{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوتِ سنگینِ میانِ آن‌ها، مثل یک موریانه، داشت ذره‌ذره‌ی

سکوتِ سنگینِ میانِ آن‌ها، مثل یک موریانه، داشت ذره‌ذره‌ی آرامشِ باقی‌مانده‌ی آن‌ها را می‌خورد. چند دقیقه‌ای گذشت که در آن، تنها صدای نفس‌های سنگین و لرزانِ خودِ آن‌ها شنیده می‌شد. اما پارسا، که انگار در میانه‌ی یک طوفانِ فکری گیر کرده بود و نمی‌توانست با این حجم از «بی‌خیالیِ اجباری» کنار بیاید، دوباره منفجر شد.

او با صدایی که از فشارِ بغض و کلافگی، به خشکی می‌زد، گفت:
«آخه نمیشه که هیچی نگه! خب چرا آخه؟ براچی؟!»

این بار سوالش فقط یک پرسش نبود؛ یک فریادِ درمانده بود. او می‌خواست دیوارِ سکوت را بشکافد، می‌خواست کسی، هر کسی، یک جوابِ منطقی به او بدهد که چرا زندگیِ آن‌ها این‌قدر سریع و وحشیانه به لبه‌ی پرتگاه رسیده است.

سینا، که تا آن لحظه زیرِ سایه‌ی سنگینِ خستگی و شرم، سرش را پایین انداخته بود، با شنیدنِ دوباره‌ی این تکرارِ دردناک، تکانی خورد. او حتی توانِ این را نداشت که سرش را بالا بیاورد یا با پارسا روبرو شود. فقط، با تمامِ توانِ باقی‌مانده‌اش، چشمانِ خسته‌اش را از زمین بالا آورد و نگاهی گذرا، شکسته و پر از التماس به پارسا انداخت. نگاهی که انگار می‌گفت: *«من خودم هم نمی‌دونم...»*

با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد و به شدت می‌لرزید، زیر لب گفت:
«ولم کن... توروخدا... ولم کن...»

این جمله‌ی سینا، نه یک دستور، بلکه یک التماسِ جانانه بود. او در آن لحظه، فقط از پارسا فرار می‌کرد؛ از سوالاتش، از نگاهش و از حقیقتِ تلخی که پارسا با هر کلمه‌اش، دوباره بر زخم‌های بازِ او نمک می‌پاشید.

آنیسا که از دیدنِ این صحنه، دیگر طاقتِ خود کردن نداشت، با لحنی که ترکیبی از خستگی و دلخوری بود، پرید وسطِ حرفشان. او که تمامِ تمرکزش را روی آرام کردنِ نازنین و مدیریتِ وضعیتِ جسمیِ بقیه گذاشته بود، حالا دیگر طاقتِ این درگیریِ روحی را نداشت.

او رو به پارسا کرد و با صدایی که سعی می‌کرد جدی باشد، گفت:
«بس دیگه! چرا انقدر گیر دادی؟ نمی‌بینی وضعیت رو؟! ببین چه‌جور حالِ همه‌مون رو گرفتی! الان وقتِ این نیست که هی بازخواست کنی، الان فقط باید...»

او حرفش را تمام نکرد، اما نگاهش به پارسا، معنای جمله‌اش را کامل کرد. فضایِ اتاق حالا از یک بحرانِ شخصی، به یک بحرانِ جمعی تبدیل شده بود؛ جایی که پارسا تنها کسی بود که می‌خواست با «سوال» جلو برود، در حالی که بقیه، با تمامِ توان، فقط می‌خواستند از «سقوط» جلوگیری کنند.
دیدگاه ها (۰)

پارسا، با شنیدنِ کلامِ آنیسا، لب‌هایش را به شدت روی هم فشرد....

لحظه‌ای که نازنین کنار سینا نشست، انگار زمان برای تمام آن پن...

صدای نازنین، با وجودِ آن ضعف و بی‌حالی، مثل برخوردِ یک تیغه‌...

پارسا که تا چند لحظه پیش تلاش می‌کرد با تکیه دادن به دیوار، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط