شبنم و مهسا دختر عمه ایران توی اتاق بودنمهسا هم س

!... شبنم و مهسا ، دختر عمه ایران توی اتاق بودن.مهسا هم سن شبنمِ اما از نظر وزنی دو یا شاید هم سه برابر شبنم باشه.کم پیش میاد با همدیگه حرف بزنیم. - یه سوال برام پیش اومده،گفتم قبل از اینکه مهمون ها بیان ازت بپرسم.واقعا این همه آدم برای یه خواستگاری ساده لازم بود؟! مهسا – آخه احتمالا آخرش بزن و برقص باشه. - من فکر کردم برای صحبت های اولیه میان. مهسا – اونا جواب مثبت رو گرفتن.چون دایی فردا می خواد بره سرویس و ممکنه چند روز نباشه گفتن یه جشن کوچولو بگیریم. - مطمئنم آخرین نفری ام که اینو فهمیدم... . دیگه منتظر جواب نموندم و از اتاق زدم بیرون. ساعت نزدیک هفت و نیم بود که زنگ به صدا در اومد.یهو همه به هول و ولا افتادن.انگار پیف پاف زده بود به لونه مورچه! جوونا رفتن توی اتاق من ِ بدبخت.ایرج هم رفت دم در تا شخصا درو باز کنه.چند ثانیه بعد خانواده ی داماد یکی یکی وارد شدن.اونا هم بدتر از ما قشون کشی کرده بودن.فکر کنم هر کی دم دست شون بود رو با خودشون اورده بودن.خودِ داماد هم به قدری پخمه بود که سریع شناختمش.یه دسته گل دستش بود که فورا تقدیمش کرد به شبنم.حدسم درست بود...کاملا با چیزی که شبنم توصیف کرد تفاوت داشت.وقتی کنار بابا وایساد و خوش و بش کردن دقیقا یه سر و گردن ازش کوتاه تر بود.حالا من نمی دونم چجوری شبنم می گفت اندازه ی باباست؟! دیگه باور کردم که عاشقا کورن! بعدِ چند ثانیه فرزاد اومد و با من سلام و علیک کرد.خیلی سعی می کرد صمیمی و تو دل برو جلوه کنه ولی من اصلا ازش خوشم نیومد،با اینکه نظرم مهم نبود. خلاصه بعد از سلام و علیک های بی خود و تعارف های الکی،دستور صادر کردن که شبنم چایی بیاره.فکر کنم احمقانه ترین بخش همه ی خواستگاری ها همین چایی اوردنِ باشه. بابای فرزاد یکراست رفت سر اصل مطلب و صحبت مهریه رو پیش کشید.بابا هم روشن فکر بازیش گل کرد و رو به شبنم گفت : نظر شبنم هر چی باشه نظر منم همونه. شبنم هم گفت: "هر چی خودتون صلاح می دونین." یعنی هر غلطی دلتون می خواد بکنید.بلاخره بعد از کلی چونه زدن قرار شد یه قطعه زمین و چهارده تا سکه رو مهر شبنم کنن و همه صلوات فرستادن که دیگه من نتونستم طاقت بیارم و یه جوری که همه بشنون گفتم :" ببخشید ، ببخشید! یه لحظه اجازه بدین." همه ساکت شدن و زل زدن به من.قیافه ی یارو فرزاد که دیدنی شده بود.مطمئنم فکر می کرد الان کارشو خراب می کنم.بابا که دیگه کپ کرده بود. دیگه باید جدی میشدم چون پای خواهرم در میون بود. - من فکر می کنم خیلی زود سر و ته قضیه ی مهریه رو هم اوردین.ببنید،پای یه عمر زندگی در میونه.فکر هم نکنید که ما می خوایم تجارت کنیم و این حرفای الکی... اما اومدیم و فردا همین آقا فرزادِ شما چهارده تا سکه گذاشت کف دست خواهر من و گفت به سلامت، اونوقت چی؟! البته من که به خواهر خودم شک ندارم و مطمئنم بهترین دختریِ که توی عمرم دیدم،فقط از پسر شما می ترسم.نظر من اینه که سیصد تا سکه رو به عنوان مهریه قرار بدین و به نیت چهارده معصوم،چهارده تای دیگه هم بذارین روش که متبرک بشه. بابای پسره همون لحظه ترش کرد.از قیافه ش معلوم بود اما قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه خودِ پسره رو به من گفت :" باشه، قبولِ." و دوباره همه صلوات فرستادن اما این دفعه شل تر بود. مادر فرزاد خیلی سعی کرد با ایما و اشاره و پچ پچ متوجهش کنه ولی هیچ توجهی به مادرش نکرد.حداقل خوبه که این یه نکته ی مثبت رو توش دیدم! بابا و مامان هم کلی خوشحال شدن گرچه سعی می کردن خوشحالی شون رو پنهان کنن.حق هم داشتن.باید از خداشون هم باشه که من حرف زدم وگرنه خودشون که زبون این چیزا رو ندارن. اونشب بعد از مشخص کردن تاریخ عقد، تا نصف شب همه شون زدن و رقصیدن. **** حوالی ساعت شش صبح بود که با صدای بابا و مامان از خواب بیدار شدم.صدای حرف زدن شون رو از آشپزخونه می شنیدم از بس که بلند بلند حرف می زدن.بابا می خواست صبح زود بره سر کار و داشت برای رفتن آماده میشد.بیست دقیقه ای میشد که داشتن با هم حرف می زدن و خواب منو پروندن.تصمیم گرفتم دیگه نخوابم و منتظر بمونم تا بابا بره و یه کم تمرین برون فکنی کنم.نیم ساعت بعد بابا رفت و خونه ساکت شد.موبایلم رو خاموش کردم تا مزاحم تمرین کردنم نباشه.دراز کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم.باید بدنم رو در حالت آرامش و رخوت قرار می دادم.از شست پاهام شروع کردم و کم کم به همه ی قسمت های بدنم رسیدم.تمام توجه ام به سقف بود.به طور طبیعی باید حس می کردم که به سقف نزدیک شدم اما فایده ای نداشت.ده – دوازده بار امتحان کردم و به نتیجه نرسیدم.اعصابم به هم ریخته بود چون این اولین باری نبود که تمرین می کردم و به در بسته می خوردم.هر کی جای من بیشتر از یکسال تمرین برون فکنی می کرد تا حالا حتما موفق شده بود.نمی دونم چرا محض رضای خدا یه روح سرگردان از این طرفا
دیدگاه ها (۱)

. از اتاق بیرون اومدم و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم رفت...

اهواز یه طوریه اصفهانم یه طور دیگهبابا از تشنگی مردیم( ابرها...

نه نه نه نه نه نه نه نه.. فردا رو نمی‌خوامواسه فردا این همه ...

. کم پیش میاد که من توی مهمونی های خانوادگی شرکت کنم.اولین و...

⁷𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 اومدن سر میز نشستن که اصن اون حال ...

مسعود تجریشی رئیس دانشگاه شریف: ۲۰ میلیون دلار هزینه میکنیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط