{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دروغ گفتم که دوستت ندارم

دروغ گفتم که دوستت ندارم
دست هایم را قلاب کردم
تا تنهایی از شانه هایم بالا برود
ایستادم رو به روی آینه
تا نبودنت را گریه کنم ...
و جای خالی ات را در آغوش میکشیدم...
میخواستم به خودم سیلی بزنم
که از خواب پریدم
رفته بودی ...
و بیداری دندان هایش را به من نشان میداد
تنهایی اتاق را پر کرده بود
سرما ناخن هایش را
در استخوانم فرو میکرد
به پنجره فکر میکردم
غمگین تر از آن بودم
که بخواهم گریه کنم...
خسته تر از آن ، که بخواهم بخوابم ...
"دوستت ندارم"
تنهایی اتاق را پرکرده بود
در هر دو طرف پنجره خودم بودم
زنی که پریده بود خودم بودم
زنی که مرده بود ....
آن طرف شهر ایستاده ای پشت پنجره
و به فراموش کردنم فکر میکنی ...
بالای سرت پرواز میکنم
و با دست هایی که ندارم
تنهایی را از شانه هایت می تکانم ...
دیدگاه ها (۷)

رُخ به رُخ کـــه شـــدیـــم . . .مـــن مـــات شـــدم . . . و...

هنـــــوز در دلمــــی . . .ولــــی نه مثل قدیـــــم . . .تــ...

شســـت بــــاران . . .همــه ی کـوچــه خیـابــان هـا را . . ....

تـو را . . .در قلبــم نگــه مـی دارم . . .شبیــه زخمــی کـــ...

part 5

از پاهایم توی دخمه آویزانم.مغزم تیر میکشد.مچ پاهایم تیر میکش...

نیمه شب است که فیلچ می آید و از سلول بیرون میبرتم از سرسرا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط