{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# پارت ۲۱

# پارت ۲۱
#کامل‌و‌ناقص

صدای خنده‌ی آقای لی مثل سمِ زهرآلودی بود که توی رگ‌های من می‌دوید.
"مراقب باش که دستت به اون پسر نخوره."
یعنی چی؟
یعنی من یه ویروسم؟
یعنی من باعث میشم تهیونگ بدهکار بشه؟
یا بدتر از اون...
یعنی آقای لی می‌خواد بگه اگه من نزدیک بشم، تهیونگ می‌فهمه که من کی هستم؟

دستم روی دسته‌ی قوری داغ لرزید.
بخار آب جوش می‌خورد و صورت من رو می‌سوزوند، ولی دردِ فیزیکی بهتر از دردِ روانی‌ای بود که الان حس می‌کردم.
تهیونگ هنوز اونجا بود.
هنوز داشت با اون حوله‌ی کاغذی، لکه‌ی کوچیک رو پاک می‌کرد.
اما نگاهش دیگه مثل قبل نبود.
اون دیگه اون آیدلِ مهربان و بی‌تفاوت نبود.
اون داشت شکار می‌کرد.
و من طعمه‌ی اشتباهی بودم.

کوک: (با صدایی که سعی می‌کردم محکم باشه، ولی مثل تار عنکبوت نازک و شکننده بود)
آقای لی... من میرم چای‌ها رو سرو کنم.
لطفاً به مشتری اجازه بدین آروم باشه.

آقای لی دستش رو روی شونه‌ی من گذاشت.
وزنِ سنگین دستش، مثل زنجیر بود.

افای لی:
آروم باشه؟
جونگ کوک... تو فکر می‌کنی من احمقم؟
اون پسر... اون پسر بوی ترس میده.
بوی تو رو می‌شنوه.

من یه قدم عقب رفتم تا شونه‌ام از دستش خلاص بشه.
کوک:
من... من هیچ کاری نکردم.

افای لی:
سکوت کن و برو.
و یه چیز دیگه...
اگه اون پسر رفت، و نخواست پولش رو بده...
قیمتِ اون رفتنش رو از جیب خودت می‌دم.

ترسِ از بیکاری، ترسِ از فقر، و ترسِ از تنهاییِ بیشتر... همه‌ی اینا مثل یه مشتِ محکم، منو هل داد به سمت آشپزخانه.
دروار رو بستم.
تکیه دادم به در و نفس‌نفس می‌زدم.
چشم‌هام رو بستم.
تصویر چشمان سیاه تهیونگ جلوی چشمام بود.
اون چی فکر می‌کرد؟
اون فکر می‌کرد من یه دزد هستم؟
یا فکر می‌کرد من یه دیوونه‌ی عاشق؟

ناگهان، صدای زنگِ درِ رستونیان پیچید.
صدای بلند و تیز.
مثل زنگِ خطر.

آقای لی فریاد زد:
افای لی: کی می‌تونه باشه؟

من در رو باز کردم و بیرون دویدم.
آقای لی با عصبانیت از آشپزخانه اومد بیرون.
تهیونگ هنوز سر جاش نشسته بود، ولی حالا گوشی‌اش رو گذاشته بود کنار و به در خیره شده بود.

در باز شد.
و کسی که وارد شد، نه یه مشتری عادی بود.
و نه یه مشتری مشکوک.

مین یونگ بود.
همراه با چند تا از بچه‌های گروهِ دوستیِ دانشگاه.
اون‌ها داشتند خندیدن و شوخی می‌کردند.
ولی وقتی وارد رستوران شدند، خنده‌شون قطع شد.
چون بویِ تعفنِ آشپزخانه هنوز توی هوا معلق بود.
و چون تهیونگ اونجا بود.

مین یونگ: (با تعجب)
کوک... تو اینجا چیکار می‌کنی؟

من خشکم زد.
مین یونگ... دوستِ صمیمی‌ی من.
اون که همیشه می‌گفت "کوکی تو یه غریبه‌ای برای من".
اون که هیچ‌وقت نمی‌دونست من ساسنگ فنِ تهیونگ هستم.
دیدگاه ها (۳)

# پارت ۲۰#کامل‌و‌ناقصمن برگشتم و به سمت آشپزخانه دویدم.دروار...

# پارت ۱۹#کامل‌و‌ناقصتهیونگ:اشکالی نداره.منم حواسم نبود که ب...

# پارت ۱۶#کامل‌و‌ناقصدست‌هایم با لرزشی غیرقابل کنترل روی چاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط