شبی باچشم زیبایش نشستم گفتگوکردم
شبی باچشم زیبایش نشستم گفتگوکردم
وتا گاه سحرعمق دلم رازیرورو کردم
نشستم قصه گفتم.بانگاهش زین دل غمگین
وزخم کهنه رامن بانگاه او رفوکردم
شبی تاریک بودوتیره چون زلف سیاه او
همه تشریح دل راچون خم گیسوی او کردم
غزل گفتم.قصیده خواندم اماسینه پرغم بود
به چشمش خیره وشادی برایش آرزو کردم
غمین وخسته ودلمرده بودم مثل مجنونی
رها همچون قناری من غزلها ازگلو کردم
وخالی برلبش مانندهندوبرلب گنگا
وباهندوی عاشق رازغمهای مگوکردم
وتا گاه سحرعمق دلم رازیرورو کردم
نشستم قصه گفتم.بانگاهش زین دل غمگین
وزخم کهنه رامن بانگاه او رفوکردم
شبی تاریک بودوتیره چون زلف سیاه او
همه تشریح دل راچون خم گیسوی او کردم
غزل گفتم.قصیده خواندم اماسینه پرغم بود
به چشمش خیره وشادی برایش آرزو کردم
غمین وخسته ودلمرده بودم مثل مجنونی
رها همچون قناری من غزلها ازگلو کردم
وخالی برلبش مانندهندوبرلب گنگا
وباهندوی عاشق رازغمهای مگوکردم
- ۳.۶k
- ۱۰ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط