{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به بهانه دنبال کردن قاصدک به دشتِ فراموشی پرکشید

به بهانه دنبال کردن قاصدک به دشتِ فراموشی پرکشید

قاصدک برگشت، با ناله غریبی خبر از مرگِ پروانه داد

انگار قاصدِ کوچک فقط برای همین آمده بود چون هرچه بازخواندمش برای بردن پیغامم نیامد

همه سوالهای در ذهنم و همه شعرهای عاشقی باقی ماندند، دیگر نتوانستم برایش بگویم...

از دور، قرمزیِ شاخه های قاصدک را دیدم که به خونش آغشته بود.

گویی او هم درخودکشی پروانه دستی داشت !

هنوز ... صدای پچ پچ برگ ها دیوانه ام می کند...
دیدگاه ها (۱)

من گاهی یواشکی خوابتو میبینم...یواشکی نگاهت میکنم،صدایت میکن...

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺼﺎﺣﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺟﻨﮕﻢ!ﺍﺣﺎﻃﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﺷﻮﯼ!ﻋﺸﻖ ﺗﻤﻠﮏ...

ﻣﺮﺩ ﻣﺘﺎﻫﻠﯽ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺴﯽ ﮔﻔﺖ : ﺯﻥ ﻣﺜﻞ ﮐﻔﺶ ﺍﺳﺖ ... ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻬﻨﻪ ﺷﺪ ...

سلام مهربان مرد زندگی من!بنگر که از کجا تا به کجا برایت نوشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط