ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.83
(روایت از زبان ا.ت)
---
صبح زود اومدم پایین. هنوز زود بود و خونه جدید هنوز آرام و خالی به نظر میرسید. جونگ کوک هم از پلهها اومد پایین، ساکش رو انداخت کنار در و رفت سمت یخچال. بدون اینکه بهم نگاه کنه، یه لیوان آب برداشت و درش رو باز کرد. من لیوان آبم رو برداشتم و کنار میز ایستادم. هیچ حرفی نزدیم. فقط سکوت سنگین بینمون بود.
بابام از اتاق کار اومد پایین و گفت که ماشینها آمادهان. مامانم هم اومد و کمک کرد وسایل رو جمع کنیم. همه چیز خیلی سریع پیش میرفت. من چند تا جعبه کوچیک رو بستم و گذاشتم کنار در. جونگ کوک هم ساکت ولی منظم کار میکرد. هیچی نگفت. فقط گاهی یه نگاه کوتاه بهم انداخت، انگار مطمئن بود من هیچی نمیگم.
تو ماشین، من کنار پنجره نشستم. جونگ کوک جلو، کنار بابام. ا.ت پشت سرش. هیچکدوم حرفی نزدن. فقط صدای موتور و گاهی بوق ماشینهای دیگه. من به بیرون نگاه میکردم، ولی ذهنم جای دیگه بود. هنوز نتونستم به این فکر کنم که دارن میرم یه خونه جدید با کسی که حتی نمیشناسمش.
وقتی رسیدیم، بابام گفت بریم داخل. من اول پیاده شدم. جونگ کوک هم بدون اینکه چیزی بگه، از ماشین پیاده شد. وقتی از کنارم رد شد، هنوز هیچی نگفت. فقط رفت سمت در و در رو باز کرد.
داخل که اومدیم، بوی تمیز و نو همه جا پیچیده بود. تختها چیده شده بود، میزها، صندلیها، حتی وسایل آشپزخونه. انگار دارن براشون آماده میکردن.
جونگ کوک ساکش رو گذاشت کنار در ورودی و رفت سمت پنجره. منم ساکم رو گذاشتم و ایستادم کنار در. بابام گفت این خونه مال شما دو تاست. ا.ت فقط سر تکون داد. جونگ کوک هم چیزی نگفت. فقط به بیرون نگاه میکرد.
آروم گفتم:
+ ... این خونه...
جونگ کوک بدون اینکه برگرده جواب داد:
- آره. حالا دیگه تنهایمونیم.
هیچکدوممون چیزی دیگه نگفتن. فقط ایستادیم تو سالن بزرگ خونه جدید، دو تا نفر که باید باهاشون زندگی کنیم، و هیچکدوم حرفی نزدیم................
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.83
(روایت از زبان ا.ت)
---
صبح زود اومدم پایین. هنوز زود بود و خونه جدید هنوز آرام و خالی به نظر میرسید. جونگ کوک هم از پلهها اومد پایین، ساکش رو انداخت کنار در و رفت سمت یخچال. بدون اینکه بهم نگاه کنه، یه لیوان آب برداشت و درش رو باز کرد. من لیوان آبم رو برداشتم و کنار میز ایستادم. هیچ حرفی نزدیم. فقط سکوت سنگین بینمون بود.
بابام از اتاق کار اومد پایین و گفت که ماشینها آمادهان. مامانم هم اومد و کمک کرد وسایل رو جمع کنیم. همه چیز خیلی سریع پیش میرفت. من چند تا جعبه کوچیک رو بستم و گذاشتم کنار در. جونگ کوک هم ساکت ولی منظم کار میکرد. هیچی نگفت. فقط گاهی یه نگاه کوتاه بهم انداخت، انگار مطمئن بود من هیچی نمیگم.
تو ماشین، من کنار پنجره نشستم. جونگ کوک جلو، کنار بابام. ا.ت پشت سرش. هیچکدوم حرفی نزدن. فقط صدای موتور و گاهی بوق ماشینهای دیگه. من به بیرون نگاه میکردم، ولی ذهنم جای دیگه بود. هنوز نتونستم به این فکر کنم که دارن میرم یه خونه جدید با کسی که حتی نمیشناسمش.
وقتی رسیدیم، بابام گفت بریم داخل. من اول پیاده شدم. جونگ کوک هم بدون اینکه چیزی بگه، از ماشین پیاده شد. وقتی از کنارم رد شد، هنوز هیچی نگفت. فقط رفت سمت در و در رو باز کرد.
داخل که اومدیم، بوی تمیز و نو همه جا پیچیده بود. تختها چیده شده بود، میزها، صندلیها، حتی وسایل آشپزخونه. انگار دارن براشون آماده میکردن.
جونگ کوک ساکش رو گذاشت کنار در ورودی و رفت سمت پنجره. منم ساکم رو گذاشتم و ایستادم کنار در. بابام گفت این خونه مال شما دو تاست. ا.ت فقط سر تکون داد. جونگ کوک هم چیزی نگفت. فقط به بیرون نگاه میکرد.
آروم گفتم:
+ ... این خونه...
جونگ کوک بدون اینکه برگرده جواب داد:
- آره. حالا دیگه تنهایمونیم.
هیچکدوممون چیزی دیگه نگفتن. فقط ایستادیم تو سالن بزرگ خونه جدید، دو تا نفر که باید باهاشون زندگی کنیم، و هیچکدوم حرفی نزدیم................
ادامه دارد.............
- ۱.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط