شبی باچشم زیبایش نشستم گفتگوکردم

‍ شبی باچشم زیبایش نشستم گفتگوکردم
وتا گاه سحرعمق دلم رازیرورو کردم
نشستم قصه گفتم.بانگاهش زین دل غمگین
وزخم کهنه رامن بانگاه او رفوکردم
شبی تاریک بودوتیره چون زلف سیاه او
همه تشریح دل راچون خم گیسوی او کردم
غزل گفتم.قصیده خواندم اماسینه پرغم بود
به چشمش خیره وشادی برایش آرزو کردم
غمین وخسته ودلمرده بودم مثل مجنونی
رها همچون قناری من غزلها ازگلو کردم
وخالی برلبش مانندهندوبرلب گنگا
وباهندوی عاشق رازغمهای مگوکردم
دیدگاه ها (۸)

‍ ‍ بی هوا بیا مرا میانِ امنیتِ بازوانت بگیر ،موهایم را نواز...

مرهم زخمهایم باش تا دستانمان به هم گره بخوردبیا درد دل کنیمآ...

عاشق شدنم ای عشق، انکار نمی خواهدغیر از تو دلم هرگز ...

باز بی تو صبح شدخورشید دمیدباز بی تو ناله بلبل بلند است و غم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط