"نفرتی پیچیده"
"نفرتی پیچیده"
پارت ۵
خواستم اعتراض کنم که با نگاهی که بهم انداخت خفه شدم.ولی بازم گفتم:خب مگه جا هست
_تختم دو نفرست
چشمام گرد شدن و با حرص گفتم:انتظار داری تو یه تخت باهات بخوابممم
زن عمو سعی کرد خندشو کنترل کنه و گفت: من دیگه میرم بخوابم خودتون یکاری کنید
نزدیک اتاقش بود که صدای خندشو شنیدم.نفس کلافه ای کشیدم و اومدم برم سمت مبل که کورش دستمو گرفت که با اخم به سمتش چرخیدم که خمیازه ای کشید و گفت:بیا پیش خودم حوصله ندارم دوباره با جیغ و دادت بلند شم
_برو بابا
جدی و کمی عصبی گفت:ببین یاقوت فکر نکن من خوشم میاد که رو تختم بخوابی الان فقط خیلی هم خوابم میاد قر نزن و بیا تو اتاقم
خواستم مخالفت کنم که با خمیازه ای که کشیدم مغزم گفت که فعلا برم بکپم.چیزی نگفتم و دستمو کشیدم و رفتم سمت اتاقش و رفتم داخل که خودشم پشت سرم اومد و درو بست.
****
# کورش
ساعت دو اینا بود که بی خوابی زده بود به سرم. یاقوت تازه خوابش برده بود.قبل خواب بهم هشدار داد که تو خواب خیلی ورجه وورجه میکنه.نمیفهمم بابام چرا انقد راضی بود از اینکه یاقوت اومده.اصن چرا مامان باباهامون اعتقاد دارن که من و یاقوت فقط همو داریم برای ازدواج.تو همین فکرا بودم که...
ادامه دارد...
پارت ۵
خواستم اعتراض کنم که با نگاهی که بهم انداخت خفه شدم.ولی بازم گفتم:خب مگه جا هست
_تختم دو نفرست
چشمام گرد شدن و با حرص گفتم:انتظار داری تو یه تخت باهات بخوابممم
زن عمو سعی کرد خندشو کنترل کنه و گفت: من دیگه میرم بخوابم خودتون یکاری کنید
نزدیک اتاقش بود که صدای خندشو شنیدم.نفس کلافه ای کشیدم و اومدم برم سمت مبل که کورش دستمو گرفت که با اخم به سمتش چرخیدم که خمیازه ای کشید و گفت:بیا پیش خودم حوصله ندارم دوباره با جیغ و دادت بلند شم
_برو بابا
جدی و کمی عصبی گفت:ببین یاقوت فکر نکن من خوشم میاد که رو تختم بخوابی الان فقط خیلی هم خوابم میاد قر نزن و بیا تو اتاقم
خواستم مخالفت کنم که با خمیازه ای که کشیدم مغزم گفت که فعلا برم بکپم.چیزی نگفتم و دستمو کشیدم و رفتم سمت اتاقش و رفتم داخل که خودشم پشت سرم اومد و درو بست.
****
# کورش
ساعت دو اینا بود که بی خوابی زده بود به سرم. یاقوت تازه خوابش برده بود.قبل خواب بهم هشدار داد که تو خواب خیلی ورجه وورجه میکنه.نمیفهمم بابام چرا انقد راضی بود از اینکه یاقوت اومده.اصن چرا مامان باباهامون اعتقاد دارن که من و یاقوت فقط همو داریم برای ازدواج.تو همین فکرا بودم که...
ادامه دارد...
- ۲۲۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط