ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.85
(روایت از زبان ا.ت)
---
سه روز گذشته بود.
از وقتی اومدیم خونه جدید، جونگ کوک دیگه هیچی نگاش نمیکرد. گاهی میدیدمش تو آشپزخونه یا سالن، ولی وقتی من نزدیکش میاومدم، فقط یه نگاه سرد میانداخت و میرفت. انگار من اصلاً اونجایی نبودم. انگار برا باباش کلفت گرفته، ایشش... منم آدمما
من هنوز وسایلم رو جمع نکرده بودم. بیشترشون رو اونجا رها کرده بودم. فقط یه کمد کوچیک و چند تا کتاب و چند تا لباس رو برداشتم و بردم بالا. هر شب تو اتاق جدید، یه کم کم جمع میکردم، ولی دیگه حرفی نمیزدم.
امشب هم شب غذا بود. همه نشستیم. مامانها غذا رو آورده بودن، پدرها هم داشتند حرف میزدن. من بیشتر به بشقابم نگاه میکردم. جونگ کوک هم روی صندلیش نشسته بود و گوشیش رو چک میکرد. هیچی نگفت. حتی وقتی مامانم پرسید چطوره خونه جدید رو، فقط یه نگاه کوتاه انداخت و گفت خوب.
بعد از غذا، من رفتم اتاق بالا. جونگ کوک هم چند دقیقه بعد اومد بالا. درست وقتی که من دارم یه کمد رو میبستم، در اتاق باز شد. اون اومد تو. هنوز همون تیشرت مشکی پوشیده بود، موهاش خیس. نگاهش رفت روی کمدهایی که من چیده بودم.
چند ثانیه هیچی نگفتم. بعد آروم گفتم:
+ ... اگه لازم داری چیزی بگم...
جونگ کوک دستش رو گذاشت رو چارچوب در. نگاش سرد و گرفته بود.
- لازم نیست. فقط بذار کارتمون تموم بشه.
من سرم رو تکون دادم. چیزی دیگه نمیخواستم بگم. فقط ایستادم و بهش نگاه میکردم. جونگ کوک هم یه لحظه بیشتر نگاهم کرد، بعد برگشت و از اتاق زد بیرون. در رو پشت سرش بست.
منم اونجا موندم.
دستم رو روی کمد گذاشتم.
میدونستم دارن منتظرن من چیکار کنم، ولی من دیگه هیچی نمیخواستم بگم................
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.85
(روایت از زبان ا.ت)
---
سه روز گذشته بود.
از وقتی اومدیم خونه جدید، جونگ کوک دیگه هیچی نگاش نمیکرد. گاهی میدیدمش تو آشپزخونه یا سالن، ولی وقتی من نزدیکش میاومدم، فقط یه نگاه سرد میانداخت و میرفت. انگار من اصلاً اونجایی نبودم. انگار برا باباش کلفت گرفته، ایشش... منم آدمما
من هنوز وسایلم رو جمع نکرده بودم. بیشترشون رو اونجا رها کرده بودم. فقط یه کمد کوچیک و چند تا کتاب و چند تا لباس رو برداشتم و بردم بالا. هر شب تو اتاق جدید، یه کم کم جمع میکردم، ولی دیگه حرفی نمیزدم.
امشب هم شب غذا بود. همه نشستیم. مامانها غذا رو آورده بودن، پدرها هم داشتند حرف میزدن. من بیشتر به بشقابم نگاه میکردم. جونگ کوک هم روی صندلیش نشسته بود و گوشیش رو چک میکرد. هیچی نگفت. حتی وقتی مامانم پرسید چطوره خونه جدید رو، فقط یه نگاه کوتاه انداخت و گفت خوب.
بعد از غذا، من رفتم اتاق بالا. جونگ کوک هم چند دقیقه بعد اومد بالا. درست وقتی که من دارم یه کمد رو میبستم، در اتاق باز شد. اون اومد تو. هنوز همون تیشرت مشکی پوشیده بود، موهاش خیس. نگاهش رفت روی کمدهایی که من چیده بودم.
چند ثانیه هیچی نگفتم. بعد آروم گفتم:
+ ... اگه لازم داری چیزی بگم...
جونگ کوک دستش رو گذاشت رو چارچوب در. نگاش سرد و گرفته بود.
- لازم نیست. فقط بذار کارتمون تموم بشه.
من سرم رو تکون دادم. چیزی دیگه نمیخواستم بگم. فقط ایستادم و بهش نگاه میکردم. جونگ کوک هم یه لحظه بیشتر نگاهم کرد، بعد برگشت و از اتاق زد بیرون. در رو پشت سرش بست.
منم اونجا موندم.
دستم رو روی کمد گذاشتم.
میدونستم دارن منتظرن من چیکار کنم، ولی من دیگه هیچی نمیخواستم بگم................
ادامه دارد.............
- ۱.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط