درخواستی☆
درخواستی☆
میتسویا
حال ندارم بنویسم ا/ت مینویسم ات😂🤌🏻
---
اعتراف نیمهشب
نیمهشب بود.
پشتبوم ساکت، خنک بود و نور چراغهای شهر زیر پاهاشون میدرخشید
ات کنار لبهی پشتبوم ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد و باد موهاشو تکون میداد.
درِ پشتبوم آروم باز شد
میتسویا اومد بیرون. دستاش تو جیب هودیش. نگاهش مستقیم روی ات.
«میدونستم اینجایی.»
ات برگشت سمتش.
«از کجا؟»
لبخند کمرنگی زد و گفت:
چون میشناسمت . وقتی ذهنت شلوغه، همیشه میای یه جای بلند.»
چند قدم نزدیکتر شد فاصلهشون کمتر و کمترهوا خنک بود..
هوا سرد و خنک بود ولی چیزی که ضربان قلب ات رو تند کرده بود هوا نبود
میتسویا کنارِش ایستاد، شونه به شونه
چند ثانیه فقط سکوت بینشون بود
بعد شآروم گفت:
میدونی چرا اومدم اینجا؟
نگاهش جدی شده بود. اون جدیتی که وقتی واقعاً یه چیزی براش مهمه تو چشماش میاد.
چون دیگه نمیتونم وانمود کنم عادیه
ات چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
میتسویا نفس عمیقی کشید.
یه قدم جلوتر اومد. حالا فقط چند سانت فاصله بود:
ات… دوستت دارم.
آروم گفتش ولی محکم بدون تردید:
خیلی وقته که دوست دارم و منتطر فرصت بودم بهت بگم
یکم مکث کرد و دوباره با لبخند به ات نگاه کرد گفت:
یه حسی بهم میگه میدونستی نه؟
ات : راستش..
دست ات رو گرفت. انگشتاش گرم و مطمئن بودن
نور ماه روی صورتش افتاده بود
نگاهش آروم پایین اومد… روی لبهای ات مکث کرد…
بعد دوباره برگشت به چشماش.
صداش پایینتر شد:
اگه اجازه بدی…
خیلی آهسته دستشو آورد بالا و موهای ریخته روی صورت ات رو کنار زد.
بعد پیشونیشو آروم به پیشونی ات تکیه داد.
نفسهاشون قاطی شد.
باد خنک رد شد، اما گرمای بینشون بیشتر شد.
میتسویا گفت:
«از امشب… میخوام کنارم باشی نه فقط تو این پشتبوم تو همهچیز
لحظهای مکث کرد…
بعد خیلی آروم، با مکثی کوتاه، فاصلهی بینشون رو از بین برد.
یه بوسهی کوتاه و آروم و مطمئن
فقط یه اعتراف که با لمس مهر خورد
و شهر زیر پاشون هنوز میدرخشید…
ولی برای ات، دنیا همون چند سانتیمتری بود که بین نفسهای خودش و میتسویا فاصله داشت.
---
میتسویا
حال ندارم بنویسم ا/ت مینویسم ات😂🤌🏻
---
اعتراف نیمهشب
نیمهشب بود.
پشتبوم ساکت، خنک بود و نور چراغهای شهر زیر پاهاشون میدرخشید
ات کنار لبهی پشتبوم ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد و باد موهاشو تکون میداد.
درِ پشتبوم آروم باز شد
میتسویا اومد بیرون. دستاش تو جیب هودیش. نگاهش مستقیم روی ات.
«میدونستم اینجایی.»
ات برگشت سمتش.
«از کجا؟»
لبخند کمرنگی زد و گفت:
چون میشناسمت . وقتی ذهنت شلوغه، همیشه میای یه جای بلند.»
چند قدم نزدیکتر شد فاصلهشون کمتر و کمترهوا خنک بود..
هوا سرد و خنک بود ولی چیزی که ضربان قلب ات رو تند کرده بود هوا نبود
میتسویا کنارِش ایستاد، شونه به شونه
چند ثانیه فقط سکوت بینشون بود
بعد شآروم گفت:
میدونی چرا اومدم اینجا؟
نگاهش جدی شده بود. اون جدیتی که وقتی واقعاً یه چیزی براش مهمه تو چشماش میاد.
چون دیگه نمیتونم وانمود کنم عادیه
ات چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
میتسویا نفس عمیقی کشید.
یه قدم جلوتر اومد. حالا فقط چند سانت فاصله بود:
ات… دوستت دارم.
آروم گفتش ولی محکم بدون تردید:
خیلی وقته که دوست دارم و منتطر فرصت بودم بهت بگم
یکم مکث کرد و دوباره با لبخند به ات نگاه کرد گفت:
یه حسی بهم میگه میدونستی نه؟
ات : راستش..
دست ات رو گرفت. انگشتاش گرم و مطمئن بودن
نور ماه روی صورتش افتاده بود
نگاهش آروم پایین اومد… روی لبهای ات مکث کرد…
بعد دوباره برگشت به چشماش.
صداش پایینتر شد:
اگه اجازه بدی…
خیلی آهسته دستشو آورد بالا و موهای ریخته روی صورت ات رو کنار زد.
بعد پیشونیشو آروم به پیشونی ات تکیه داد.
نفسهاشون قاطی شد.
باد خنک رد شد، اما گرمای بینشون بیشتر شد.
میتسویا گفت:
«از امشب… میخوام کنارم باشی نه فقط تو این پشتبوم تو همهچیز
لحظهای مکث کرد…
بعد خیلی آروم، با مکثی کوتاه، فاصلهی بینشون رو از بین برد.
یه بوسهی کوتاه و آروم و مطمئن
فقط یه اعتراف که با لمس مهر خورد
و شهر زیر پاشون هنوز میدرخشید…
ولی برای ات، دنیا همون چند سانتیمتری بود که بین نفسهای خودش و میتسویا فاصله داشت.
---
- ۲.۷k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط