{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 5
ـــــــــــــــ

روز بعد — ساعت ۹:۴۷ صبح

چشمامو باز کردم.

اولین چیزی که حس کردم، سنگینی بدنم بود.

پلک زدم.

یک بار...

دوباره...

نگاهم تار بود.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.

سقف ناشناسی بالای سرم بود.

دیوارهای سرد و خاکستری...

بوی عجیبی توی هوا پیچیده بود.

سرمو تکون دادم و همون لحظه فهمیدم دستام آزاد نیستن.

به صندلی بسته شده بودم.

نفس توی سینم گیر کرد.

چشمام گرد شد.

نه...

خواب نبود.

همه‌ش واقعی بود.

دیشب...

ماشین...

اون مرد...

اون چیزی که به گردنم تزریق کرده بود...

همه‌ش واقعی بود.

شروع کردم به تکون خوردن، اما فایده‌ای نداشت.

دهنم هم بسته بود و نمی‌تونستم درست حرف بزنم.

اشک از گوشه‌ی چشمم پایین اومد.

چند لحظه بعد صدای باز شدن در اومد.

سرمو سمت در چرخوندم.

همون مرد وارد اتاق شد.

این بار تنها نبود.

سه نفر دیگه هم همراهش بودن.

چهار نفر...

همه ساکت.

مرد چند قدم جلو اومد و نگاهی به من انداخت.

یکی از اون سه نفر چیزی آروم بهش گفت.

_ هنوز چیزی نگفته؟

مرد سرشو به نشونه‌ی منفی تکون داد.

_ نه.

چند لحظه سکوت شد.

بعد نگاهش رو به من دوخت.

_ خودش می‌دونه چرا اینجاست.

دلم می‌خواست فریاد بزنم که من چیزی نمی‌دونم.

ولی صدایم پشت اون چیزی که جلوی دهنم بسته شده بود خفه می‌شد.

یکی دیگه گفت:

_ پس هنوز حرف نمی‌زنه؟

مرد با خونسردی جواب داد:

_ عجله نکن.

بعد بدون اینکه بیشتر چیزی بگه، برگشت سمت در.

قبل از خارج شدن، برای لحظه‌ای مکث کرد.

_ بالاخره حرف می‌زنه.

در بسته شد.

و من دوباره تنها موندم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز بعد...

نمی‌دونستم چند روز گذشته.

زمان برام معنای خودش رو از دست داده بود.

نه می‌دونستم صبحه یا شبه...

نه می‌دونستم چند ساعت گذشته.

فقط می‌دونستم هنوز اونجام.

و هر روز بیشتر احساس می‌کردم توانم کم شده.

دیگه حتی قدرت گریه کردن هم نداشتم.

فقط منتظر بودم...

منتظر اینکه این کابوس بالاخره تموم بشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه‌شنبه — یک هفته بعد

کلاس فیزیک.

همون کلاسی که اِولین همیشه منتظرش بود.

جونگ‌کوک پشت میز ایستاده بود و حضور و غیاب می‌کرد.

برگه رو مقابلش گرفته بود.

_ پارک؟

_ حاضر.

_ کیم؟

_ حاضر.

_ لی؟

_ حاضر.

چند اسم دیگه...

تا اینکه رسید به:

_ موریس؟

سکوت.

سرش رو از روی برگه بلند کرد.

چند ثانیه منتظر موند.

هیچ جوابی نیومد.

دوباره نگاهش رو به لیست انداخت و اسم اِولین رو جلوی غایب علامت زد.

_ به موریس بگید فردا بلافاصله بعد از ورودش به مدرسه بیاد پیش من. باید دلیل غیبتش رو توضیح بده.

هنوز جمله‌ش تموم نشده بود که یکی از بچه‌های کلاس دستشو بالا آورد.

_ استاد؟

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

_ بله؟

_ استاد... اِولین چند روزه غیبش زده.

ابروهای جونگ‌کوک کمی درهم رفت.

_ چند روز؟

_ فکر کنم از هفته‌ی پیش.

یکی دیگه از بچه‌ها گفت:

_ آره استاد. هرچی باهاش تماس گرفتیم جواب نداد.

_ گوشیش خاموشه.

چند نفر دیگه هم حرفشون رو تأیید کردن.

_ منم تماس گرفتم.

_ منم.

_ حتی پیام هم دادیم.

کلاس برای چند لحظه از حالت عادی خارج شد.

همه کم‌کم نگران شده بودن.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط دوباره به اسم «موریس» روی برگه نگاه کرد.

سه‌شنبه‌ی قبل...

غیبت.

چهارشنبه...

غیبت.

پنجشنبه...

غیبت.

روزهای بعد هم همین‌طور.

چند روز؟

نه.

این دیگه یک غیبت ساده نبود.

نگاهش برای چند ثانیه روی برگه ثابت موند.

بعد خیلی آرام برگه رو بست.

_ خیلی خب.

صدایش مثل همیشه آرام بود.

اما این بار چیزی در نگاهش تغییر کرده بود.

_ درس رو ادامه می‌دیم.

کلاس دوباره ساکت شد.

جونگ‌کوک به سمت تخته رفت.

گچ رو برداشت.

ولی برای اولین بار...

ذهنش اصلاً روی درس نبود.

اِولین موریس کجا بود؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قراره اتفاقای جالبیی بیوفتههه بچهااااا

شرطا برای پارت بعد

۳۰لایک ۲۰کامنت

سعی کنید زود برسونیددد
دیدگاه ها (۴۰)

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

ادامه ی پارت ۱۹۵

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۷ | رو‌به‌رومرد چند قدم جلو آمد.جونگ‌ک...

پارت ۳۶ سه نفر داخل اتاق خشکشان زده بود.صدای کوبیدن دوباره ر...

P : 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط