.

دوست دارم بشینم روبروي آئینه، ببینم این آدمی که انعکاسش روش افتاده کیه .دوست دارم بشينم ساعت ها باهاش حرف بزنم تا باهاش آشنا بشم .خیلی آدم ساکتیه،هیچ وقت نشده درروز با هم اتاقیاش بیشتر از دَه تا کلمه حرف بزنه .اوایل فک میکردم شاید بنده خدا مشکلی داره ولی بعدا متوجه شدم فقط یکم درونگراس .حالا شاید یکم بیشتر از یکم .اون اوایل که فقط از کنارش رد میشدم چهرش سرد و خشک بود و انگار غم خاصی داشت .الان که یکم بیشتر میشناسمش میبینم از نزدیک ، انگار نه ،واقعا غم داره .
ساعت ها باهاش صحبت کردم .بگذریم ک چندساعت اول فقط بهم خیره شده و بود حرف نمی‌زد انگار میخواست بگه واردش نشو .ولی خب کنجکاوی من بیشتر بود و مجبورش کرد حرف بزنه. بالاخره شروع کرد .
صداش یه جور خاصی بود نمیدونم شاید من اشتباه میکردم. ازش درباره خودش پرسیدم .با تعجب بهم نگاه کرد انگار جا خورده بود.آدم از اینکه درباره خودش بپرسن مگه جا میخوره؟
خیلی آدم عجیبیه !
در عین عجیب بودن حرفای جالبی میزد ؛ میگفت تو زندگیش هیچ وقت خودش الویت نبوده ، همیشه اطرافیانش رو به خودش ترجيح داده،میگفت برای حال خوبشون حتی درداشو به روش نمی‌آورده ،برای موندنشون با چنگ و دندون جنگیده،میگفت حتی برای یکیشون از خودشم گذشته .واسم جالب بود این آدم، چجوری میتونست تو زندگیش به خودش بها نده؟
البته اینم گفت که خسته شده و کم آورده، میگفت حس میکنه بین همه اون آدما غریبس.
ازش خواستم مشکلشو بهم بگه تا بتونم حداقل به عنوان غریبه کمکش کنم ،اما فقط با لبخند درخواستمو رد کرد. بابا این آدم خیلی عجیبه. بهش گفتم چطور تو توی دردشون شریکی اما اونا نه؟گفت وظیفه من هست ولی اونا نه !این قانون زندگیمه.
حالا زبون باز کرده بود و از تمام اتفاقات اخیرش میگفت ،باید آدم خیلی قوی باشه که هنوز سرپاس.
میگفت ضربه خورده به روش های مختلف، از جهات مختلف و از آدم های مختلف ؛ولی هنوزم تک تکشون رو دوست داشت و بهشون عشق می‌ورزید. از ترسش برای عوض شدنش میگفت ،از آدمی که دیوانه وار میپرستیدش، از رفیقی که خیلی جاها نبودش اذیتش میکرد ،از روابطش میگفت که کلافش کرده بودن ،از ادمایی که بهشون آسیب زده بود ، از حس عذاب وجدانش میگفت ،از زندگیش میگفت که داره به شدت آزارش میده، از نبودن حرف میزد . شاید اگه من جاش بودم زودتر به سرم میزد که نباشم ، این آدم زیادی داشت تحمل میکرد، حقش نبود این همه اتفاق. از این اواخر میگفت تو چشماش خستگی رو میدیدم خیلی خسته بود .روحش آسیب دیده بود .
مدام چنتا جمله رو با خودش تکرار میکرد، مگه تو رابطه هاش چی کم گذاشته بود ؟مگه کم بهشون محبت کرده بود؟مگ کم از خواب و خوراک و وقتش براشون زده بود؟پس چرا این همه بلا سرش اومده بود ؟!
خواستم کمکی کرده باشم.بهش گفتم هی نگران نباش همه اینا میگذره و یجایی یه اتفاق همه اینارو جبران میکنه،باهمون نگاه خستش بهم خیره شد و لب زد :واسه همینه که هنوز دارم ادامه میدم .
خواستم کنار بکشمو دست از شناختنش بردارم ، پشیمون شدم دیگه تحمل نداشتم .دستی روی شونم گذاشت و لبخند زد :
آدم از خودش و خاطراتش نمیتونه فرار کنه !
دیدگاه ها (۰)

اگه با خنده و شوخی و مهربونی با آدما برخورد داشته باشی، عموم...

من عادت دارم خیلی حرف بزنم،عادت دارم برم رو مخ بقیه با حرفای...

و می‌خواستم پناهگاه همیشه استوار تو باشم تا هرگز احساس بی‌پن...

اگه قدرت داشتم برای یه مدت هم که شده دردامو انتقال میدادم به...

Part1🫧💦از خواب بیدار شد به بغلش نگاه کرد و با دید عشق زندگیش...

یلداتون مبارک

پارت سیو نهمخودشو میزددستش و گرفتمالتماست میکنمبه خدا دست خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط