{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# پارت ۱۹

# پارت ۱۹
#کامل‌و‌ناقص

تهیونگ:
اشکالی نداره.
منم حواسم نبود که باید مواظب می‌بودم.

با اون لحن آرومش، انگار کار بزرگی نکرده بودم.
ولی من می‌دونستم این پایان کار نبود.
اگه لکه پاک نشه، اون می‌ره.
و اگه اون بره، من هیچ‌وقت نمی‌تونم وارد خونه‌ش بشم.

کوک:
اجازه بدید براتون یه نوشیدنی دیگه بیارم.
رایگان.
به عنوان عذرخواهی.

تهیونگ لبخند زد.
یه لبخند واقعی.
یه لبخند که قلبم رو ذوب کرد.

تهیون:
باشه.
یه چای سبز.

من سری تکون دادم و سریع برگشتم به سمت آشپزخانه.
قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌پرید.
به آقای لی نگاه کردم.
اون داشت با انگشتش روی میز ضربه می‌زد و خیره‌ام نگاه می‌کرد.

افای لی:
تو... خیلی بدبختی.

با بی‌توجهی به حرفش، وارد آشپزخانه شدم.
دستشویی رو باز کردم و یه دستمال مرطوب از قفسه برداشتم.
ولی صبر کن.
اگه برم بیرون و دوباره اشتباه کنم چی؟
اگه دستمال رو بریزم رو لباسش چی؟

یه فکر خطرناک توی سرم پیچید.
یه فکر که هم ترسناک بود و هم وسوسه‌کننده.
اگه من برم و مستقیم برسم به میز...
اگه من برسم به میز...
شاید بتونم...

نه!
تمرکز کن!
تو دزد لباس زیری، نه دزد قلب!

دستمال رو برداشتم و سریع برگشتم.
آقای لی هنوز اونجا بود.
چای سبز رو هم ریخته بودم.

کوک: (با صدایی که سعی می‌کردم محکم باشه)
چای شما... و دستمال.

تهیونگ چای رو برداشت.
دستمال رو هم من بهش دادم.
دست‌هام داشتند می‌لرزیدند.

کوک:
لطفا... با احتیاط پاک کنید.

تهیونگ دستمال رو گرفت.
ولی قبل از اینکه شروع به پاک کردن کنه، سرش رو بالا آورد و مستقیم توی چشم‌های من نگاه کرد.

تهیونگ:
تو... چرا می‌لرزی؟

سوال ساده‌ای بود.
ولی من جوابی نداشتم.
جوابم این بود: "چون تو آیدل معروفی هستی و من یه ساسنگ فن دیوونه‌ام که می‌خواد شرتت رو بدزده و الان داره می‌ترسه که لکه‌ی سس رو پاک نکنه."

کوک:
سردمه.
رستوران... سردمه.

تهیونگ برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد یه حرکت غیرمنتظره کرد.
اون دراز شد و یه حوله‌ی تمیز از زیر میز برداشت (که من اصلاً ندیده بودم اونجا هست) و پهن کرد روی زانوهایش.

تهیونگ:
پس اینطوری تمیز کن.
کمتر لکه پخش میشه.

من خشکم زد.
اون داشت بهم دستور می‌داد؟
نه... اون داشت بهم اعتماد می‌کرد؟
من باید می‌رفتم جلو.
من باید دستش می‌کشیدم رو لباسش.

کوک:
باشه.

قدم‌هام رو به سمت میز کشوندم.
می‌تونستم بوی عطرش رو حس کنم.
بوی چوب و گل‌های سفید.
بویی که مستم می‌کرد.
من جلوی میز وایستادم.
تهیونگ صندلیش رو کمی عقب کشید تا فضا باز بشه.

من خم شدم.
دستمال رو روی لکه گذاشتم.
دستم نزدیک دست‌های تهیونگ بود.
انگشت‌های من و انگشت‌های او، میلی‌متری با هم فاصله داشتند.

کوک: (زیر لب)
این... این یه رویاست.

تهیونگ به دستمال نگاه می‌کرد.
من به دست‌های تهیونگ.
یه لحظه، وقت کافی بود.
اگه من الان دستمو می‌کشیدم روی شلوارش...
اگه من الان یه تیکه از پارچه‌ش رو می‌کندم...

ولی من نمی‌تونستم.
اینجا رستوران بود.
آقای لی گوشه‌ی چشمش رو داشت چک می‌کرد.
اگه من حرکتی می‌زدم، هم منو می‌کشید، هم تهیونگ رو.

دستمال رو کشیدم.
لکه محو شد.
تقریباً.
یه لکه‌ی کوچک باقی مونده بود.

کوک:
ببخشید... این یکی...

تهیونگ لبخند زد.
یه لبخند شیطنت‌آمیز.

تهیونگ:
اشکالی نداره.
من خودم پاکش می‌کنم.

اون دستمال رو از دستم گرفت.
تماس پوستی‌ش با دستم، مثل برق‌گرفتگی بود.
من عقب رفتم.

کوک:
خوب... پس... خوشبخت باشین.
دیدگاه ها (۰)

# پارت ۲۰#کامل‌و‌ناقصمن برگشتم و به سمت آشپزخانه دویدم.دروار...

- تا حالا شده از شدت دوست داشتن یکی ندونی چیکار کنی؟+ من هر ...

# پارت ۱۸#کامل‌و‌ناقصبوی سیر داغ و روغن سوخته توی فضای کوچک ...

P14#کامل‌و‌ناقص تهیونگ که انگار گیج شده بود, با تعجب نگاهی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط