پارت ۴۹:
پارت ۴۹:
هوای سنگین
سال ۲۰۰۶
یوکوهاما:
پسرک مو سفید با اون لباس قرمز بلندش از بالای ساختمون بلندی به شهر نگاه میکرد همیشه دوست داشت همه چیز رو زیر نظر بگیره دوست داشت همه چیز تهد کنترلش باشه
کیساکی و هانما درست پشت سرش وایستاده بودن و در واقع داشتن تموم تلاششون رو میکردن که ترس به دلشون راه ندن
البته ترسیدن یه حس طبیعی بود و اونها حق داشتن توی همچین موقعیتی بترسن
به هر حال اونها الان جلوی خطرناک ترین نسل خلافکار ها وایستاده بودن
پسر مو سفید : میدونی...هوا خیلی سنگینه تو همچین روز های همیشه یه اتفاق میفته حالا هم که شما اومدین اینجا
کیساکی : حقیقتا ما میخواسـ....
پسر مو سفید: کیساکی خودت میدونی قبول کردنت تو این گروه چقدر سخته...و احتمالا بهتر از من میدونی که از تومان اومدن به تنجیکو دلیل نیاز داره
کیساکی خیلی جدی جواب داد : میخوام انتقام بگیرم ...دلیل خوبیه مگه نه ؟
پسر لبخند زد این از نظر اون بهترین دلیل بود به هرحال اون-ایزانا-فردی که به انتقام گرفتن معروف بود
|•|•|•|
فلش بک-۱۲ فوریه سال ۱۹۹۵ - یوکوهاما
پسرک خسته بود این چند روز مدام دنبال کار های تشییع جنازه بود حتی وقت نکرده بود از خواهرش سر بزنه! فقط ۱۶ سال داشت و باید از خواهرش مراقبت میکرد و خرج یک زندگی رو در میورد هیچ کسی رو نداشت و نمیتونست روی کمک یه فرد دیگه هم حساب باز کنه
وارد خونه شد ...خونه اونقدر قدیمی و داغون بود که حس میکردی الان دیوار هایش فرو میریزد
به سمت اتاق خواهرش رفت باید ازش خبر بگیره نمیتونست توی همچین شرایطی فقط به فکر خودش باشه
پشت در وایستا سعی کرد هیچ بغضی توی صداش دیده نشه دست خودش نبود اون خیلی خیلی احساسی بود حتی بیشتر از حد لزوم
در زد و با لحن شوخی گفت : هعی خانوم کوچولو میخوای منو پشت در منتظر بزاری
دخترک در رو باز کرد و چشم غره ارومی به پسر رفت : من کوچولو نیستم
پسرک خندید سعی کرد بغضی که راه گلوش رو بسته بود صد کنه : لابد میخوای بگی من کوچولو ام
دخترک با خونسردی گفت: شاید..چون کسی که هر شب داره گریه میکنه و خوابش نمیبره توی
پسرک خشکش زد انقدر واضح و ضایع بود که با گریه شب هایش را صبح میکنید ؟
به هر حال سعی کرد عادی رفتار کند پس داخل اتاق رفت و لبه تخت نشست دخترک همراه بردارش داخل شد و تنها کمد دیواری اتاق تکیه داد و سرش را پایین انداخت
پسر پرسید : ببینم...حالت خوبه ؟
دخترک بی صدا سر تکون داد و گفت: از تو بهترم
سکوت حکمفرما شد و سپس به صورت اذیت کننده ای کش امد هیچ کسی حرفی برای گفتن نداشت...هیچ کسی فقط هر چند ثانیه سکوت با تک سرفه های دخترک شکسته میشد
دخترم پرسید : مامان..دیگه برنمیگرده مگه نه؟
دخترک تک سرفه کرد
پسرک به زمین خیره شد : نه...اون مرده
دخترک مکث کرد و پرسید : اونجایی که بعد از مرگ میره...خوشحاله ؟
پسرک میخواست با اطمینان بگوید«بله» میخواست بگویید او از انجا مراقب ماست مسخواست بگوید به یادمان است اما دروغ گفتن به خواهرش کار سختی بود
اون دورغ ها را خوب میفهمید
دختر سوال دیگری پرسید: اونجا...باز هم بابا اذیتش میکنه ؟
پسر سرش را بالا گرفت به خواهرش خیره شد و بعد با اطمینان گفت: نه... کسی اونجا حق اینکا رو نداره
دخترک سرفه کرد اینبار چند سرفه پشت سر هم
پسرک به خواهرش زل زد : ببینم حالت خوبه
دخترک بین سرفه ها نفس عمیقی کشید : ا...اره خوبم داداشی
پسرک دستی به موهاش کشید : شاید حساسیت فصلی داری !
سرفه ها ادامه داشت و صدایش فضای اتاق را پر کرده بود
پسرک از روی تخت بلند شد و چند قدم به جلو برداشت : وایستا برات اب بیارم !
دخترک روی زانو هایش افتاد از شدت سرفه ها سرخ شده بود و بین سرفه ها نفس نفس میزد
پسرک به سمت در اتاق رفت دستگیره را گرفت و قبل از باز کردنش صدایی شنید-مثل صدای ریختن اب یا بالا اوردن بود سریع-برگشت
دخترک هنوز سرفه میکرد و به زمین خیره شد بود در بین سرفه ها از دهانش قطره قطره خون میچکید
پسرک کنار خواهرش دوید و نشست
پسر : ابجی ! ابجی حالت خوبه ؟!؟
سرفه ها کمکم از بین رفتن اما هنوز خون از دهان دخترک میچکید دخترک دستش را به معنایی سوکت بالا گرفت نفس نفس میزد خون از دهان و بینی از میریخت و هر لحظه شدید تر میشد
پسرک دستش را روی شانه خواهرش گذاشت و علام کرد : اروم باش...میرم دکتر خبر کنم
دخترک سرش را بالا گرفت رنگ پریده و درمانده بود چشم هایش کم نور بودند به برادرش نگاه کرد فقسه سینه اش خس خس میکرد صدای در زنگ زده ای را میداد که نیاز به تعمیر دارد....
هوای سنگین
سال ۲۰۰۶
یوکوهاما:
پسرک مو سفید با اون لباس قرمز بلندش از بالای ساختمون بلندی به شهر نگاه میکرد همیشه دوست داشت همه چیز رو زیر نظر بگیره دوست داشت همه چیز تهد کنترلش باشه
کیساکی و هانما درست پشت سرش وایستاده بودن و در واقع داشتن تموم تلاششون رو میکردن که ترس به دلشون راه ندن
البته ترسیدن یه حس طبیعی بود و اونها حق داشتن توی همچین موقعیتی بترسن
به هر حال اونها الان جلوی خطرناک ترین نسل خلافکار ها وایستاده بودن
پسر مو سفید : میدونی...هوا خیلی سنگینه تو همچین روز های همیشه یه اتفاق میفته حالا هم که شما اومدین اینجا
کیساکی : حقیقتا ما میخواسـ....
پسر مو سفید: کیساکی خودت میدونی قبول کردنت تو این گروه چقدر سخته...و احتمالا بهتر از من میدونی که از تومان اومدن به تنجیکو دلیل نیاز داره
کیساکی خیلی جدی جواب داد : میخوام انتقام بگیرم ...دلیل خوبیه مگه نه ؟
پسر لبخند زد این از نظر اون بهترین دلیل بود به هرحال اون-ایزانا-فردی که به انتقام گرفتن معروف بود
|•|•|•|
فلش بک-۱۲ فوریه سال ۱۹۹۵ - یوکوهاما
پسرک خسته بود این چند روز مدام دنبال کار های تشییع جنازه بود حتی وقت نکرده بود از خواهرش سر بزنه! فقط ۱۶ سال داشت و باید از خواهرش مراقبت میکرد و خرج یک زندگی رو در میورد هیچ کسی رو نداشت و نمیتونست روی کمک یه فرد دیگه هم حساب باز کنه
وارد خونه شد ...خونه اونقدر قدیمی و داغون بود که حس میکردی الان دیوار هایش فرو میریزد
به سمت اتاق خواهرش رفت باید ازش خبر بگیره نمیتونست توی همچین شرایطی فقط به فکر خودش باشه
پشت در وایستا سعی کرد هیچ بغضی توی صداش دیده نشه دست خودش نبود اون خیلی خیلی احساسی بود حتی بیشتر از حد لزوم
در زد و با لحن شوخی گفت : هعی خانوم کوچولو میخوای منو پشت در منتظر بزاری
دخترک در رو باز کرد و چشم غره ارومی به پسر رفت : من کوچولو نیستم
پسرک خندید سعی کرد بغضی که راه گلوش رو بسته بود صد کنه : لابد میخوای بگی من کوچولو ام
دخترک با خونسردی گفت: شاید..چون کسی که هر شب داره گریه میکنه و خوابش نمیبره توی
پسرک خشکش زد انقدر واضح و ضایع بود که با گریه شب هایش را صبح میکنید ؟
به هر حال سعی کرد عادی رفتار کند پس داخل اتاق رفت و لبه تخت نشست دخترک همراه بردارش داخل شد و تنها کمد دیواری اتاق تکیه داد و سرش را پایین انداخت
پسر پرسید : ببینم...حالت خوبه ؟
دخترک بی صدا سر تکون داد و گفت: از تو بهترم
سکوت حکمفرما شد و سپس به صورت اذیت کننده ای کش امد هیچ کسی حرفی برای گفتن نداشت...هیچ کسی فقط هر چند ثانیه سکوت با تک سرفه های دخترک شکسته میشد
دخترم پرسید : مامان..دیگه برنمیگرده مگه نه؟
دخترک تک سرفه کرد
پسرک به زمین خیره شد : نه...اون مرده
دخترک مکث کرد و پرسید : اونجایی که بعد از مرگ میره...خوشحاله ؟
پسرک میخواست با اطمینان بگوید«بله» میخواست بگویید او از انجا مراقب ماست مسخواست بگوید به یادمان است اما دروغ گفتن به خواهرش کار سختی بود
اون دورغ ها را خوب میفهمید
دختر سوال دیگری پرسید: اونجا...باز هم بابا اذیتش میکنه ؟
پسر سرش را بالا گرفت به خواهرش خیره شد و بعد با اطمینان گفت: نه... کسی اونجا حق اینکا رو نداره
دخترک سرفه کرد اینبار چند سرفه پشت سر هم
پسرک به خواهرش زل زد : ببینم حالت خوبه
دخترک بین سرفه ها نفس عمیقی کشید : ا...اره خوبم داداشی
پسرک دستی به موهاش کشید : شاید حساسیت فصلی داری !
سرفه ها ادامه داشت و صدایش فضای اتاق را پر کرده بود
پسرک از روی تخت بلند شد و چند قدم به جلو برداشت : وایستا برات اب بیارم !
دخترک روی زانو هایش افتاد از شدت سرفه ها سرخ شده بود و بین سرفه ها نفس نفس میزد
پسرک به سمت در اتاق رفت دستگیره را گرفت و قبل از باز کردنش صدایی شنید-مثل صدای ریختن اب یا بالا اوردن بود سریع-برگشت
دخترک هنوز سرفه میکرد و به زمین خیره شد بود در بین سرفه ها از دهانش قطره قطره خون میچکید
پسرک کنار خواهرش دوید و نشست
پسر : ابجی ! ابجی حالت خوبه ؟!؟
سرفه ها کمکم از بین رفتن اما هنوز خون از دهان دخترک میچکید دخترک دستش را به معنایی سوکت بالا گرفت نفس نفس میزد خون از دهان و بینی از میریخت و هر لحظه شدید تر میشد
پسرک دستش را روی شانه خواهرش گذاشت و علام کرد : اروم باش...میرم دکتر خبر کنم
دخترک سرش را بالا گرفت رنگ پریده و درمانده بود چشم هایش کم نور بودند به برادرش نگاه کرد فقسه سینه اش خس خس میکرد صدای در زنگ زده ای را میداد که نیاز به تعمیر دارد....
- ۲.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط