درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ


تکپارتی



تهیونگ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود، چراغ‌های شهر از دور مثل نقطه‌های محو نور می‌درخشیدند، اما برای او هیچ معنایی نداشتند.

همه چیز از بیرون زیبا و درخشان بود، اما درونش تاریکی‌ای بود که حتی نور هم نمی‌توانست ل*مسش کند.

صدای تشویق‌ها، صدای طرفدارانی که اسمش را فریاد می‌زدند، هنوز در گوشش می‌پیچید. اما وقتی به اتاق خالی‌اش برمی‌گشت، فقط سکوتی سنگین باقی می‌ماند.

او یاد گرفته بود که لبخند بزند، حتی وقتی دلش می‌خواست فریاد بزند.
یاد گرفته بود قوی به نظر برسد، حتی وقتی از درون فرو می‌ریخت.

گاهی به خودش می‌گفت:

«آیا کسی واقعاً منو می‌شناسه؟ یا همه فقط همون تصویری رو دوست دارن که روی صحنه می‌بینن؟»

همین فکر مثل باری سنگین روی قلبش می‌نشست.
حتی بین نزدیک‌ترین آدم‌ها، حس می‌کرد غریبه است.

یک شب، وقتی همه خواب بودند، او به دفترچه‌ای قدیمی برگشت.
صفحاتی که پر بود از رویاهای جوانی‌اش؛ وقتی هنوز موسیقی براش فقط عشق بود، نه وظیفه.
قطره‌های اشکش روی کاغذ افتادند و کلمات را محو کردند.

در دلش آرزو داشت کسی بیاید، دستش را بگیرد و بدون قضاوت فقط بگوید:

«می‌فهممت.»

اما آن کس هرگز پیدا نشد و او ماند، با لبخندهایی که دیگر واقعی نبودند و قلبی که آرام آرام زیر فشار سنگین شهرت و تنهایی خرد می‌شد.

روزها می‌گذشت و تهیونگ هنوز با همون سکوت و خستگی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

ولی یک شب، وقتی مثل همیشه بی‌صدا در اتاقش نشسته بود، گوشی‌اش روشن شد. پیام کوتاهی از یکی از دوستانش بود:

«می‌دونم سخته… ولی تو تنها نیستی. حتی اگه چیزی نگی، ما اینجاییم.»

همین جمله ساده، قلبش رو تکان داد.
شاید کسی واقعاً نمی‌توانست همه‌ی دردش رو درک کنه، اما همین که کسی به یادش بود، یعنی هنوز نقطه‌ای روشن وجود داشت.

آن شب برای اولین بار بعد از مدت‌ها، تهیونگ پنجره را باز کرد و هوای خنک شب را نفس کشید.

باران دوباره شروع به باریدن کرده بود، اما این بار، قطره‌ها غم‌آور نبودند.
انگار آسمان با او هم‌دردی می‌کرد، و در عین حال، می‌خواست به او یادآوری کند که حتی بعد از تاریکی، صبحی هست.

تهیونگ آرام زمزمه کرد:

«شاید هنوز امیدی باشه… شاید هنوز می‌تونم دوباره خودمو پیدا کنم.»

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، لبخندی کوچک واقعی و آرام روی صورتش نشست.


پایان
دیدگاه ها (۵)

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 2باران هنوز بی‌امان می...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

پارت دوم راز خون

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

معاملهp261جونگ‌کوک آرام روی پاهای تهیونگ نشست؛ هنوز بدنش از ...

هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت و نور نارنجی غروب از پنجره‌های...

هم‌سلولی خطرناک (پارت آخر)× برو، قبل از اینکه پلیس پیدات کنه...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

قسمت هفده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط