رمان: قلب یخی رئیس مافیا
رمان: قلب یخی رئیس مافیا
پارت چهارم
شب...
لیا بعد از خرید، آرام در خیابان خلوت قدم میزد.
ناگهان یک ون مشکی چند متر جلوتر از او ترمز کرد.
چهار مرد نقابدار از ماشین پیاده شدند.
ـ خودشه! زود بگیریدش!
لیا با وحشت چند قدم عقب رفت.
ـ شما کی هستین؟! ولم کنین!
یکی از مردها دستش را گرفت، اما همان لحظه...
صدای ترمز شدیدی در خیابان پیچید.
چند خودروی مشکی با سرعت مقابل ون ایستادند.
درِ ماشین وسطی باز شد.
تهیونگ با همان کتوشلوار مشکی و نگاه سردش پیاده شد.
افرادش در چند ثانیه دور لیا حلقه زدند.
یکی از مردهای نقابدار با عصبانیت فریاد زد:
ـ رئیس مافیاست! عقب بکشین!
اما دیر شده بود.
افراد تهیونگ بدون معطلی آنها را خلع سلاح کردند و مهاجمان فرار کردند.
سکوت خیابان را فرا گرفت.
لیا که هنوز شوکه بود، به تهیونگ خیره شد.
ـ تو... اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ با صدایی آرام اما محکم گفت:
ـ از این لحظه، اینجا برات امن نیست.
لیا اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
ـ دشمنهای من پیدات کردن.
ـ ولی من هیچ ربطی به تو ندارم!
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
ـ از امروز داری.
لیا با لجبازی گفت:
ـ من هیچ جا با تو نمیام!
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد و بعد رو به محافظش گفت:
ـ درِ ماشین رو باز کن.
محافظ فوراً اطاعت کرد.
تهیونگ دوباره رو به لیا برگشت.
ـ یا خودت سوار میشی...
ـ یا مجبور میشم ببرمت تا ازت محافظت کنم.
لیا دست به سینه ایستاد.
ـ من بهت اعتماد ندارم.
در همان لحظه صدای شلیک گلوله از انتهای خیابان بلند شد.
یکی از گلولهها به دیوار کنار لیا خورد.
تهیونگ بدون لحظهای تردید دست لیا را گرفت و او را پشت خودش کشید.
ـ سرتو پایین نگه دار!
محافظها شروع به پوشش دادن اطراف کردند.
تهیونگ با صدایی جدی گفت:
ـ وقت بحث نیست.
او درِ ماشین را باز کرد و لیا را به داخل خودروی ضدگلوله هدایت کرد.
خودش هم کنار او نشست.
ماشین با سرعت از خیابان دور شد.
لیا با ناراحتی گفت:
ـ این یعنی منو دزدیدی!
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، فقط جواب داد:
ـ هر اسمی میخوای روش بذار...
تا وقتی خطری تهدیدت میکنه، از کنارم نمیری.
چند دقیقه بعد...
ماشین از دروازههای عظیم یک عمارت باشکوه عبور کرد.
درهای آهنی آرام بسته شدند.
تهیونگ رو به خدمتکارها گفت:
ـ از امروز، خانم لیا مهمان این عمارته.
هر چیزی که لازم داشت، براش فراهم کنین.
لیا با تعجب و عصبانیت به عمارت بزرگ نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ معلومه دردسرهای من تازه شروع شده...
ادامه دارد...
#رمان #مافیایی #عاشقانه #بی_تی_اس #فانتزی #ویسگون
پارت چهارم
شب...
لیا بعد از خرید، آرام در خیابان خلوت قدم میزد.
ناگهان یک ون مشکی چند متر جلوتر از او ترمز کرد.
چهار مرد نقابدار از ماشین پیاده شدند.
ـ خودشه! زود بگیریدش!
لیا با وحشت چند قدم عقب رفت.
ـ شما کی هستین؟! ولم کنین!
یکی از مردها دستش را گرفت، اما همان لحظه...
صدای ترمز شدیدی در خیابان پیچید.
چند خودروی مشکی با سرعت مقابل ون ایستادند.
درِ ماشین وسطی باز شد.
تهیونگ با همان کتوشلوار مشکی و نگاه سردش پیاده شد.
افرادش در چند ثانیه دور لیا حلقه زدند.
یکی از مردهای نقابدار با عصبانیت فریاد زد:
ـ رئیس مافیاست! عقب بکشین!
اما دیر شده بود.
افراد تهیونگ بدون معطلی آنها را خلع سلاح کردند و مهاجمان فرار کردند.
سکوت خیابان را فرا گرفت.
لیا که هنوز شوکه بود، به تهیونگ خیره شد.
ـ تو... اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ با صدایی آرام اما محکم گفت:
ـ از این لحظه، اینجا برات امن نیست.
لیا اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
ـ دشمنهای من پیدات کردن.
ـ ولی من هیچ ربطی به تو ندارم!
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
ـ از امروز داری.
لیا با لجبازی گفت:
ـ من هیچ جا با تو نمیام!
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد و بعد رو به محافظش گفت:
ـ درِ ماشین رو باز کن.
محافظ فوراً اطاعت کرد.
تهیونگ دوباره رو به لیا برگشت.
ـ یا خودت سوار میشی...
ـ یا مجبور میشم ببرمت تا ازت محافظت کنم.
لیا دست به سینه ایستاد.
ـ من بهت اعتماد ندارم.
در همان لحظه صدای شلیک گلوله از انتهای خیابان بلند شد.
یکی از گلولهها به دیوار کنار لیا خورد.
تهیونگ بدون لحظهای تردید دست لیا را گرفت و او را پشت خودش کشید.
ـ سرتو پایین نگه دار!
محافظها شروع به پوشش دادن اطراف کردند.
تهیونگ با صدایی جدی گفت:
ـ وقت بحث نیست.
او درِ ماشین را باز کرد و لیا را به داخل خودروی ضدگلوله هدایت کرد.
خودش هم کنار او نشست.
ماشین با سرعت از خیابان دور شد.
لیا با ناراحتی گفت:
ـ این یعنی منو دزدیدی!
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، فقط جواب داد:
ـ هر اسمی میخوای روش بذار...
تا وقتی خطری تهدیدت میکنه، از کنارم نمیری.
چند دقیقه بعد...
ماشین از دروازههای عظیم یک عمارت باشکوه عبور کرد.
درهای آهنی آرام بسته شدند.
تهیونگ رو به خدمتکارها گفت:
ـ از امروز، خانم لیا مهمان این عمارته.
هر چیزی که لازم داشت، براش فراهم کنین.
لیا با تعجب و عصبانیت به عمارت بزرگ نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ معلومه دردسرهای من تازه شروع شده...
ادامه دارد...
#رمان #مافیایی #عاشقانه #بی_تی_اس #فانتزی #ویسگون
- ۱۰۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط