{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" حکایتی از یک سرخپوست "

" حکایتی از یک سرخپوست "

سرخپوست پیری برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :
در وجود هر انسان، همیشه مبارزه ایی وجود دارد ... مانند؛ مبارزه ی دو گرگ ...

که یکی از گرگها سمبل بدیهاست ...
مثل، حسد، غرور، شهوت، تکبر، و خود خواهی

و دیگری سمبل مهربانی، عشق، امید، و حقیقت است.

کودک پرسید :
پدر کدام گرگ پیروز می شود ...؟

پدر لبخندی زد و گفت ،
گرگی که تو به آن غذا می دهی ...
دیدگاه ها (۳)

گاه می اندیشم چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم ...

‍ مردم اینجا چقدر مهربانند ...!دیدند کفش ندارم ،برایم پاپوش ...

بزرگترین اشتباه زندگیم اونجا بود که فکر میکردم اگه کاری به ک...

" ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨــــﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ ... "ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧـ...

حکایتی : سرخپوست پیری برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :در...

***سرخپوست پیری برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت:»»دروجود ...

سرخپوست پیریبرای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :در وجود هر ا...

سرخپوست پیریبرای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت:در وجود هر ان...

‏سرخپوست پیری برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :در وجود هر...

سرخپوست پیری برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت:در وجود هر ا...

‏سرخپوست پیریبرای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت:در وجود هر ا...

‏سرخپوست پیریبرای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت:در وجود هر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط