تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part²⁶]
*ا/ت ویو*
محل سگ به جونگکوک نمیدادم، آخه مرد مومن، اونا بغل میکنن، تو چرا بغلشون میکنی؟ حسودی؟ من؟ من که حسود نیستم... نه بابااااااا
-ا/ت... چرا باهام حرف نمیزنی؟
+...
-عشقم قربونت بشم فداتشم... چی شده؟ قهری؟
+انتظار داری قهر نباشم؟
-خب بگو چرا قهری؟
+چرا اون دخترا رو بغل کردی؟ هااا؟
-خب... اونا آرمی هستن... طرفدارام هستن.
+فاقد اهمیته... وقتی اونا بغلت میکنن... حداقل تو بغلشون نکن مرد مومن.
-چیه؟ نکنه تو هم بغل میخوای؟ بیا بغلت کنم...
بهم نزدیک شد و با لبخندی از رفتارم بهم نگاه کرد و دستش رو باز کرد تا بغلم کنه ولی من ازش فاصله گرفتم و با حسودی بیشتری گفتم.
+نه... برو گمشو... نمیخواااااام.
با اصرار بیشتری بهم نزدیک شد و دوباره خواست بغلم کنه و من سعی کردم فرار کنم اما بالاخره تونست من رو گیر بندازه، در حالی که هنوز توی بغلش بودم، خواستم هلش بدم که دوباره بوسم کرد و باعث شد که خر بشم... واااای... عررررر... وای شدم... ولی نباید دوباره بهش محل بدم و تحویلش بگیرم... پررو میشه.
*کوک ویو*
بخاطر اینکه موقع عکس گرفتن با آرمی ها اونا رو بغل کردم، ا/ت باهام قهر کرده، اوخیی حسود کیوتمممم، خواستم بغلش کنم که نذاشت، اما بالاخره با کلی تلاش تونستم بغلش کنم و برای اینکه بیشتر دلشو آب کنم بوسیدمش، از تعجب خشکم زد که اونم داشت همراهیم میکرد. بالاخره بعد از چند مین از هم جدا شدیم، کافه رو با هم جمع کردیم و از کافه بیرون رفتیم و سوار ماشینم شدیم و حرکت کردیم. دوباره توی ماشین شروع کرد به نادیده گرفتم و بهم محل نمیداد، ای خدااااا آخه تو چرا انقد نازیییییی... اوقداااااا...
-عشقم؟
+همم...
-بازم قهری؟
+خودت چی فکر میکنی؟ (با سردی گفت)
-آره؟
+مهمم...
-توروخدااااا قهر نکن... آشتی دیگههههه... من فقط اونا رو بغل کردم... لب نگرفتم ازشون که...
+توروخداااا... لب بگیر... راحت باش... منم شلغمم اینجا دیگهههه... دوست دخترت که نیستم... ننتم... اصن غریبم.
-غلط کردم... آشتی... آشتی آشتی... فردا میریم تو کشتی... شایدم بریم تو قایق... آشتی دیگههههه عشقممممم!
+هر کاری کنی آشتی نمیکنم...
-توروخداااا... (با چشمای مظلومِ توله سگی)
+عهههه... چشماتو اونجوری نکن...
نکنه با این کارم خر میشه؟ آخ جووووون
-عشقم منو نگاه کن! (با چشمای مظلوم)
+هاا؟... عههه... هوووف... خیله خوب... آشتی.
-جدیییی؟ آخ جوووون... لیلیلیلیلیلی
+حالا خیلی دیگه خوشحال نشو.
-چشم... عشقم؟
+هممم؟ جان؟
چی؟ گفت جان؟ پس قطعا آشتیه... ایولللللل
-فردام همو ببینیم؟
+نمیدونم... عااام... باشه.
-اوک.
بالاخره رسیدیم و ماشین رو نگه داشتم و رو بهش برگشتم و بهش نزدیک شدم و گونش رو بوسیدم که یه نگاه کیوت بهم انداخت.
-خب رسیدیم... فردا میبینمت... بای بای.
+منم میبینمت... خدافظ. *ماچ* (گونش رو بوس کرد)
+راستی... ساعت چند میای؟
-عااام... ۱۲ خوبه؟
+عاام... آره خوبه.
-اوکی... پس ساعت ۱۲ میام.
+باشه... حالا سریع برو تا مامانم ندیدت.
-باشه.
ا/ت از ماشین پیاده شد و رفت توی خونه و منم حرکت کردم سمت خونه. به خونه رسیدم و طبق معمول شام خوردم و رفتم روی تختم و گوشیم رو برداشتم، خیلی دوست داشتم بهش زنگ بزنم ولی نزدم و فقط بهش پیام دادم.
-ا/ت؟
*بعد از چند دقیقه*
+بله!
-هنوز قهری عشقم؟
+نه... دیگه نکنه تو قهری؟
-نه بابا
+خوبه خداروشکر.
-خیله خوب... فقط خواستم بدون که دیگه قهر نیستی...برو بخواب... شبت بخیر عزیزم... دوست دارم.
+تو هم برو بخواب... شبت بخیر منم دوست دارم عزیزم.
چی؟ عشقم؟... ووویییییی... وااااای قدااااا... من ملدم.
بالاخره با کلی هیجان و خوشحالی تونستم بخوابم ولی تو خوابم هی ا/ت رو میدیدم. صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم که یهو یه جرقهای تو ذهنم زد و میخواستم یه کارایی انجام بدم، تصمیم گرفتم که توی زیرزمین زیر کتابخونه پارتی بگیرم و تمام دوستام و اعضا، به خصوص ا/ت رو دعوت کنم و برای همین با الکس (الکس منیجر جونگکوک) تماس گرفتم.
(علامت الکس●)
-الو الکس...
●بله آقا...
-میخوام امشب یه پارتی بگیرم... مقدماتش رو برام آماده کن... میخوام همه چی بی نقص باشه.
●چشم آقا... تا ساعت چند باید آماده باشه؟
-تا حدودا ۸ شب ردیفش کن.
●چشم آقا.
گوشی رو قطع کردم و بعدش به همهی دوستام و اعضا زنگ زدم که ساعت ۱۰ شب بیان. طبق معمول دوباره رفتم حموم و صبحونه خوردم و لباسامو پوشیدم، ساعت ۱۱:۳۰ بود و حرکت کردم به سمت کافه، بالاخره به کافه رسیدم. رفتم تو و دیدم ا/ت داده برای مشتری ها سفارش هاشون رو آماده میکنه.
شرمنده بابت دیر شدن این پارت... واقعا فکر نمیکردم که از این رمان خوشتون بیاد و این همه حمایت کنید... من قربونتون برم🫠
از همین جا ماچ به کله تک تکتون💋
بدرود قشنگام😶🌫️
شرط:
Like20
Comment:20
*ا/ت ویو*
محل سگ به جونگکوک نمیدادم، آخه مرد مومن، اونا بغل میکنن، تو چرا بغلشون میکنی؟ حسودی؟ من؟ من که حسود نیستم... نه بابااااااا
-ا/ت... چرا باهام حرف نمیزنی؟
+...
-عشقم قربونت بشم فداتشم... چی شده؟ قهری؟
+انتظار داری قهر نباشم؟
-خب بگو چرا قهری؟
+چرا اون دخترا رو بغل کردی؟ هااا؟
-خب... اونا آرمی هستن... طرفدارام هستن.
+فاقد اهمیته... وقتی اونا بغلت میکنن... حداقل تو بغلشون نکن مرد مومن.
-چیه؟ نکنه تو هم بغل میخوای؟ بیا بغلت کنم...
بهم نزدیک شد و با لبخندی از رفتارم بهم نگاه کرد و دستش رو باز کرد تا بغلم کنه ولی من ازش فاصله گرفتم و با حسودی بیشتری گفتم.
+نه... برو گمشو... نمیخواااااام.
با اصرار بیشتری بهم نزدیک شد و دوباره خواست بغلم کنه و من سعی کردم فرار کنم اما بالاخره تونست من رو گیر بندازه، در حالی که هنوز توی بغلش بودم، خواستم هلش بدم که دوباره بوسم کرد و باعث شد که خر بشم... واااای... عررررر... وای شدم... ولی نباید دوباره بهش محل بدم و تحویلش بگیرم... پررو میشه.
*کوک ویو*
بخاطر اینکه موقع عکس گرفتن با آرمی ها اونا رو بغل کردم، ا/ت باهام قهر کرده، اوخیی حسود کیوتمممم، خواستم بغلش کنم که نذاشت، اما بالاخره با کلی تلاش تونستم بغلش کنم و برای اینکه بیشتر دلشو آب کنم بوسیدمش، از تعجب خشکم زد که اونم داشت همراهیم میکرد. بالاخره بعد از چند مین از هم جدا شدیم، کافه رو با هم جمع کردیم و از کافه بیرون رفتیم و سوار ماشینم شدیم و حرکت کردیم. دوباره توی ماشین شروع کرد به نادیده گرفتم و بهم محل نمیداد، ای خدااااا آخه تو چرا انقد نازیییییی... اوقداااااا...
-عشقم؟
+همم...
-بازم قهری؟
+خودت چی فکر میکنی؟ (با سردی گفت)
-آره؟
+مهمم...
-توروخدااااا قهر نکن... آشتی دیگههههه... من فقط اونا رو بغل کردم... لب نگرفتم ازشون که...
+توروخداااا... لب بگیر... راحت باش... منم شلغمم اینجا دیگهههه... دوست دخترت که نیستم... ننتم... اصن غریبم.
-غلط کردم... آشتی... آشتی آشتی... فردا میریم تو کشتی... شایدم بریم تو قایق... آشتی دیگههههه عشقممممم!
+هر کاری کنی آشتی نمیکنم...
-توروخداااا... (با چشمای مظلومِ توله سگی)
+عهههه... چشماتو اونجوری نکن...
نکنه با این کارم خر میشه؟ آخ جووووون
-عشقم منو نگاه کن! (با چشمای مظلوم)
+هاا؟... عههه... هوووف... خیله خوب... آشتی.
-جدیییی؟ آخ جوووون... لیلیلیلیلیلی
+حالا خیلی دیگه خوشحال نشو.
-چشم... عشقم؟
+هممم؟ جان؟
چی؟ گفت جان؟ پس قطعا آشتیه... ایولللللل
-فردام همو ببینیم؟
+نمیدونم... عااام... باشه.
-اوک.
بالاخره رسیدیم و ماشین رو نگه داشتم و رو بهش برگشتم و بهش نزدیک شدم و گونش رو بوسیدم که یه نگاه کیوت بهم انداخت.
-خب رسیدیم... فردا میبینمت... بای بای.
+منم میبینمت... خدافظ. *ماچ* (گونش رو بوس کرد)
+راستی... ساعت چند میای؟
-عااام... ۱۲ خوبه؟
+عاام... آره خوبه.
-اوکی... پس ساعت ۱۲ میام.
+باشه... حالا سریع برو تا مامانم ندیدت.
-باشه.
ا/ت از ماشین پیاده شد و رفت توی خونه و منم حرکت کردم سمت خونه. به خونه رسیدم و طبق معمول شام خوردم و رفتم روی تختم و گوشیم رو برداشتم، خیلی دوست داشتم بهش زنگ بزنم ولی نزدم و فقط بهش پیام دادم.
-ا/ت؟
*بعد از چند دقیقه*
+بله!
-هنوز قهری عشقم؟
+نه... دیگه نکنه تو قهری؟
-نه بابا
+خوبه خداروشکر.
-خیله خوب... فقط خواستم بدون که دیگه قهر نیستی...برو بخواب... شبت بخیر عزیزم... دوست دارم.
+تو هم برو بخواب... شبت بخیر منم دوست دارم عزیزم.
چی؟ عشقم؟... ووویییییی... وااااای قدااااا... من ملدم.
بالاخره با کلی هیجان و خوشحالی تونستم بخوابم ولی تو خوابم هی ا/ت رو میدیدم. صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم که یهو یه جرقهای تو ذهنم زد و میخواستم یه کارایی انجام بدم، تصمیم گرفتم که توی زیرزمین زیر کتابخونه پارتی بگیرم و تمام دوستام و اعضا، به خصوص ا/ت رو دعوت کنم و برای همین با الکس (الکس منیجر جونگکوک) تماس گرفتم.
(علامت الکس●)
-الو الکس...
●بله آقا...
-میخوام امشب یه پارتی بگیرم... مقدماتش رو برام آماده کن... میخوام همه چی بی نقص باشه.
●چشم آقا... تا ساعت چند باید آماده باشه؟
-تا حدودا ۸ شب ردیفش کن.
●چشم آقا.
گوشی رو قطع کردم و بعدش به همهی دوستام و اعضا زنگ زدم که ساعت ۱۰ شب بیان. طبق معمول دوباره رفتم حموم و صبحونه خوردم و لباسامو پوشیدم، ساعت ۱۱:۳۰ بود و حرکت کردم به سمت کافه، بالاخره به کافه رسیدم. رفتم تو و دیدم ا/ت داده برای مشتری ها سفارش هاشون رو آماده میکنه.
شرمنده بابت دیر شدن این پارت... واقعا فکر نمیکردم که از این رمان خوشتون بیاد و این همه حمایت کنید... من قربونتون برم🫠
از همین جا ماچ به کله تک تکتون💋
بدرود قشنگام😶🌫️
شرط:
Like20
Comment:20
- ۸۳۱
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط