{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشماش افتاد به اونجا. همیشه ازش می‌ترسید. ولی این بار می‌

چشماش افتاد به اونجا. همیشه ازش می‌ترسید. ولی این بار می‌خواست باهاش آشتی کنه. به خاطر بچه، به خاطر آروم موندن این دیوونه.

دستش رو برد جلو. گرفت. جونگ کوک نفسش رو بیرون داد. ات شروع کرد به حرکت دادن دستش. آروم اول، بعد تندتر.

جونگ کوک دستش رو گذاشت رو دست ات، راهنماییش کرد. "اینقد... آره... همینجوری..."

ات نگاهش میکرد. می‌دید چطور چشماش رفته تو کاسه، چطور لباش تکون میخوره، چطور نفسش تند شده.

بعد یه فکر کرد. خم شد. جونگ کوک چشماش گرد شد. "نه... لازم نیست..."

ات نگاهش کرد. "می‌خوام. بذار کمکت کنم."

و خم شد.

جونگ کوک دیگه نتونست حرف بزنه. سرش رو تکیه داد به مبل، چشماشو بست، لذت برد.

ات آروم می‌گرفت، تند می‌کرد، با زبونش، با لباش. جونگ کوک دستش رو گذاشته بود رو موهاش، ولی نمی‌کشید، فقط نوازش میکرد.

"ات... وایسه... دارم..."

ات وایساد. نگاهش کرد. جونگ کوک نفس نفس میزد. "نمی‌خوام توی دهنت... بیا..."

ات بلند شد. جونگ کوک خودش رو گرفت، تموم کرد. ریخت روی شکم ات. چند قطره خورد به پوست سفیدش.

بعد بغلش کرد. بوسیدش. "دوستت دارم. ممنونم."

ات لبخند زد. رفت حموم، خودش رو تمیز کرد. برگشت، افتاد تو بغل جونگ کوک. هر دو خوابیدن.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، جونگ کوک یه شب کامل رو بدون بیدار شدن خوابید.

از اون شب به بعد، این کار شد عادتشون. هر وقت جونگ کوک دیگه طاقت نمی‌آورد، ات کمکش میکرد. با دست، با دهان، با هر چی که بود. جونگ کوک سعی میکرد کنترل کنه خودشو، زورکی نباشه، ات رو نترسونه.

بعضی شبها ات خودش پیشقدم میشد. می‌خواست جونگ کوک همیشه آروم باشه. می‌خواست بچه‌ش تو آرامش بزرگ شه.

یه شب جونگ کوک اومد خونه، خسته و عصبانی. چشماش قرمز بود. ات ترسید. دید اون نگاه برگشته.

جونگ کوک رفت طرفش. ات عقب رفت. "جونگ کوک... بچه رو یادت نره..."

جونگ کوک ایستاد. چشماشو بست. نفس عمیق کشید. "حق با توئه. برو تو اتاق. من میام بعد."

ات رفت. ولی نرفت توی اتاق. موند پشت در، گوش داد. صدای مشت زدن به دیوار اومد. چند بار. بعد سکوت.

دوید توی هال. جونگ کوک رو دید که دستش خونی بود، دیوار رو سوراخ کرده بود.

"جونگ کوک!" دوید جلو. دستش رو گرفت. "چرا؟ چرا به خودت صدمه میزنی؟"

جونگ کوک نگاهش کرد. چشماش خیس بود. "نمی‌تونم... نمی‌تونم به تو صدمه بزنم... پس به خودم میزنم..."

ات گریه کرد. بغلش کرد. "بیا... بیا کمکم کن... بذار کمکت کنم..."

همونجا، روی مبل، با دستاش کمکش کرد. جونگ کوک آروم گرفت. سرش رو گذاشت رو شونه ات و گریه کرد.

ات براش گریه نکرده بود. جونگ کوک گریه میکرد. برای اولین بار.

"می‌ترسم." جونگ کوک زمزمه کرد. "می‌ترسم یه روز نتونم کنترل کنم خودمو. به تو صدمه بزنم. به بچه."

ات بوسیدش رو پیشونی. "نمی‌ذارم. من پیشتم. کمکمت می‌کنم."

ماه‌ها گذشت. شکم ات حالا بزرگ و گرد شده بود. شش ماهه بود. بچه تند تند لگد میزد. جونگ کوک عاشق این بود. هر شب گوش می‌گذاشت رو شکم ات، با بچه حرف میزد، براش آواز میخوند.

رابطشون عوض شده بود. دیگه اون خشونت نبود. هنوز گاهی جونگ کوک چشماش عوض میشد، ولی زود کنترل میکرد خودشو. ات یاد گرفته بود چطور آرومش کنه. با حرف، با نگاه، با لمس.

یه شب جونگ کوک به ات گفت: "دکتر گفته بعد از شش ماهگی، با احتیاط میشه رابطه داشت."

ات سرخ شد. "می‌خوای؟"

جونگ کوک نگاهش کرد. "اگه تو بخوای. من نمی‌خوام بهت فشار بیارم."

ات فکر کرد. دلتنگ بود. دلتنگ اون حس نزدیکی. نه اون نزدیکی خشن، اون یکی دیگه‌اش.

"آروم باشی؟ خیلی آروم؟"

جونگ کوک لبخند زد. "قول میدم. مثه یه پر."

همون شب، آروم ترین رابطه‌شون رو داشتن. جونگ کوک مثه یه شیشه بود، می‌ترسید بشکنه. ات رو آروم می‌بوسید، آروم نوازش میکرد، آروم وارد شد.

ات چشماشو بسته بود، لذت میبرد از این همه آرامش. برای اولین بار، رابطه باهاش درد نداشت. فقط لذت بود. فقط عشق.

بعد، جونگ کوک بغلش کرد، شکمش رو بوسید، با بچه حرف زد: "ببخشید کوچولو. بابا خیلی مواظب بود. ناراحت نشدی؟"

ات خندید. "ناراحت نشده. لگد زد؟"

جونگ کوک دست کشید رو شکم. بچه لگد زد. هر دو خندیدن.

اون شب، ات با خودش فکر کرد شاید بشه. شاید این زندگی بشه نجاتش بده. شاید این دیوونه بالاخره آروم بگیره.
دیدگاه ها (۱۶)

رمان دختر خاص پارت 22صبح روز بعد، ات با یه احساس عجیب از خوا...

هشت ماه و نیم گذشته بود. شکم ات حالا بزرگ و سنگین شده بود، م...

ات برگشته بود خونه. یه هفته توی بیمارستان بود، تزریق خون گرف...

رمان دختر خاص پارت21همین که «شوهر دخترش» از دهان ات پرید، سه...

پرستارا اومدن رفتن. همه تعجب کرده بودن از این پدر. چه مرد مه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط