پارت ۳۵
پارت ۳۵
آرامش دوام نداشت.
پدرم ناپدید شد.
فقط یک پیام باقی مانده بود.
«جنگ شروع شده.»
جونگکوک فوراً تمام افرادش را جمع کرد.
من هم کنار او ایستادم.
_این بار من هم میجنگم.
_نه.
_جونگکوک.
_من نمیخوام تو وارد این جهنم بشی.
_ولی این جهنم به خاطر منه.
نگاهش کردم.
_پس اجازه بده خودم انتخاب کنم.
چند ثانیه بعد اسلحهای به من داد.
_پس کنار من بمون.
آرامش دوام نداشت.
پدرم ناپدید شد.
فقط یک پیام باقی مانده بود.
«جنگ شروع شده.»
جونگکوک فوراً تمام افرادش را جمع کرد.
من هم کنار او ایستادم.
_این بار من هم میجنگم.
_نه.
_جونگکوک.
_من نمیخوام تو وارد این جهنم بشی.
_ولی این جهنم به خاطر منه.
نگاهش کردم.
_پس اجازه بده خودم انتخاب کنم.
چند ثانیه بعد اسلحهای به من داد.
_پس کنار من بمون.
- ۵۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط