{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 مافیای من

🖤 مافیای من

قسمت ششم | شک

ات با همان حالت لجبازانه جلوی در ایستاده بود.

— منم به شما شک دارم.

اتاق در سکوت فرو رفت.

هیچ‌کس جرئت نکرد حتی نفسش را بلند بیرون بدهد.

جونگکوک اما فقط نگاهش کرد.

نه خندید، نه عصبانی شد.

چهره‌اش همان حالت سرد و بی‌احساس همیشگی را داشت.

— به من؟

ات شانه بالا انداخت.

— بله.

جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.

— دلیل؟

— چون هیچ‌چیز درباره‌تون نمی‌دونم.

جونگکوک پوشه را بست.

— لازم نیست بدونی.

— دقیقاً همین مشکوکه.

یکی از افراد حاضر خواست چیزی بگوید، اما جونگکوک با یک نگاه ساکتش کرد.

بعد رو به ات گفت:

— تو زیادی حرف می‌زنی.

ات فوری جواب داد:

— شما هم زیادی کم حرف می‌زنید.

سکوت.

جونگکوک از جایش بلند شد.

— برو خونه.

ات تکان نخورد.

— همین؟

— بله.

— ولی هنوز نفهمیدم چه خبره.

— قرار نیست بفهمی.

ات اخم کرد.

— چرا همیشه جواب‌هاتون این‌قدر کوتاهه؟

جونگکوک بدون تغییر حالت گفت:

— چون نیازی به جواب طولانی نیست.

ات با حرص گفت:

— خیلی روی اعصابی.

جونگکوک بی‌تفاوت جواب داد:

— می‌دونم.

ات با ناباوری نگاهش کرد.

— حتی به اینم افتخار می‌کنید؟

— نه.

و بدون هیچ حرف دیگری از کنارش رد شد.

ات چند ثانیه همان‌جا ماند.

بعد زیر لب گفت:

— واقعاً عجیب‌ترین آدمیه که دیدم.


---

صبح روز بعد، شرکت مثل همیشه شلوغ بود.

ات پشت میزش نشسته بود و پرونده‌ها را بررسی می‌کرد.

یکی از همکارانش آرام نزدیک شد.

— ات...

— هوم؟

— دیروز کجا رفته بودی؟

ات سرش را بلند کرد.

— چرا؟

— بعد از خروج از شرکت، یکی دیدت که با ماشین مدیرعامل رفتی.

ات چشمانش را گرد کرد.

— چی؟!

— همه دارن حرف می‌زنن.

ات دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

— وای نه...

همکارش آرام گفت:

— فقط یه سؤال...

— چی؟

— بین تو و آقای جئون چیزی هست؟

ات فوراً گفت:

— نه!

صدای خشک و سردی از پشت سرش آمد:

— چه چیزی نیست؟

ات آرام برگشت.

جونگکوک درست پشت سرش ایستاده بود.

چند نفر از کارکنان بلافاصله ساکت شدند.

ات گفت:

— هیچی.

جونگکوک نگاهش کرد.

— خوبه.

و از کنارشان رد شد.

همکار ات با دهان باز به رفتنش نگاه کرد.

— اون... همه‌چیز رو شنید؟

ات زیر لب گفت:

— احتمالاً.

جونگکوک چند قدم دور شده بود که ایستاد.

بدون اینکه برگردد گفت:

— ات.

— بله؟

— دفتر من. الان.

ات آه کشید.

— باز شروع شد...

جونگکوک برگشت.

— چیزی گفتی؟

ات لبخند مصنوعی زد.

— نه آقای مدیرعامل.

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

— پنج دقیقه.

و رفت.

ات پرونده‌اش را برداشت.

اما نمی‌دانست این بار جونگکوک قرار است چیزی به او بگوید که می‌تواند تمام تصوراتش درباره‌ی مدیرعامل سرد شرکت را تغییر دهد...



تروخدا حمایت کنید🥺
دیدگاه ها (۰)

🖤 مافیای منقسمت هفتم | یک دستور عجیبات با پرونده وارد دفتر ج...

🖤 مافیای منقسمت پنجم | لبخندی که هیچ‌کس ندیده بودات هنوز به ...

🖤 مافیای منقسمت چهارم | ماشین مشکیات روی صندلی نشست و کمربند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط