PART
𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞
PART⁶
(آرا+)(استاد جانگ–)
«پرش زمانی به صبح»
آرا با سردرد از خواب بیدار شد و احساس کرد به دست دور کمرش حلقه شده تعجب میکنه و وقتی چشماش رو کامل باز میکنه و میچرخه میبینه استادش کنارش خوابیده،میخواست بلند بشه که حلقه ی دست هوسوک دور کمرش تنگ تر شد.
–به این راحتیا نمیزارم بری خانم پارک آرا!(خواب آلود و با نیشخند گفت)
+دیشب ما چیکار کردیم؟
جانگ چشماش رو باز میکنه و به آرا که تقلا میکنه از آغوشش بره بیرون نگاه میکنه.
–یادت نمیاد؟البته که یادت نمیاد خیلی مست بودی خب ما یه کمی خوشگذروندیم ولی باید بهت بگم همش پیشنهاد خودت بود اولش من نمیخواستم باهات کاری کنم.
آرا با سردردی که حس میکنه ناگهان تمام اتفاقات رو به یاد میاره و جیغ میزنه که هوسوک با دستش صداش رو ساکت میکنه
–هیششش کوچولو،دیشب انقدر از لذت جیغ کشیدی که اگر الان جیغ بزنی ممکنه صدات دیگه بیرون نیاد
آرا دست هوسوک رو کنار میزنه.
+بگو که قرار نیست باردار بشم
جانگ ابرو هاش رو بالا انداخت و نیشخند زد.
–نمیتونم تضمین کنم،ممکنه حتی الان هم درون تو یه موجود کوچولو در حال رشد باشه.
+تو باهام چیکار کردی؟؟چرا؟چرا؟(گریه میکرد و به سینه هوسوک مشت میزد)
–هیشش،هیشش،گریه کن و خودت رو خالی کن،درک میکنم کارم اشتباه بوده اما من به تنهایی مسئول نیستم؛تو هم مسئولی پس باید مسئولیت کار هامون رو بپذیریم.در ضمن تو همین الان هم مارک شدی اونم نه یه مارک معمولی.
+منظورت چیه؟
–خب فکر کنم باید یه سری حقایق رو برات مشخص کنم،اول از همه فکر میکردی من چند سالمه؟
+30؟
–اوه پس هنوزم انقدر جوون به نظر میام،من 227 سالمه!
+227؟منو خر فرض کردی یا اینکه هنوز مستی؟
–من دیشب مست نکردم و بله درست شنیدی خب من خون آشامم.
+خونآشام؟(خنده)
–میتونی بخندی و باور نکنی ولی جای دندون نیشم رو گردنت حرفم رو تایید میکنه.
آرا دستی روی گردنش میکشه و بلند میشه و میره توی آینه نگاه میکنه،کم کم حقایق براش روشن میشه،اطلاعاتی که استادش از قرون وسطی داشت،جای نیش روی گردنش،عقب عقب میره.
–خب باید بهت بگم موجودی که درونت رشد میکنه یه نیمه انسان و نیمه خون آشامه و باید بگم خیلی قدرتمنده چون از خون منه و وقتی خون انسان و خونآشام باهم ترکیب بشن چیزی حتی از من قدرتمند تر میسازه.
+ولی خون آشام ها سال ها پیش نابود شدن!
–چیزایی که توی کتاب ها نوشته میشه چرت و پرته ما فقط تصمیم گرفتیم با تقویت کردن خودمون میان انسان ها پنهان بشیم.
+پس میخوای با من چیکار کنی؟خون منو بخوری تا بمیرم؟
–کی اینو گفته؟(خنده)ما سالهاست از انسان ها تغذیه نمیکنیم البته از کسایی که اذیت مون میکنن چرا که نه...اونا لیاقت دارن بمیرن ولی تو الان برای منی!
+چرا من رو میخوای؟
–نمیدونم فقط یه کشش خاصی نسبت بهت دارم و در ضمن خیلی زیادی توی کارم دخالت میکردی اگر داشته باشمت میتونم جلوت رو بگیرم تا رازم رو برملا نکنی!
+چی باعث شده فکر کنی رازت رو برملا نمیکنم؟
–چون بچه من در درونت درحال رشده و اگر میخوای امنیت خودت و بچت تضمین بشه باید به حرفم گوش کنی.
آرا دستی روی شکمش میزاره و آهی میکشه
+از کجا معلوم اصلا بخوام نگهش دارم؟شاید بخوام سق.طش کنم.
–خب باید بهت بگم که میدونم ممکنه ازم متنفر بشی اما 5 بار با من بیا سر قرار و بعد از اون تصمیم بگیر.
+5بار؟چرا باید باهات بیام سر قرار؟
–خب اگر بدون اینکه به من بگی بچه رو سقط کنی و درمورد رازم به همه بگی منم میتونم به همه بگم با استادت خوابیدی
آرا فکری میکنه و به خاطر صلاح خودش تصمیم میگیره.
+باشه فقط پنج بار ولی اگر ازت خوشم نیومد همه چیز تمومه،الان میخوام برم خونه ام
–باشه آماده شو ببرمت.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم گر قلم)
PART⁶
(آرا+)(استاد جانگ–)
«پرش زمانی به صبح»
آرا با سردرد از خواب بیدار شد و احساس کرد به دست دور کمرش حلقه شده تعجب میکنه و وقتی چشماش رو کامل باز میکنه و میچرخه میبینه استادش کنارش خوابیده،میخواست بلند بشه که حلقه ی دست هوسوک دور کمرش تنگ تر شد.
–به این راحتیا نمیزارم بری خانم پارک آرا!(خواب آلود و با نیشخند گفت)
+دیشب ما چیکار کردیم؟
جانگ چشماش رو باز میکنه و به آرا که تقلا میکنه از آغوشش بره بیرون نگاه میکنه.
–یادت نمیاد؟البته که یادت نمیاد خیلی مست بودی خب ما یه کمی خوشگذروندیم ولی باید بهت بگم همش پیشنهاد خودت بود اولش من نمیخواستم باهات کاری کنم.
آرا با سردردی که حس میکنه ناگهان تمام اتفاقات رو به یاد میاره و جیغ میزنه که هوسوک با دستش صداش رو ساکت میکنه
–هیششش کوچولو،دیشب انقدر از لذت جیغ کشیدی که اگر الان جیغ بزنی ممکنه صدات دیگه بیرون نیاد
آرا دست هوسوک رو کنار میزنه.
+بگو که قرار نیست باردار بشم
جانگ ابرو هاش رو بالا انداخت و نیشخند زد.
–نمیتونم تضمین کنم،ممکنه حتی الان هم درون تو یه موجود کوچولو در حال رشد باشه.
+تو باهام چیکار کردی؟؟چرا؟چرا؟(گریه میکرد و به سینه هوسوک مشت میزد)
–هیشش،هیشش،گریه کن و خودت رو خالی کن،درک میکنم کارم اشتباه بوده اما من به تنهایی مسئول نیستم؛تو هم مسئولی پس باید مسئولیت کار هامون رو بپذیریم.در ضمن تو همین الان هم مارک شدی اونم نه یه مارک معمولی.
+منظورت چیه؟
–خب فکر کنم باید یه سری حقایق رو برات مشخص کنم،اول از همه فکر میکردی من چند سالمه؟
+30؟
–اوه پس هنوزم انقدر جوون به نظر میام،من 227 سالمه!
+227؟منو خر فرض کردی یا اینکه هنوز مستی؟
–من دیشب مست نکردم و بله درست شنیدی خب من خون آشامم.
+خونآشام؟(خنده)
–میتونی بخندی و باور نکنی ولی جای دندون نیشم رو گردنت حرفم رو تایید میکنه.
آرا دستی روی گردنش میکشه و بلند میشه و میره توی آینه نگاه میکنه،کم کم حقایق براش روشن میشه،اطلاعاتی که استادش از قرون وسطی داشت،جای نیش روی گردنش،عقب عقب میره.
–خب باید بهت بگم موجودی که درونت رشد میکنه یه نیمه انسان و نیمه خون آشامه و باید بگم خیلی قدرتمنده چون از خون منه و وقتی خون انسان و خونآشام باهم ترکیب بشن چیزی حتی از من قدرتمند تر میسازه.
+ولی خون آشام ها سال ها پیش نابود شدن!
–چیزایی که توی کتاب ها نوشته میشه چرت و پرته ما فقط تصمیم گرفتیم با تقویت کردن خودمون میان انسان ها پنهان بشیم.
+پس میخوای با من چیکار کنی؟خون منو بخوری تا بمیرم؟
–کی اینو گفته؟(خنده)ما سالهاست از انسان ها تغذیه نمیکنیم البته از کسایی که اذیت مون میکنن چرا که نه...اونا لیاقت دارن بمیرن ولی تو الان برای منی!
+چرا من رو میخوای؟
–نمیدونم فقط یه کشش خاصی نسبت بهت دارم و در ضمن خیلی زیادی توی کارم دخالت میکردی اگر داشته باشمت میتونم جلوت رو بگیرم تا رازم رو برملا نکنی!
+چی باعث شده فکر کنی رازت رو برملا نمیکنم؟
–چون بچه من در درونت درحال رشده و اگر میخوای امنیت خودت و بچت تضمین بشه باید به حرفم گوش کنی.
آرا دستی روی شکمش میزاره و آهی میکشه
+از کجا معلوم اصلا بخوام نگهش دارم؟شاید بخوام سق.طش کنم.
–خب باید بهت بگم که میدونم ممکنه ازم متنفر بشی اما 5 بار با من بیا سر قرار و بعد از اون تصمیم بگیر.
+5بار؟چرا باید باهات بیام سر قرار؟
–خب اگر بدون اینکه به من بگی بچه رو سقط کنی و درمورد رازم به همه بگی منم میتونم به همه بگم با استادت خوابیدی
آرا فکری میکنه و به خاطر صلاح خودش تصمیم میگیره.
+باشه فقط پنج بار ولی اگر ازت خوشم نیومد همه چیز تمومه،الان میخوام برم خونه ام
–باشه آماده شو ببرمت.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم گر قلم)
- ۵.۴k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط