#ازدواج _اجباری
#ازدواج _اجباری
پارت 9
از حموم اومدم کهههه
سرم گیج رفت و افتادم زمین دیگه چیزی نفهمیدم و سیاهی.................
ویو ته
امروز میشع یک هفتس که ات از اتاق بیرون نمیاد و چیزی نمیخوره امروز میخواستم برم پیشش و باهاش صحبت کنم که چرا گولشونو خوردم رفتم جلوی در اتاقش و در زدم صدای نیومد در میزدم صداش میکردم ولی جواب نمیداد ترسیدم داشتم در محکم میکوبیدم
ته: اجوماااا*عربده خونه زلزله ائی
اجوما: چیشده ارباب
ته: سریع ابزار وسایل رو بیاررر*عربده
م.ت: پسرم چیشده چرا داد میزنی
ته: ات یک هفتس که از اتاق بیرون نیومد و چیزی نخونده میفهمید الانم هیچ صدایی از اتاقش در نمیاد بده بده به من اجوما
ویو ته
بزور قفل در رو شکوندم و رفتم تو ات بود افتاده بود زمین مامانم شوکه شده بود حیف عمه کیم و لونها نیستن وگرنه سر به تنون نمیزاشتم در اتاقو بستمو لباس تنش کردم براید بغلش کردم و حرکت کردم سمت بیمارستان شخصی
30 مین دیگه
ته: توی این بیمارستان کسیی نیست
پرستار: بفرمایید بزاریدش اینجا بیمار چندسالشه
ته: ۲۲
پرستار: بیماری خاصی ندارن
ته: نهه
پرستار: خیلی خوب سوهی ببرش پیش دکتر هان شماهم لطفا منتظر بمونید؛
⁴⁰مین بعد
دکتر: همراه خانم کیم
ته: منم
دکتر: چیز خاصی نبود کمبود ویتامین و آب داشته لطفا بعد بهوشاومدنش اب و غذای کافی بهش بدید و بزارید خاب کامل داشته باشه
ته: ممنون بهوش اومدن
دکتر: بله اقای کیم میتونید ببریدش
ته: ممنون * میره تو اتاق
ته: ات
ات: ب..برای ج..چی ا.اومدی ااینحا کجاست
ته: ات آروم باش لطفا من من نمیدونستم که اونا یه بازی دارن من من منو ببخش
ات: اشکال نداره توهم نمیدونستی میشع بریم خونه
ته: اره وایستا کمکت کنم
ویو ات
رفتیم خونه که
لونها: به به خانم دزد بلخره افتخار دادی از اتاق بیای بیرون
ته: لونها حرف دهنتو بفهم فهمیدی کاری نکن همین جا خونتو بریزم
م.ت: بسه دیگه ات قشنگم خوبی؟ بیا بغلم
ات: ممنون زن عمو جان 🎀
م.ت: نه دیگه نگو زن عمو بگو مادر جون یا هر چیزی که خودت دوست داری
ات: چشم
ته: خوب دیگه خوشمزه بازی سه تا هفت دیقه بسه اگه اجازه بدید زنمو ببرم کارش دارم
م.ت: خیای خوب برید برید* لبخند
(توی اتاق)
ته: خوب ات همینجا بشین تا برم یچیزی بیارم
(چند مین دیگه 🗿)
ته: خوب ات بیا برات غذا درست کردم بخور
ات: ممنون....خودت*تعجب
ته: هوم ......بخور دیگه
بعد از غذا
ات: ممنون خیلی خوشمزه بود
ته: اوم خواهش میکنم خوب بیا داروت رو بخور*جدی
ات: اوم*درحال خوردن دارو
ته: حالا بخواب باید استراحت کنی
ات: ممنون*چشاشو میبنده و میخابه
سه روز دیگه
ویو ته
الان ات سه روز پیش چشماشو بست و خوابید هنوز بیدار نشده مثل همیشه صبح بیدار شدم دیدم چشماش باز دروغ نگیم خوشحال شدم اما باید کار کنه
ته: به به بلخره بیدار شدی مگه چند شب نخوابیدی؟
ات:راستش من کل شبایی که توی اتاق بودمو نخوابیدم
ته: اوم
( اتفاقات خاصی نمیوفته واقعا کصشره پس میریم به ۴ ماه بعد اره)
ویو ات
تو این چهار ماه اخلاق تهیونگ کلا عوض شد الان حتما باید بگم که خدمتکارش شدم شدم بردش از اون موقعی که با پدرش دعواش شد دیگه اون ادم سابق نبود هانی و تهیون باهم به مشکل برخوردن و من اینجا هم کار میکنم هممراقب جونگهی ام مثل پسر خودمه حتی تو اتاق خودم میخوابه اون اتاق خودش رو جمع کردن بعضی وقتا کار اشتباهی میکنم تهیونگ دستش رو روم بلند میکنه .
6 صبح
ویو ات
با صدای الارم بلند شدم رفتم حموم یه دوش 5مینی گرفتم اومدم بیرون دیدم جونگهی هنوز خوابه الان که هوا گرمه براش اسپیلیت(میدونم اشتباه نوشتم🗿👏)رو براش روشن کردم لباس راحتیم رو پوشیدم و رفتم تو اشپز خونع صبحانه رو براشون رو میز چیدم هعی عمو و زن عمو مامان بابام رفتن مسافرت خارجی و اینجا تنهام جونگهی هم دیروز تب کرده بود دیشب تا صبح بیدار موندم تا تبش بیاد پایین بعد از اینکه کارم تموم شد رفتم صداشون زدم به سمت اتاق رفتم چشمامو بستم که خواب مهمون بدنم شد.....ادامه تو کامنت
پارت 9
از حموم اومدم کهههه
سرم گیج رفت و افتادم زمین دیگه چیزی نفهمیدم و سیاهی.................
ویو ته
امروز میشع یک هفتس که ات از اتاق بیرون نمیاد و چیزی نمیخوره امروز میخواستم برم پیشش و باهاش صحبت کنم که چرا گولشونو خوردم رفتم جلوی در اتاقش و در زدم صدای نیومد در میزدم صداش میکردم ولی جواب نمیداد ترسیدم داشتم در محکم میکوبیدم
ته: اجوماااا*عربده خونه زلزله ائی
اجوما: چیشده ارباب
ته: سریع ابزار وسایل رو بیاررر*عربده
م.ت: پسرم چیشده چرا داد میزنی
ته: ات یک هفتس که از اتاق بیرون نیومد و چیزی نخونده میفهمید الانم هیچ صدایی از اتاقش در نمیاد بده بده به من اجوما
ویو ته
بزور قفل در رو شکوندم و رفتم تو ات بود افتاده بود زمین مامانم شوکه شده بود حیف عمه کیم و لونها نیستن وگرنه سر به تنون نمیزاشتم در اتاقو بستمو لباس تنش کردم براید بغلش کردم و حرکت کردم سمت بیمارستان شخصی
30 مین دیگه
ته: توی این بیمارستان کسیی نیست
پرستار: بفرمایید بزاریدش اینجا بیمار چندسالشه
ته: ۲۲
پرستار: بیماری خاصی ندارن
ته: نهه
پرستار: خیلی خوب سوهی ببرش پیش دکتر هان شماهم لطفا منتظر بمونید؛
⁴⁰مین بعد
دکتر: همراه خانم کیم
ته: منم
دکتر: چیز خاصی نبود کمبود ویتامین و آب داشته لطفا بعد بهوشاومدنش اب و غذای کافی بهش بدید و بزارید خاب کامل داشته باشه
ته: ممنون بهوش اومدن
دکتر: بله اقای کیم میتونید ببریدش
ته: ممنون * میره تو اتاق
ته: ات
ات: ب..برای ج..چی ا.اومدی ااینحا کجاست
ته: ات آروم باش لطفا من من نمیدونستم که اونا یه بازی دارن من من منو ببخش
ات: اشکال نداره توهم نمیدونستی میشع بریم خونه
ته: اره وایستا کمکت کنم
ویو ات
رفتیم خونه که
لونها: به به خانم دزد بلخره افتخار دادی از اتاق بیای بیرون
ته: لونها حرف دهنتو بفهم فهمیدی کاری نکن همین جا خونتو بریزم
م.ت: بسه دیگه ات قشنگم خوبی؟ بیا بغلم
ات: ممنون زن عمو جان 🎀
م.ت: نه دیگه نگو زن عمو بگو مادر جون یا هر چیزی که خودت دوست داری
ات: چشم
ته: خوب دیگه خوشمزه بازی سه تا هفت دیقه بسه اگه اجازه بدید زنمو ببرم کارش دارم
م.ت: خیای خوب برید برید* لبخند
(توی اتاق)
ته: خوب ات همینجا بشین تا برم یچیزی بیارم
(چند مین دیگه 🗿)
ته: خوب ات بیا برات غذا درست کردم بخور
ات: ممنون....خودت*تعجب
ته: هوم ......بخور دیگه
بعد از غذا
ات: ممنون خیلی خوشمزه بود
ته: اوم خواهش میکنم خوب بیا داروت رو بخور*جدی
ات: اوم*درحال خوردن دارو
ته: حالا بخواب باید استراحت کنی
ات: ممنون*چشاشو میبنده و میخابه
سه روز دیگه
ویو ته
الان ات سه روز پیش چشماشو بست و خوابید هنوز بیدار نشده مثل همیشه صبح بیدار شدم دیدم چشماش باز دروغ نگیم خوشحال شدم اما باید کار کنه
ته: به به بلخره بیدار شدی مگه چند شب نخوابیدی؟
ات:راستش من کل شبایی که توی اتاق بودمو نخوابیدم
ته: اوم
( اتفاقات خاصی نمیوفته واقعا کصشره پس میریم به ۴ ماه بعد اره)
ویو ات
تو این چهار ماه اخلاق تهیونگ کلا عوض شد الان حتما باید بگم که خدمتکارش شدم شدم بردش از اون موقعی که با پدرش دعواش شد دیگه اون ادم سابق نبود هانی و تهیون باهم به مشکل برخوردن و من اینجا هم کار میکنم هممراقب جونگهی ام مثل پسر خودمه حتی تو اتاق خودم میخوابه اون اتاق خودش رو جمع کردن بعضی وقتا کار اشتباهی میکنم تهیونگ دستش رو روم بلند میکنه .
6 صبح
ویو ات
با صدای الارم بلند شدم رفتم حموم یه دوش 5مینی گرفتم اومدم بیرون دیدم جونگهی هنوز خوابه الان که هوا گرمه براش اسپیلیت(میدونم اشتباه نوشتم🗿👏)رو براش روشن کردم لباس راحتیم رو پوشیدم و رفتم تو اشپز خونع صبحانه رو براشون رو میز چیدم هعی عمو و زن عمو مامان بابام رفتن مسافرت خارجی و اینجا تنهام جونگهی هم دیروز تب کرده بود دیشب تا صبح بیدار موندم تا تبش بیاد پایین بعد از اینکه کارم تموم شد رفتم صداشون زدم به سمت اتاق رفتم چشمامو بستم که خواب مهمون بدنم شد.....ادامه تو کامنت
- ۱.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط