یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن
یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .

همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود .

در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن .
با هم ساختن .

برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ،
که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند .

و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .

از دارایی ، از آبرو ، از هستی .

انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست .

هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
"هنر نبودن دیگری" ......

دکترعلی شریعتی
دیدگاه ها (۱)

بسم الله الرحمن الرحیم ‌حکایت شیطان و کهن‌ الگوهایش :روزی شی...

کنار نرده‌های تراس، برگی افتاده بودزرد و غمگین.مثل نامه‌ای ک...

🔺فروش هلدینگ شفادارو در وقت جنگ، خصوصی سازی یا حراج دارایی‌ه...

بعضی رفتن‌ها شبیه رفتن نیست؛ شبیه خاموش‌شدن چراغی‌ست که نورش...

وقتی این حرامزاده نجس در سازمان ملل پیجر را بالا گرفت

دو جا مواظب باشيد

وای بر کسانی که با پلاکارد نویسی مردم مخالفت می‌کنند.یعنی مر...

وای بر کسانی که با پلاکارد نویسی مردم مخالفت می‌کنند.یعنی مر...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط