پارت پنجاهوهفتم | صبحِ آرام
پارت پنجاهوهفتم | صبحِ آرام
جئون جونگکوک
نور صبح آروم از پنجرهی کلبه داخل میشد.
چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم لارا بود؛ سرش روی سینهم بود و دستم هنوز دورش حلقه شده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
موهاش روی صورتش ریخته بود. آروم کنار زدمش و پیشونیش رو بوسیدم.
ـ صبح بخیر زندگیم...
لارا تکون نخورد.
دوباره آروم گفتم:
ـ عزیزم... بیدار شو.
میچا که هنوز روی فرش دراز کشیده بود، با صدای خوابآلود گفت:
ـ خوابه؟
لبخند زدم.
ـ آره.
رُزا خمیازه کشید.
ـ معلومه خوابه، جونگکوک با اون حرفاش ازرائل هم میفرسته به خواب عمیق!
همه خندیدن.
لارا کمکم چشمهاشو باز کرد.
ـ چی شده؟
خم شدم و آروم گفتم:
ـ صبح شده، خانوم خوابالو.
لبخند زد و دوباره سرش رو روی سینهم گذاشت.
ـ پنج دقیقه دیگه...
دستمو دورش محکمتر کردم.
ـ پنج دقیقه ی شما، یک ساعته کامله ولی خب.
---
بعد از صبحانه، من و جیهان برای بلیتها و کارهای برگشت رفتیم.
قرار شد شب ساعت یک حرکت کنیم سمت فرودگاه و بعد برگردیم کره.
قبل از رفتن، به لیام گفتم:
ـ حواست به دخترا باشه و وسایل رو هم جمع کن.
لیام با اخم مصنوعی گفت:
ـ یعنی من شدم مسئول اینا؟
جیهان خندید.
ـ آره داداش، مبارکه.
---
چند ساعت بعد، لارا و میچا کنار هم نشسته بودن و با گوشی میچا به مامانهاشون زنگ زدن.
مامان لارا اون موقع خونهی مامان میچا بود و هر دو کنار هم نشسته بودن.
مامان میچا گفت:
ـ خب دخترها، خوش گذشت؟
میچا با لبخند گفت:
ـ خیلی مامان. نگران نباش، داریم برمیگردیم کره.
مامان لارا پرسید:
ـ سالمین؟
لارا خندید.
ـ آره مامان، کاملاً خوبیم. خیلی هم خوش گذشت.
چند ثانیه سکوت شد.
میچا نگاهی به لارا انداخت.
ـ مامان... یه چیزی میخوام بگم.
ـ چی؟
میچا با خجالت گفت:
ـ من با یه پسر آشنا شدم.
هر دو مامان همزمان گفتن:
ـ پسر؟!
لارا و میچا از خنده منفجر شدن.
مامان لارا گفت:
ـ ما فکر کردیم رفتین با دوستای دخترتون سفر!
میچا گفت:
ـ خب... دوستامون هم بودن!
مامانش غر زد:
ـ اسمش چیه؟
میچا گفت:
ـ جیهان.
مامان لارا سریع گفت:
ـ لارا، تو هم چیزی داری که به من بگی؟
لارا با خجالت لبخند زد.
ـ خب... آره.
ـ تو هم؟!
ـ آره مامان.
ـ اسمش؟
لارا آروم گفت:
ـ جونگکوک.
مامانش چند لحظه ساکت موند.
ـ جونگکوک؟ کرهایه؟
لارا خندید.
ـ آره مامان. خودش هم اهل کرهست.
مامان میچا گفت:
ـ یعنی شما دوتا رفتین انگلیس برامون داماد بیاریددد؟!
میچا و لارا دوباره خندیدن.
همون لحظه در کلبه باز شد.
جونگکوک و جیهان برگشته بودن.
لارا تا کوک رو دید، لبخند زد.
ـ جونگکوک!
کوک اومد سمتش و کنارش نشست.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
لارا با خنده گفت:
ـ فقط چند ساعت بود!
کوک آروم دستش رو گرفت.
ـ برای من زیادی طولانی بود.
لارا سرش رو روی شونه ی کوک گذاشت.
از گوشی صدای مامانش اومد:
ـ لارا؟ این همون جونگکوکه؟!
لارا یکدفعه سرش رو بلند کرد.
ـ ا... آره! 😭
جونگکوک خندید.
و صدای غرغر دو تا مامان از اون طرف گوشی بلند شد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها داریم به پارتای اخر نزدیک میشیم 🙂💔🤣🍫
جئون جونگکوک
نور صبح آروم از پنجرهی کلبه داخل میشد.
چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم لارا بود؛ سرش روی سینهم بود و دستم هنوز دورش حلقه شده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
موهاش روی صورتش ریخته بود. آروم کنار زدمش و پیشونیش رو بوسیدم.
ـ صبح بخیر زندگیم...
لارا تکون نخورد.
دوباره آروم گفتم:
ـ عزیزم... بیدار شو.
میچا که هنوز روی فرش دراز کشیده بود، با صدای خوابآلود گفت:
ـ خوابه؟
لبخند زدم.
ـ آره.
رُزا خمیازه کشید.
ـ معلومه خوابه، جونگکوک با اون حرفاش ازرائل هم میفرسته به خواب عمیق!
همه خندیدن.
لارا کمکم چشمهاشو باز کرد.
ـ چی شده؟
خم شدم و آروم گفتم:
ـ صبح شده، خانوم خوابالو.
لبخند زد و دوباره سرش رو روی سینهم گذاشت.
ـ پنج دقیقه دیگه...
دستمو دورش محکمتر کردم.
ـ پنج دقیقه ی شما، یک ساعته کامله ولی خب.
---
بعد از صبحانه، من و جیهان برای بلیتها و کارهای برگشت رفتیم.
قرار شد شب ساعت یک حرکت کنیم سمت فرودگاه و بعد برگردیم کره.
قبل از رفتن، به لیام گفتم:
ـ حواست به دخترا باشه و وسایل رو هم جمع کن.
لیام با اخم مصنوعی گفت:
ـ یعنی من شدم مسئول اینا؟
جیهان خندید.
ـ آره داداش، مبارکه.
---
چند ساعت بعد، لارا و میچا کنار هم نشسته بودن و با گوشی میچا به مامانهاشون زنگ زدن.
مامان لارا اون موقع خونهی مامان میچا بود و هر دو کنار هم نشسته بودن.
مامان میچا گفت:
ـ خب دخترها، خوش گذشت؟
میچا با لبخند گفت:
ـ خیلی مامان. نگران نباش، داریم برمیگردیم کره.
مامان لارا پرسید:
ـ سالمین؟
لارا خندید.
ـ آره مامان، کاملاً خوبیم. خیلی هم خوش گذشت.
چند ثانیه سکوت شد.
میچا نگاهی به لارا انداخت.
ـ مامان... یه چیزی میخوام بگم.
ـ چی؟
میچا با خجالت گفت:
ـ من با یه پسر آشنا شدم.
هر دو مامان همزمان گفتن:
ـ پسر؟!
لارا و میچا از خنده منفجر شدن.
مامان لارا گفت:
ـ ما فکر کردیم رفتین با دوستای دخترتون سفر!
میچا گفت:
ـ خب... دوستامون هم بودن!
مامانش غر زد:
ـ اسمش چیه؟
میچا گفت:
ـ جیهان.
مامان لارا سریع گفت:
ـ لارا، تو هم چیزی داری که به من بگی؟
لارا با خجالت لبخند زد.
ـ خب... آره.
ـ تو هم؟!
ـ آره مامان.
ـ اسمش؟
لارا آروم گفت:
ـ جونگکوک.
مامانش چند لحظه ساکت موند.
ـ جونگکوک؟ کرهایه؟
لارا خندید.
ـ آره مامان. خودش هم اهل کرهست.
مامان میچا گفت:
ـ یعنی شما دوتا رفتین انگلیس برامون داماد بیاریددد؟!
میچا و لارا دوباره خندیدن.
همون لحظه در کلبه باز شد.
جونگکوک و جیهان برگشته بودن.
لارا تا کوک رو دید، لبخند زد.
ـ جونگکوک!
کوک اومد سمتش و کنارش نشست.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
لارا با خنده گفت:
ـ فقط چند ساعت بود!
کوک آروم دستش رو گرفت.
ـ برای من زیادی طولانی بود.
لارا سرش رو روی شونه ی کوک گذاشت.
از گوشی صدای مامانش اومد:
ـ لارا؟ این همون جونگکوکه؟!
لارا یکدفعه سرش رو بلند کرد.
ـ ا... آره! 😭
جونگکوک خندید.
و صدای غرغر دو تا مامان از اون طرف گوشی بلند شد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها داریم به پارتای اخر نزدیک میشیم 🙂💔🤣🍫
- ۶۴۵
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط