{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ


تکپارتی



صبح بود و تهیونگ وقتی چشم‌هایش را باز کرد، احساس عجیبی داشت.
بدنش سنگین بود و گلو درد شدیدی داشت.
او سعی کرد از تخت بلند شود، اما پاهایش نمی‌توانستند وزن بدنش را تحمل کنند.

نور صبح از پنجره می‌تابید و روی دیوار اتاقش نقش می‌بست، اما تهیونگ حتی نمی‌توانست انرژی کافی برای نگاه کردن به آن را پیدا کند.

مادرش وقتی وارد شد، فوراً متوجه شد که او حال خوبی ندارد.
او دستش را روی پیشانی تهیونگ گذاشت و گفت:

«تب داری عزیزم… باید استراحت کنی.»

تهیونگ تنها لبخندی ضعیف زد و دوباره دراز کشید. احساس کرد دنیا کمی سنگین‌تر شده است و هیچ کاری نمی‌تواند انجام دهد.

پدرش تصمیم گرفت سوپ مرغ با سبزیجات درست کند و تهیونگ را با چای گرم و چند تکه بیسکویت خوشحال کند.

وقتی بوی سوپ به اتاق رسید، قلب تهیونگ کمی آرام شد. او حس کرد حتی کوچک‌ترین محبت‌ها می‌توانند حالش را بهتر کنند.


---


شب اول، تهیونگ به سختی خوابید. هر بار سرفه می‌کرد، درد گلو و بدنش بیشتر می‌شد.
صبح روز بعد، هنوز احساس ضعف می‌کرد، اما کمی قوی‌تر از دیروز بود.

او از پنجره به بیرون نگاه کرد؛ خورشید روشن بود و پرنده‌ها آواز می‌خواندند. اما او نمی‌توانست با دوستانش بیرون برود.

مادرش کنار تختش نشست و با مهربانی گفت:

«می‌دونم که دلت می‌خواد دوباره بازی کنی، اما بدن تو الان به استراحت نیاز داره.»

تهیونگ سرش را تکان داد و به آرامی گفت:

«می‌دونم… ولی دلم می‌خواد زود خوب بشم.»

در طول روز، او به کتابش نگاه کرد، اما چشمانش زود سنگین شدند و به خواب رفت.

در خواب، خودش را در یک باغ پر از گل و نور دید. هر گل با نور خورشید می‌درخشید و پرنده‌ها آواز می‌خواندند. او حس کرد که انرژی به بدنش بازمی‌گردد و آرامش عمیقی به او دست می‌دهد.


---


روز سوم، تهیونگ کمی بهتر شده بود.
هنوز تب داشت، اما می‌توانست کمی بنشیند و با والدینش حرف بزند. او فهمید که مریضی هم بخشی از زندگی است و پذیرش آن، حس آرامش به همراه دارد.

پدرش پیشنهاد کرد بازی‌های ویدیویی آرامی انجام دهند، تا تهیونگ سرگرم شود بدون اینکه بدنش خسته شود.

تهیونگ با خوشحالی پذیرفت و لبخندی واقعی روی صورتش نشست. در همان روز، مادرش برای او یک لیوان شیر گرم با عسل آورد.
تهیونگ حس کرد که حتی کوچک‌ترین کارها می‌توانند شادی بزرگی بیاورند.


---


تهیونگ صبح روز چهارم از خواب بیدار شد و حس کرد بدنش سبک‌تر شده است.
او توانست کمی در اتاق قدم بزند و از نور خورشید لذت ببرد. احساس کرد که انرژی دوباره در او جاری شده و می‌تواند دوباره به زندگی بازگردد.

او به مادرش گفت:

«ممنون که مراقبم بودید… حالا حس می‌کنم می‌تونم دوباره فعالیت کنم.»

مادرش لبخندی زد و او را در آغوش گرفت. پدرش هم گفت:

«همه ما خوشحالیم که داری بهتر می‌شی، ولی یادت باشه نباید عجله کنی.»

تهیونگ تصمیم گرفت به آرامی تمرین‌های موسیقی‌اش را شروع کند. هر نت موسیقی برایش مثل یک قدم کوچک به سوی سلامتی و شادی بود.


---


روز پنجم، تهیونگ تقریباً کاملاً بهبود یافته بود. او توانست با دوستانش تماس بگیرد و برنامه‌ای برای بازی کردن ترتیب دهد. هرچند هنوز کمی خستگی در بدنش حس می‌شد، اما حالش بسیار بهتر از روزهای اول بود.

او حالا حس می‌کرد که این تجربه به او درس بزرگی داده:

گاهی باید به بدن و ذهن خود گوش داد، استراحت کرد و کوچک‌ترین لحظات زندگی را قدر دانست.

تهیونگ با لبخندی پر از امید و شادی به والدینش نگاه کرد و گفت:

«من دوباره آماده‌ام!»

و با انرژی همیشگی و قلبی پر از قدردانی، تهیونگ دوباره به زندگی پرهیجانش برگشت، این بار با درک عمیق‌تر از ارزش سلامتی و محبت‌های کوچک اطرافیان.


پایان
دیدگاه ها (۸)

درخواستی تهیونگ تکپارتیتهیونگ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود...

درخواستی جیمین تکپارتیعنوان : صبح آرام در سئولصدای آرام زنگ ...

Jimin Park is beautiful...

همانطور که ماه زیباس بدون تو هم زیبایی خودتو دست کم نگیر...

عمو های من

اینم از چند پارتی واساکا #عشقی‌ که‌ هرگز‌‌ پذیرفت‌ نشد——————...

عاشق و معشوق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط