آوای شب
آوای شب
پارت ۱۱
ویو انیا
رو پاهاش نشسته بودم ، 🍅🍅🍅 خیلی خجالتم میدهد ناگهان صورتش امد جلو گفت: چرا دیگه کاماروس صدام نمیکنی ؟
انیا: ام...اممم..... چوون ش...م..ا ....رو نمیشناختم ... بعد .... خودتون .... گفتید - انیا سریع دستانش را روی دهانش گذاشت
انیا: مم...ن... بابت...گستاخیم...معذرت..می..خوا-
ارباب شروع میکنه به خندیدن
انیا: انیا چیز بدی گفت؟
دامیان: تا حالا انقدر نخندیده بودم ، نه
خنده های ارباب تموم شد گفت
دامیان: به خاندان بلک بل بگو بیان
خدمتکار : بله چشم سرورم
خدمتکار در ذهن: چقدر همسرشو دوست داره 🤭🤭 اولین باره اربابو خوشحال میبینم!
ویو نویسنده
انیا ذهنو خوند و 🍅🍅🍅🍅
۵ دقیقه بعد
خدمتکار : سرورم خانواده بلک بل تشریف اوردند اجازه دارند بیان داخل ؟
انیا سریع از پای دامیان بلند شد🍅🍅
دامیان: کی به تو اجازه داد بلند بشی؟! بیا بشین
انیا: ام-
دامیان: اما اگر نداریم اگر نمیای من میام
انیا: ببا..شه
دامیان: افرین ، بگو داخل شن
خدمتکار : چشم بفرمایید داخل!
خانواده بلک بل وارد شده اند و نشستند
پدر بکی: کاری داشتید سرورم؟
دامیان: بله اوردمتون اینجا و می خوام بگم نامزدی منو و بانو بکی لغو است
خانواده بلک بل بجز بکی: چیی؟
انیا : می تونم بلند شم ؟
دامیان: نه
انیا: خواهش میکونم 😢😢
دامیان: باشه 😍
ویو انیا
رفتم پیش دختری با موهای قهوه ای و با چشمایی به رنگه قهوه ای
انیا: اسمت چیه؟
بکی: من بکی بلک بل هستم
انیا: چه اسم زیبایی
بکی: مرسی
انیا: ناراحت نیستی که نامزدیت لغو شد ؟
بکی: نه چون دوستش ندارم و اونم دوستم نداره ، ولی اون تورو دوست داره !☺
انیا: چطور متوجه شدی؟
بکی: نمیبینی لوست میکنه 😂😂
انیا: چیی؟🍅🍅🍓🍒🍎
بکی: هیچی ولش کن
انیا: باشه
بکی : با...من...دوست ...میشی؟
انیا: البته
بعد همدیگه رو بغل کردیم
( مادر ، پدر بکی دارن با دامیان حرف میزنن)
مادر بکی: عزیزم تو اربابو دوست داری ؟
بکی: اممم...نه(سرش پایین است)
پدر بکی: خب از اول میگفتی !
بکی: خب شما نذاشتید ( داد)
و بعد با سرعت از اتاق بیرون رفت
انیا هم میخواست بره
دامیان: نه انیا نرو
انیا: اما انیا به بکی می خواد کمک کنه
ویو بکی
از اتاق بیرون امدم
انیا هم همرام امد و پیشم نشست و بغلم کرد من تاحالا دوستی نداشتم ولی اون بهترینه و فهمیدم اون بهترین ادم دنیا برای من با اون حرفی هایی که برام زد دلسوزی هاش مهربونی هاش دلم نمی خواست از پیشش برم و حالا می فهمم که چرا ارباب دامیان عاشقش شده
........
🎀💖
پارت ۱۱
ویو انیا
رو پاهاش نشسته بودم ، 🍅🍅🍅 خیلی خجالتم میدهد ناگهان صورتش امد جلو گفت: چرا دیگه کاماروس صدام نمیکنی ؟
انیا: ام...اممم..... چوون ش...م..ا ....رو نمیشناختم ... بعد .... خودتون .... گفتید - انیا سریع دستانش را روی دهانش گذاشت
انیا: مم...ن... بابت...گستاخیم...معذرت..می..خوا-
ارباب شروع میکنه به خندیدن
انیا: انیا چیز بدی گفت؟
دامیان: تا حالا انقدر نخندیده بودم ، نه
خنده های ارباب تموم شد گفت
دامیان: به خاندان بلک بل بگو بیان
خدمتکار : بله چشم سرورم
خدمتکار در ذهن: چقدر همسرشو دوست داره 🤭🤭 اولین باره اربابو خوشحال میبینم!
ویو نویسنده
انیا ذهنو خوند و 🍅🍅🍅🍅
۵ دقیقه بعد
خدمتکار : سرورم خانواده بلک بل تشریف اوردند اجازه دارند بیان داخل ؟
انیا سریع از پای دامیان بلند شد🍅🍅
دامیان: کی به تو اجازه داد بلند بشی؟! بیا بشین
انیا: ام-
دامیان: اما اگر نداریم اگر نمیای من میام
انیا: ببا..شه
دامیان: افرین ، بگو داخل شن
خدمتکار : چشم بفرمایید داخل!
خانواده بلک بل وارد شده اند و نشستند
پدر بکی: کاری داشتید سرورم؟
دامیان: بله اوردمتون اینجا و می خوام بگم نامزدی منو و بانو بکی لغو است
خانواده بلک بل بجز بکی: چیی؟
انیا : می تونم بلند شم ؟
دامیان: نه
انیا: خواهش میکونم 😢😢
دامیان: باشه 😍
ویو انیا
رفتم پیش دختری با موهای قهوه ای و با چشمایی به رنگه قهوه ای
انیا: اسمت چیه؟
بکی: من بکی بلک بل هستم
انیا: چه اسم زیبایی
بکی: مرسی
انیا: ناراحت نیستی که نامزدیت لغو شد ؟
بکی: نه چون دوستش ندارم و اونم دوستم نداره ، ولی اون تورو دوست داره !☺
انیا: چطور متوجه شدی؟
بکی: نمیبینی لوست میکنه 😂😂
انیا: چیی؟🍅🍅🍓🍒🍎
بکی: هیچی ولش کن
انیا: باشه
بکی : با...من...دوست ...میشی؟
انیا: البته
بعد همدیگه رو بغل کردیم
( مادر ، پدر بکی دارن با دامیان حرف میزنن)
مادر بکی: عزیزم تو اربابو دوست داری ؟
بکی: اممم...نه(سرش پایین است)
پدر بکی: خب از اول میگفتی !
بکی: خب شما نذاشتید ( داد)
و بعد با سرعت از اتاق بیرون رفت
انیا هم میخواست بره
دامیان: نه انیا نرو
انیا: اما انیا به بکی می خواد کمک کنه
ویو بکی
از اتاق بیرون امدم
انیا هم همرام امد و پیشم نشست و بغلم کرد من تاحالا دوستی نداشتم ولی اون بهترینه و فهمیدم اون بهترین ادم دنیا برای من با اون حرفی هایی که برام زد دلسوزی هاش مهربونی هاش دلم نمی خواست از پیشش برم و حالا می فهمم که چرا ارباب دامیان عاشقش شده
........
🎀💖
- ۱۳۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط