....
جکس یه نیشخند زد
جکس: حتما..... بهت پسش میدم..
یکم بعد
اون نقاشی کامل خط خطی شده بود و ایزوکو هم گریش گرفته بود.
داشت میرفت خونه که بارون شدیدی شروع شد و یه گربه مشکی رو دید ایزوکو دنبال اون رفت تا به یه خونه ی متروکه رسید. ایزوکو اولش نمیخواست بره ولی دیگه مجبور شد چون بارون شدید تر شده بود
رفت تو و........ یه مرد مو مشکی که داشت وسیله هایی رو که گربه براش آورده بود رو جمع میکرد دید.
پایان
دوستش داشتین؟ نتم بهتر شد گفتم براتون این سناریو رو بزارم
پارت ۱
بچه ها من این رو از یه سریال دیدم حالا اومدم با مای هیرو قاطیش کردم.
ایزوکو داشت کامیک جادوگر ها رو میخوند و هردفعه بیشتر ذوق میکرد در حالی که مادرش داشت اونطرف اینطرف میدوید و حاضر میشد اینکو کیفش رو از کنار مبلی که ایزوکو روش نشسته بود برداشت و متوجه ایزوکو شد
اینکو: ایزوکو مگه الان نباید مدرسه باشی؟
🥦: ام...باشه الان میرم......(ایزوکو بخاطر قلدری شدن توی مدرسه علاقه ای به مدرسه نداشت)
اینکو: ایزوکو چیزی شده-؟ (اینکو به ساعتش نگاه کرد و دید دیرش شده)
اینکو: ببخشید عزیزم من باید برم روز خوبی توی مدرسه داشته باشی!
🥦: تو هم همینطور....
توی مدرسه که تقریبا داشت تموم میشد من کلاس اینا رو دیگه ننوشتم چون گفتم چیز خاصی نداره
هنوز زنگ خونه نخورده بود و ایزوکو داشت قلدری میشد
جکس: هنوز فکر میکنی جادوگرا واقعی هستن؟ پف! واقعا خنده داره!
مایکل: اره واقعا کی فکر میکنه اینا واقعی هستن؟
(بچه ها ما اینجا سه تا قلدر داریم البته سومی هیچ کاری با ایزوکو نداره و دوست نداره قلدری کنه و دوست داره باهاش دوست باشه فقط میترسه نفر بعدی خودش باشه)
جکس یه بطری آب رو روی سر ایزوکو ریخت و متوجه یه کاغذ شد اونو بلند کرد و خندید.
جکس: نگاه کن! این احمق خودش رو مثل جادوگرا کشیده!
🥦: پسش بده!.......لطفا....
جکس یه نیشخند زد
جکس: حتما..... بهت پسش میدم..
یکم بعد
اون نقاشی کامل خط خطی شده بود و ایزوکو هم گریش گرفته بود.
داشت میرفت خونه که بارون شدیدی شروع شد و یه گربه مشکی رو دید ایزوکو دنبال اون رفت تا به یه خونه ی متروکه رسید. ایزوکو اولش نمیخواست بره ولی دیگه مجبور شد چون بارون شدید تر شده بود
رفت تو و........ یه مرد مو مشکی که داشت وسیله هایی رو که گربه براش آورده بود رو جمع میکرد دید.
پایان
دوستش داشتین؟ نتم بهتر شد گفتم براتون این سناریو رو بزارم
- ۱۷۹
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط