{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰

پارت ۱۰
خانواده عجیب و غریب من

*بعد از نیم ساعت* برای استراحت قراره بریم کافه...
ینی بهترین‌چیز کافه...بوی قهوه بیه بیه..‌.
لوکاس رد به روی من نشسته بود. منم وسط شدو و ناین...
باریستا اومد و سفارش رو گرفت.

پسره:میتونم سفارشتون‌رو بگیرم؟
همه سفارش هامون رو دادیم و قرار شد من‌برم سفارش هارو بگیرم.
لوکاس به من نگاه کرد... از اون نگاه دلبرا...

لوکاس: یه دیقه میایی بریم بیرون؟...
کلارا: البته...
*رفتن بیرون کافه*

لوکاس: از اینکه قبول کردی ممنونم...
کلارا: خواهش میکنم...
*سکوت از اونا*
کلارا: خب...
لوکاس: *یکم نزدیک تر شد*
کلارا: هوم؟
لوکاس: شاید فقط یکم نزدیک بشم~*چونه کلارا رو گرفت*
کلارا:*سرخ میشه* چیکار میکنی؟
لوکاس: فقط یکم میخوام‌مزت رو بچشم~
ینی چش شده؟...
(نویسنده: برادر تریاک کشیده😑)
لوکاس:*کلارا رو میبوسه*
کلارا:*سرخ میشه*
حس کردم دارم دیوونه میشم... فقط دستام رو گزاشتم روی شونش... ولی فهمیدم‌که زبونش داره میاد توی دهنم...خیلی استرس داشتم که کسی ما رو نبینه... که گوشیم یهو زنگ خورد...

کلارا:*میره عقب و گوشیش رو در میاره* ببخشید...
*جواب میده*
خوب شدو عه که میگه بیا سفارش هارو بگیر...
*میره و سفارشارو میگیره و به اون اتفاق فکر میکنه


ادامه دارد

مخصوص اگوژ پگوژم😂🎀
دیدگاه ها (۱۷)

چرا همه مردید؟

پروفایل عوض شد گگم نکنییی☆☆

درخواست بدید😂

😂😂😂

پارت هفتم🔥عشق ابدی ما🔥زنگ آخر سونیک: داشتم راه میرفتم که برم...

سلام❤👋از این به بعد ادامه ی رمان رو با این عکس میزارم چون تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط