از پاهایم توی دخمه آویزانممغزم تیر میکشدمچ پاهایم تیر م
از پاهایم توی دخمه آویزانم.مغزم تیر میکشد.مچ پاهایم تیر میکشد خون در پاهایم جریان ندارد و...ناراحتم.خیلی خیلی ناراحتم.درحدی که اگر مغزم درحال متلاشی شدن نبود احتمالاً الان داشتم گریه میکردم.در سلول تلقی صدا میدهد و مکس سراسیمه وارد میشود"خوبی ری؟!"
و با چوبدستی فشار را از روی بدنم برمیدارد نفس راحتی میکشم و اشکهایم جاری میشوند.
غل و زنجیر دست و پایم را باز میکند و آرام زمینم میگذارد.حالا دیگر دارم گریه میکنم
دست هایم را میگیرد"ری...طوری نیست..."
"من حتی نمیدونستم اون افسون چی هست!اون قصد داشت منو بکشه ولی من واقعاً فقط میخواستم بترسونمش!"
دستش را نوازش وار به کمرم میکشد"میدونم...همه شو میدونم فقط بهم فرصت بده...کاری میکنم پشیمون بشن"
دستمالی آغشته به معجون نعنا گوشه لبم میکشد تا ضدعفونی اش کند"نگاه کن چکار کرده زنیکه روانی!دستش بشکنه!"
بغض گلویم را پنجه میکشد"الان همه فکر میکنن من قاتلم!هنوز یه هفته نشده که اومدم"
"اتفاقاً اصلاً اینطور فکر نمیکنن!ریونکلا و اسلیتیرین طرف ما هستن و هافلپاف بی طرفه.فقط گریفیندوری ها هستن که طرف پاتر رو میگیرن"
"راست میگی؟"
"البته"
"ممنون که اومدی مکسی..."
"شوخیت گرفته؟ممکنه من ری رو رها کنم تا تنهایی گریه کنه؟"
"نه"
"البته که ممکن نیست.تماشای گریه کردنت واقعاً لذت بخشه!"
"عوضی!"
پوزخند موذیانه ای میزند"میدونم"و ژاکتی را از کوله اش درمیآورد و دورم میپیچد"قبل از تاریکی هوا ویل و آلیس رو میکشونم اینجا.مطمئن باش قبل از اینکه بافت موهات به هم بریزه میارم بیرون"
لبخند میزنم"ممنونم"
متقابلاً لبخند میزند"نخوابیا.واست خوراکی میارم"
"دردسر درست نکن کله کدو!"
"من خود دردسرم خواهر"
و با چوبدستی فشار را از روی بدنم برمیدارد نفس راحتی میکشم و اشکهایم جاری میشوند.
غل و زنجیر دست و پایم را باز میکند و آرام زمینم میگذارد.حالا دیگر دارم گریه میکنم
دست هایم را میگیرد"ری...طوری نیست..."
"من حتی نمیدونستم اون افسون چی هست!اون قصد داشت منو بکشه ولی من واقعاً فقط میخواستم بترسونمش!"
دستش را نوازش وار به کمرم میکشد"میدونم...همه شو میدونم فقط بهم فرصت بده...کاری میکنم پشیمون بشن"
دستمالی آغشته به معجون نعنا گوشه لبم میکشد تا ضدعفونی اش کند"نگاه کن چکار کرده زنیکه روانی!دستش بشکنه!"
بغض گلویم را پنجه میکشد"الان همه فکر میکنن من قاتلم!هنوز یه هفته نشده که اومدم"
"اتفاقاً اصلاً اینطور فکر نمیکنن!ریونکلا و اسلیتیرین طرف ما هستن و هافلپاف بی طرفه.فقط گریفیندوری ها هستن که طرف پاتر رو میگیرن"
"راست میگی؟"
"البته"
"ممنون که اومدی مکسی..."
"شوخیت گرفته؟ممکنه من ری رو رها کنم تا تنهایی گریه کنه؟"
"نه"
"البته که ممکن نیست.تماشای گریه کردنت واقعاً لذت بخشه!"
"عوضی!"
پوزخند موذیانه ای میزند"میدونم"و ژاکتی را از کوله اش درمیآورد و دورم میپیچد"قبل از تاریکی هوا ویل و آلیس رو میکشونم اینجا.مطمئن باش قبل از اینکه بافت موهات به هم بریزه میارم بیرون"
لبخند میزنم"ممنونم"
متقابلاً لبخند میزند"نخوابیا.واست خوراکی میارم"
"دردسر درست نکن کله کدو!"
"من خود دردسرم خواهر"
- ۸۰۱
- ۰۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط