{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: قلب یخی رئیس مافیا

رمان: قلب یخی رئیس مافیا

پارت سوم

صبح روز بعد...

نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌های مشکی عمارت بزرگ به داخل اتاق تهیونگ می‌تابید.

او پشت میز کارش نشسته بود و مشغول بررسی پرونده‌های مهم مافیا بود.

تق...

تق...

صدای در اتاق بلند شد.

ـ رئیس، اجازه؟

ـ بیا داخل.

یکی از محافظ‌های مورد اعتمادش وارد شد و پوشه‌ای روی میز گذاشت.

ـ اطلاعات دختری که دستور داده بودین آماده‌ست.

تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، پوشه را باز کرد.

داخل آن چند عکس از لیا بود.

یک عکس هنگام خرید گل...

یکی وقتی داشت به یک پیرزن کمک می‌کرد...

و یکی هم زمانی که گربه کوچکش را در آغوش گرفته بود.

تهیونگ چند لحظه به عکس‌ها خیره ماند.

محافظ گفت:

ـ اسمش لیاست. تنها با مادرش زندگی می‌کنه. دانشجوی طراحی هنره و بیشتر وقتش رو صرف کمک به حیوانات و آدم‌های نیازمند می‌کنه. هیچ سابقه‌ای هم نداره.

تهیونگ آرام پوشه را بست.

ـ از امروز...

دو نفر همیشه مراقبش باشن.

محافظ متعجب شد.

ـ بدون اینکه خودش بفهمه؟

ـ دقیقاً.

ـ چشم، رئیس.

---

چند ساعت بعد...

لیا با هدفون در گوشش از کلاس بیرون آمد و مثل همیشه با لبخند در خیابان قدم می‌زد.

خبر نداشت که دو ماشین مشکی با فاصله، آرام دنبالش حرکت می‌کنند.

دو محافظ تهیونگ از دور مراقبش بودند.

یکی از آن‌ها داخل بی‌سیم گفت:

ـ سوژه در امنیت کامل قرار داره.

در همان لحظه...

یک موتور با سرعت زیاد وارد خیابان شد.

راننده تعادلش را از دست داده بود و مستقیم به سمت لیا می‌آمد.

ـ مواظب باش!

اما لیا آن‌قدر غرق فکرهایش بود که صدای فریاد را نشنید.

یکی از محافظ‌ها بدون معطلی دوید و درست در آخرین لحظه او را کنار کشید.

موتور با سرعت از کنارشان رد شد و چند متر جلوتر به زمین خورد.

لیا که هنوز شوکه بود، نفس‌نفس می‌زد.

ـ ش... شما کی هستین؟

محافظ سریع دستش را رها کرد.

ـ فقط... اتفاقی اونجا بودم.

قبل از اینکه لیا بتواند سؤال دیگری بپرسد، مرد سوار ماشین شد و رفت.

لیا با تعجب زیر لب گفت:

ـ عجب آدم عجیبی...

---

در همان زمان...

داخل عمارت مافیا.

تهیونگ مشغول جلسه بود که بی‌سیم محافظش روشن شد.

ـ رئیس... دختر سالمه. فقط نزدیک بود تصادف کنه، ولی به موقع نجاتش دادیم.

تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ خوبه...

و تماس را قطع کرد.

یکی از افراد مافیا که کنار او نشسته بود، با تعجب پرسید:

ـ رئیس... این دختر براتون این‌قدر مهمه؟

تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

ـ گفتم سؤال اضافه نپرس.

مرد فوراً سرش را پایین انداخت.

اما تهیونگ خودش هم نمی‌دانست...

چرا از شنیدن اینکه لیا آسیبی ندیده، این‌قدر احساس آرامش کرده بود.

در همان لحظه، تلفن مخصوص رئیس زنگ خورد.

یکی از دشمنان قدیمی مافیا پشت خط بود.

صدایی خشن گفت:

«شنیدم این روزها به یه دختر علاقه‌مند شدی...»

چشم‌های تهیونگ از عصبانیت تیره شد.

«اگه بفهمم حتی یک نفر بهش نزدیک شده... کل سازمانت رو نابود می‌کنم.»

تماس قطع شد.

اتاق در سکوت فرو رفت.

تهیونگ برای اولین بار فهمید...

دشمنانش از وجود لیا باخبر شده‌اند.

و حالا...

لیا، ناخواسته وارد خطرناک‌ترین بازی زندگی‌اش شده بود...

ادامه دارد...


#رمان #مافیایی #عاشقانه #بی_تی_اس #فانتزی #ویسگون
دیدگاه ها (۰)

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت چهارمشب...لیا بعد از خرید، آرام...

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت دومباران هنوز آرام‌آرام می‌باری...

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت اولباران شدیدی روی شیشه‌های عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط