{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۳۷ (⁠♡)


الا : دست کثیفتو بکش کنار..
و ناخونامو توی دستش فرو کردم. کلافه و خيلي پردردي و عصبي پرتم کرد گوشه اتاق که با بازو خوردم به دیوار.. ام.

از درد نیمرخ صورتم اتیش گرفتم.. نفسم بند اومد و اشک تو چشمام جمع شد.. چشمامو خيلي محکم و عاجزانه به هم فشردم و هق هق خفه اي بي اختيار از گلوم خارج شد.. معده ام تیر میکشید.
چشم باز کردم و با نفرت و تمام قدرت کمي که تو وجودم مونده بود به ایتان نگاه کردم و توف کردم تو صورتش.. شوكه پلك زد و مچ دستامو ول کرد و دستشو به صورتش کشید و ناباور
ایتان : چه غلطي کردي؟
یهو اتیش گرفت و داد زد: با توام..چه غلطي کردي؟تو صورت من تف ميكني اره؟ و با حرص کوچولو گفت دیگه هیچی نمیتونه نجاتت بده هرزه پر وحشت نگاش کردم. نه. بازومو خيلي محکم کشید و خشن گفت
ایتان :اون شوهر لاشیت کجاست که نجاتت بده؟؟هااان؟
اشکم با دردي توي قلبم و سنگيني خيلي خيلي شديدي توي سينه ام جاري شد.. دیگه نمیتونستم نفس بکشم.. گردنم رو گرفت که يه دفعه صدايي محكم و خيلي .
گفت: اینجاست..
ایتان شوکه گردنم رو ول کرد. عصبي
وحشت زده دو قدم رفتم عقب و ضربان قلبم هزار برابر شد و هول و شوکه سرمو بلند کردم که از دیدن جیمین جلوي در سنگوب کردم.
خودشه اره.. جیمین ..

پر امیدي توي چشمم جمع شد و به زور لبخند زدم.. این..همون کورسوی امیدیه که میگفتم... اشكم جاري شد..تند با سينه اي که سنگین بالا و پايين میشد پاکش کردم و خودم به دیوار چسبوندم مکس رفت سمت جیمین و با لاتي گري گفت.... مکس :اقا کي باشن؟ گمشو بیرون ببینم
جیمین یه دفعه و خیلی سریع با لگد کوبید تو شکمش ویقه شو گرفت و پرتش کرد تو اشپزخونه و و با نفرت گفت.... جیمین :من؟ من شوهرشم حيووون.. توي کثافت تو خونه زن من چه غلطي شوهر.. شوهر...
هزار با این کلمه رو توي دلم تکرار کردم شوهرمه.. مکس با کله رفت تو ظرفا و با صداي بلندي شكوندشون.. تنم لرزید و تنگ پلک زدم. سریع به جیمین نگاه کردم. واقعيه.. خیال و توهم نیست. جیمین اینجاست..
نفسم خيلي تنگ شد.. ایتان با خشم گفت به به..
جیمین خيلي عصبي بازو بندش رو کشید و بازش کرد و
اومد سمت ایتان و گفت..... جیمین : دست کثیفتو رو زن من بلند کردي اره؟
ايتان: فك كن..
و قبل اینکه حرفي بيشتري بزنه جيمز خيلي محکم با صورت کوبید تو صورت و بيني ايتان.. شوکه هيني گفتم و دستمو روي دهنم خون از بيني ايتان جاري شد.. گذاشتم.. یقه شو گرفت و خیلی محکم پرتش کرد گوشه دیوار و خشن داد زد
دیدگاه ها (۲)

✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۳۸ (⁠♡)جیمین : گفته بودم ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۰ (⁠♡)||بوي عطرش.. عطر مردونه...

✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۳۶ (⁠♡)ایتان : به خونه ما...

(✿) ظهور ازدواج فصل 2 (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۳۵ (⁠♡)زندگي بازي هاي زي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط