p37

#خواندن_فیک_بدون_لایک_کامنت_حرام_است😂❤️
«ویو تهیونگ»
دوسش داشتم!
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا روز مراسم.
اون دختر قوی جلوی پام زانو زده بود و از عشق حرف میزد...از عشق به من
انگار فقط منتظر بودم تا اون جمله از دهنش بیرون بشه و قلبم پروانه ایی بشه.
ولی یوحا....همه چیز رو خراب کرد میخوایت بره پیش پدر بزرگ...سعی کردم مانعش بشم اما از دستم فرار کرد....دنبالش رفتم اما وفتب رسیدم داخل اتاق بود!...ایستادم و گوش دادم
داشت از دوست نداشتنم حرف میزد!
میگفت منو نمیخواد.
دختری که تا چند لحظه پیش داشت از عشقش بهم میگفت!
بعد از اون ماجرا فکر میکردم حالم بهتر بشه اما حر لحظه بدتر میشد...
روز بعد از اون صبح زود به دیدن خاله و عمو رفتم
ازشون طلب بخشش کردم
گفتم نمیخوام دخترتون رو ازیت کنم غما دست خودم نیست.
یوحا برگشته بود و همه دور هم جمع بودن.
توی باغ ی کار احمقانه کردم.
درک نکردم که شاید دلش نخواد بهش نزدیک شم.
اما روی مخم رفت!
وقتی لبامو روی لباش گذاشتم حس کردم زمان متوقف شده!
دوست داشتم بارها و بارها اون لحظه تکرار بشه!
هنوز زمان زیادی نگذشته بود که سر و کله ی ی خواستگار پیدا شد!
خیلی عصبی بودم!خون جلوی چشمامو گزفته بود!
وقتی دوسم داشت چجوری قبول کرد که اون خواستگار لعنـ.تی بیاد؟
تا شب از اتاقم بیرون نرفتم،اگر میرفتم یا ی بلایی سر خودم میاوردم یا یوحا!
توی اتاقم سردرگم رژه میرفتم که یهو در اتاق باز شد!
یوحا بود.
انگار دنبال من میگشت.اتاق زیادی تاریک بود و منی که پشت سرش بودم رو نمیدید!
حالا که دقت میکنم عروس خانم تماما سفید پوشیده!
منتظرش نذاشتم و شروع کردم سوال پرسیدن درمورد مهمونا....اونم شروع کرد توضیح دادن!
دستمو مشت کردم!
اون جلوی من داشت از ی مرد دیگه حرف میزد!
برای جلو گیری از هر نوع درگیری،اونو سریع از اتاق بیرون کردم!
به خودم اعتماد نداشتم...میترسیدم کاری انجام بدم که بعد ازش پشسمون بشم!
کلافه تر از قبل روی تخت نشستم!
باید هرجور شده کلک این پسره رو بکنم!!!
اشنباه بزرگی رو مرتکب شده که اومده خواستگاری یوحا!!!
«ویو یوحا»
از صبح دلشوره داشتم!
به اون یارو پیام دادم که ساعت ۷بیاد دنبالم تا حرف بزنیم.
نیم ساعت مونده تا برسه!
اما چرا حال دلم امروز خوب نیست؟
قلبم زیادی بی تابی میکنه....
از دیشب دیگه تهیونگ رو ندیدم.
شاید اینطوری برای هردومون بهتر باشه!
از اتاق بیرون شدم و پایین رفتم.
جونگ،یون،وئول داشتن کارتون نگاه میکردن!
کای هم که سرگرم کار بود!
جلو تر رفتم و کنارش نشستم
+ببینم رو چه پروژه ای کار میکنی؟
کش قوسی به بدنش داد
•مال من نیست....مال یکی از دانشجوهاست...
+دست تو چیکار میکنه؟
•رایتش یکی از استادام اونو برای کار عملی به شرکت ما فرستاده.
+اهان.
•تو چی الان میری سر قرار؟
+اره الاناست که بیاد
•میخوای همراهت بیام!؟
+نه بابا نمیخواد زودی بر میگردم!
•پس حواست به خودت باشه،راستش این پسره ی جوریه!
سرمو تکون دادم!
همزمان صدای گوشیم بلند شد!تدی بود
+بله؟
تدی:بیا دم در منتظرم
+اومدم!
از همه خداحافظی کردم .
توی راه نزدیک بود چند بار نزدیک بود با کله بخورم زمین!
لحظه ای که خواستم در ماشین رو باز کنم نگاهی به پنجره اتاق تهیونگ انداختم.
دم پنجره ایستاده بود و دست به سینه نگام میکرد.
همونجوری که نگاهش میکردم زمزمه کردم
+اگه هزار تا مرد دیگه بهم درخواست ازدواج یا دوستی بدن...اینو بدون پسرعمو که هیچکدوم جای تورو نمیگیرن!
لبخند غمگینی به چهره سردش دادم و در رو باز کردم و سوار شدم!
∆سلام لیدی!
+سلام!
∆چه سلام خشکی!
خونسردیم رو حفظ کردم.
+بهتره زودتر بریم...حرف مهمی رو دارم
∆منم مشتاقم که بشنوم!
بلافاصله ماشین رو روشن کرد حرکت کرد
بعد نیم ساعت به رستوران شیکی رسیدیم
___________________
غلط املایی بود معذرت🎀
این پارت ها پارت های هیجانی ان....حمایت کنین تا زود زود بزارم💕
شرط ها:
لایک:۳۵
کامنت:۲۵
دیدگاه ها (۲۷)

p38

p39

Yoongi

p36

نام فیک: عشق مخفیPart: 34ویو ات*یکساعت طول کشید امتحانمو داد...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط