✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿)
✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿)
(♡)پارت ۱۳۶ (♡)
ایتان : به خونه ما و خودتون خوش برگشتین..اما چیه؟ شوهرجونت انداختت بیرون؟ مکس خندون گفت: ایتان اصلا شوهري درکار بود یا سرکاري بود؟ خونم به جوش اومد و با نفرت گفتم
الا:جفتتون برین به درك..
و خواستم در رو ببندم که پاش رو گذاشت لاي در.. با ترس محکم در رو فشار دادم که ببندمش ولي با لگد خيلي محکم کوبید به در که در تا ته باز شدو خورد به دیوار و پرت شدم داخل لرزون قدمی عقب رفتم و عصبی داد زدم
الا : چه مرگته؟چی از جونم میخواي؟ ایتان با لبخند کثیفي اومد جلو و گفت
ایتان :فك كردي ميتوني از این خرابه راحت شي؟نه دختر جون..تو ته تهش مال اينجايي..
احساس درد و ترس و نفرت لحظه به لحظه بیشتر توي وجودم شعله میکشید. با خشم گفتم
الا: از خونه من برو بیرون..
ایتان خندید و گفت:خونه تو؟
و اون مکس عوضي هم توي خندیدن همراهیش کرد.. اومد جلوتر..
نفسم توي سينه حبس شد و به زور دستم رو مشت کردم تا لرزش انگشتامو پنهون کنم. از خنده اش چندشم شد ولي سعي کردم محکم باشم و هیچ عکس العمل ترسيده اي نشون ندم..
با لحن چندشي گفت... ایتان: من منتظر بودم برگردي..اخه لقمه ات بزرگتر از دهنت بود. اندازه دهن تو يكيه مثل من.
با نفرت و تحقیر پوزخند زدم و گفتم.... الا: توو؟ با لبخند گفت: اره.. من... چیه؟ اون شازده ات بهتر از من بود؟ دندونامو به هم فشردم و با خشم گفتم
الا :یه تار موي گنديده اون به هزارتا مثل توي عياش لاشي مي ارزه...هیچ وقت با حيووني مثل تو حتي مقایسه اش نمیکنم.. و با نفس سنگيني داد زدم جوابتو گرفتي؟حالا گمشو ..بیرون
با خشم زل زد تو چشمام. انگار میخواست خفه ام کنه.. داد زدم گفتم گمشو بیرون..
اومد جلو و دستشو بلند کرد بزنه تو صورتم که با خشم دستش رو تو هوا گرفتم و از لاي دندونام گفتم
الا: :هیچوقت به من دست نزن..هیچ وقت..
و عصبي كوبیدم تو صورتش. شوکه دست به صورتش گرفت
محکم زل زدم بهش. نمیذارم دست هیچ حيووني بهم بخوره.. حلقه اشك جمع شده از ترس توی چشمام رو تند با پشت دستم پس زدم و زل زدم بهش. عصبي گفت
الا : شجاع شدي.. همه از اثرات اون شازده اتو کشیده است؟ من تو رو میکشم دختره ..هرجایی
و خيلي سريع حمله کرد سمتم و قبل اینکه بتونم تكوني بخورم و يا کاري بکنم موهامو توی چنگش گرفت. وحشت زده جیغ زدم ولم کنن. تند تند تكون خوردم و وول خوردم تا خودمو آزاد کنم..
و اما خيلي محكم موهامو گرفته بود.. با درد شديدي لبمو گاز گرفتم..
اخ.. موهامو محکم کشید و گفت
ایتان :اونیکه یه تار موشو نمیفروشی پرتت کرد بیرون؟
قلبم تیر میکشید. با ناله پردردي داد زدم خفه شو.. و به دستاش چنگ زدم و گفتم
(♡)پارت ۱۳۶ (♡)
ایتان : به خونه ما و خودتون خوش برگشتین..اما چیه؟ شوهرجونت انداختت بیرون؟ مکس خندون گفت: ایتان اصلا شوهري درکار بود یا سرکاري بود؟ خونم به جوش اومد و با نفرت گفتم
الا:جفتتون برین به درك..
و خواستم در رو ببندم که پاش رو گذاشت لاي در.. با ترس محکم در رو فشار دادم که ببندمش ولي با لگد خيلي محکم کوبید به در که در تا ته باز شدو خورد به دیوار و پرت شدم داخل لرزون قدمی عقب رفتم و عصبی داد زدم
الا : چه مرگته؟چی از جونم میخواي؟ ایتان با لبخند کثیفي اومد جلو و گفت
ایتان :فك كردي ميتوني از این خرابه راحت شي؟نه دختر جون..تو ته تهش مال اينجايي..
احساس درد و ترس و نفرت لحظه به لحظه بیشتر توي وجودم شعله میکشید. با خشم گفتم
الا: از خونه من برو بیرون..
ایتان خندید و گفت:خونه تو؟
و اون مکس عوضي هم توي خندیدن همراهیش کرد.. اومد جلوتر..
نفسم توي سينه حبس شد و به زور دستم رو مشت کردم تا لرزش انگشتامو پنهون کنم. از خنده اش چندشم شد ولي سعي کردم محکم باشم و هیچ عکس العمل ترسيده اي نشون ندم..
با لحن چندشي گفت... ایتان: من منتظر بودم برگردي..اخه لقمه ات بزرگتر از دهنت بود. اندازه دهن تو يكيه مثل من.
با نفرت و تحقیر پوزخند زدم و گفتم.... الا: توو؟ با لبخند گفت: اره.. من... چیه؟ اون شازده ات بهتر از من بود؟ دندونامو به هم فشردم و با خشم گفتم
الا :یه تار موي گنديده اون به هزارتا مثل توي عياش لاشي مي ارزه...هیچ وقت با حيووني مثل تو حتي مقایسه اش نمیکنم.. و با نفس سنگيني داد زدم جوابتو گرفتي؟حالا گمشو ..بیرون
با خشم زل زد تو چشمام. انگار میخواست خفه ام کنه.. داد زدم گفتم گمشو بیرون..
اومد جلو و دستشو بلند کرد بزنه تو صورتم که با خشم دستش رو تو هوا گرفتم و از لاي دندونام گفتم
الا: :هیچوقت به من دست نزن..هیچ وقت..
و عصبي كوبیدم تو صورتش. شوکه دست به صورتش گرفت
محکم زل زدم بهش. نمیذارم دست هیچ حيووني بهم بخوره.. حلقه اشك جمع شده از ترس توی چشمام رو تند با پشت دستم پس زدم و زل زدم بهش. عصبي گفت
الا : شجاع شدي.. همه از اثرات اون شازده اتو کشیده است؟ من تو رو میکشم دختره ..هرجایی
و خيلي سريع حمله کرد سمتم و قبل اینکه بتونم تكوني بخورم و يا کاري بکنم موهامو توی چنگش گرفت. وحشت زده جیغ زدم ولم کنن. تند تند تكون خوردم و وول خوردم تا خودمو آزاد کنم..
و اما خيلي محكم موهامو گرفته بود.. با درد شديدي لبمو گاز گرفتم..
اخ.. موهامو محکم کشید و گفت
ایتان :اونیکه یه تار موشو نمیفروشی پرتت کرد بیرون؟
قلبم تیر میکشید. با ناله پردردي داد زدم خفه شو.. و به دستاش چنگ زدم و گفتم
- ۱۹.۱k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط