از اتاق بیرون اومدم و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم
. از اتاق بیرون اومدم و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم رفتم توی آشپزخونه. - چی شده امروز جلوی تلویزیون سفره ننداختین؟! مامان – بابات که رفته، منم حوصله نداشتم سفره رو تا اونجا ببرم. - از این به بعد منو برای صبحونه صدا نکنین.اگه گشنَم باشه خودم میام می خورم. مامان – اگه به خودت باشه که نمیای. - چرا میام،شما نگران نباش.می ترسم اگه همینجوری پیش بره ، با این مدل در باز کردنِ شما کارم به تیمارستان بکشه. شیرین که با تمام قوا در حال خوردن بود، وسط صحبت های ما پرید و گفت : تو همینجوری هم به تیمارستان نیاز داری! اصلا چرا به ما سلام نکردی اول صبحی؟ - اولا که به تو مربوط نیست.ثانیا تو هم شدی بابا، هی زرت و زرت باید بهش سلام کنم! شیرین – خیلی بی تربیتی! تازه اصلا خوش ندارم درباره ی بابا اینجوری حرف بزنی. - من در مورد سلام کردن حرف زدم نه بابا! بعدم من روزی بیست بار به بابا سلام میدم ولی برام سوالِ که چرا اون به من سلام نمیده؟! همیشه شعبون،یه بار هم رمضون! شیرین – خیلی پُررویی، توقع داری بابا به تو سلام بده؟! - خب آره! حداقل از این روزی بیست بار، یه بارش هم بابا به من سلام بده! حضرت محمد با اون عظمتش به فسقل بچه سلام می داده،توی سلام همیشه پیش قدم بوده.دیگه بابای ما که از حضرت محمد بالاتر نیست! مامان – بسه دیگه، کفر نکن! - کفر چیه ؟! میگم بالاتر نیست،بد میگم؟! صدای زنگ تلفن به گوش رسید و بلافاصله شیرین رفت تا جواب بده. چند ثانیه بعد برگشت توی آشپزخونه و گفت : با شما کار دارن،جناب! - کیه؟ شیرین – دوستت. بلند شدم و رفت سمت تلفن. - بله؟! بامداد – احمق چرا موبایلت رو خاموش کردی؟! مجبور شدم به خونه تون زنگ بزنم. - حالا که نمُردی! چی کار داری سر صبحی؟ بامداد – می خواستم بگم یادت نره امروز ساعت ده و نیم کلاس داریم. - اتفاقا یادم بود،فقط ساعتشو نمی دونستم. بامداد – زحمت کشیدی... .راستی دیروز چه خبر بود؟ - واسه خواهرم خواستگار اومده بود، اینا هم ذوق زده شده بودن و از این صحبتا... بامداد – برای کدوم خواهرت؟! - به تو چه؟ بامداد – بگو دیگه نکبت. - باشه بابا،شوخی کردم.واسه شبنم.میام براتون تعریف می کنم،فعلا کاری نداری؟ بامداد – نه قربانت،خدافظ. - خدافظ. دوباره برگشتم به آشپزخونه تا چایی م رو بخورم.صبح ها اگه چایی نخورم روزم شب نمیشه.سر جام نشستم و مشغول چایی خوردن شدم.یه لحظه متوجه شیرین شدم که زل زده بود بهم.داشت از فضولی می مُرد.آخرش هم طاقت نیورد و پرسید : چی می گفت؟! - تو می دونی کی بود که می پرسی چی می گفت؟! شیرین – مگه دو تا رفیق خل و چل بیشتر داری؟! بامداد بود دیگه...چی گفت؟! - گفت به شیرین بگو انقدر قُد قُد نکنه. با حرف خودم حسابی خنده م گرفت.شبنم هم خندید.شیرین با حالت تهدید آمیزی گفت : من یه حالی از تو بگیرم، حالا ببین کِی گفتم. - هر چی تو بگی. مامان با توپ و تشر گفت:" انقدر بحث نکنید ، اعصابمو خُرد کردین،اَه." یه جوری که همه مون گرخیدیم و دیگه کسی چیزی نگفت. **** ده دقیقه قبل از شروع کلاس، به دانشگاه رسیدم.ساختمون دانشگاه از در، فاصله ی زیادی داره.یه محوطه ی بزرگ با شیب زیاد.زمستون ها که کلی برف میاد دانشجوهای پسر با سامسونت هاشون ،توی سراشیبی اسکی بازی می کنن! اوایل که تازه وارد این دانشگاه شده بودم این کارشون به نظرم بچگانه بود ولی خیلی زود خودم هم بهشون ملحق شدم.این وسط کیف شایان جون میده واسه این کار.چون خیلی بزرگه، راحت میشه باهاش سُر خورد. هوا سرد بود و دانشجوهای کمی توی حیاط بودن.هر چقدر دقت کردم نتونستم شایان و بامداد رو ببینم.وارد ساختمون شدم و کلاس رو پیدا کردم.بچه ها توی کلاس بودن.ما عادت داشتیم آخر کلاس بشینیم اما بدبختانه همه ی صندلی های ردیف آخر پر شده بودن.حتی شایان و بامداد هم ردیف اول نشسته بودن.رفتم و کنارشون نشستم. - اَی بابا! چرا همه صندلی ها عقب رو قبضه کردن؟! شایان – علیک سلام.منم نمی دونم چرا؟! حتی دخترا هم رفتن عقب نشستن! بامداد – تقصیر خودمونِ! اگه درس های عمومی رو زودتر برمی داشتیم اینجوری نمیشد. - چه ربطی داره؟ بامداد – برای اینکه این استادِ از اوناست که به همه می پره.ترم قبل هم با بچه ها اندیشه اسلامی داشته همه رو انداخته.خلاصه وضعیت این شده که می بینی. شایان – مثلا اگه جلو بشینن چه اتفاقی میفته؟ بامداد - من که سر کلاسش نبودم، نمی دونم.ولی حتما یه چیزی هست که همه تهِ کلاس رو ترجیح دادن! شایان – آره خب...منطقیه.پس بهتره از الان خودمون رو مشروط فرض کنیم... . - موافقم.راستی تمرین کردین؟! شایان – من خواستم تمرین کنم ولی وسطش خوابم برد. بامداد – ماشاالله! هنر کردی... .من هم تمرین کردم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. - منم که هیچی... .بچه ها من یه فکری کر... . جمله م تموم نشده بود که استادِ وارد کلاس شد.چهره ش زیاد پیر نبود و
- ۱۴.۶k
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط