دختري عاشق پسري بود . . . پسر اصلا حتي به او نگا
دختري عاشق پسري بود . . . پسر اصلا حتي به او نگاه هم نميکرد . . . چرا که دختر چادري بود . . . ! پسرک هر روز دختران زيبا را سوار ميکرد و با خود به تفريح و گردش ميبرد . . . ماشين گرانبهايي داشت و دختران زيبايي اطراف او جمع ميشدند . . . دخترک عاشق هرروز از دور اشک ميريخت و از دور پسر را نظاره ميکرد . . . روزي استاد پاي تخته نوشت عشق چيست . . . ؟ ! هرکسي روي تخته چيزي نوشت . . . پسرک نوشت پول . . . و دخترک اسم ان پسره مورد علاقش را نوشت . . . همگي خنديدند . . . ! پسرک از خنده ي ديگران عصباني شد و اقدام به تلافي نمود . . . زيباترين پسرهاي دانشگاه را نزديک دخترک ميفرستاد تا بتواند بفهماند دروغ ميگويد اما بي فايده بود . . . هرکاري کرد نتيجه نداشت . . . پسرک هر روز در فکر بود و ديگر با دختري گردش نميرفت و فقط فکر فکر فکر . . . ! روزي دختر تنها در دانشگاه قدم ميزد و پسرک صدايش کرد . . . دل دختر لرزيد و به سمت عشقش نگاه کرد . . . پسرک گفت ميخواهم عشق دروغي ات را نشانم دهي . . . ! دخترک با قدم هاي صداقت جلو رفت و همان لحظه چادرش را از سر درآورد . . . وقتي نزديک پسرک شد پسرک گفت : لازم نيست چادرت را دربياوري . . . ! تا به حال چشم هايي به اين معصومي و صادق نديده بودم . . . تو واقعا زيبايي . . . ! دخترک اشک ريخت . . . و پسر با همان محکمي و صلابت گفت چادرت را سرت کن . . . نميخواهم کسي زيباترينم را ببيند . . . !
- ۱.۳k
- ۱۳ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط