{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۶

پارت ۳۶
سه نفر داخل اتاق خشکشان زده بود.
صدای کوبیدن دوباره روی در بلند شد.
ـ جونگ‌کوک... می‌دونم اونجایی.
جونگ‌کوک به سوآ نگاه کرد.
ـ تو کسی رو خبر کردی؟
سوآ سریع سرش را تکان داد.
ـ نه.
آریانا آرام گفت:
ـ شاید همون مردیه که توی خونه‌ی جین دیدیم.
جونگ‌کوک به سمت در رفت.
ـ هیچ‌کس در رو باز نمی‌کنه.
صدای مرد دوباره آمد:
ـ اگه در رو باز نکنی، مجبور می‌شم خودم وارد بشم.
جونگ‌کوک همان لحظه چراغ‌ها را خاموش کرد.
هر سه در سکوت ماندند.
چند ثانیه بعد...
صدای قدم‌های مرد دور شد.
سوآ آرام نفسش را بیرون داد.
ـ رفت؟
جونگ‌کوک به پنجره نگاه کرد.
ـ نمی‌دونم.
چند دقیقه بعد...
جونگ‌کوک پرده را کمی کنار زد.
کوچه خالی بود.
ـ رفت.
آریانا نفس راحتی کشید.
ـ پس چرا این‌قدر درباره‌ی پدرت می‌دونه؟
جونگ‌کوک جواب نداد.
چشمش روی لپ‌تاپ افتاد.
فایل ARIANA هنوز روی صفحه باز بود.
ـ باید بفهمیم چرا اسم تو داخل فایل‌های جین بوده.
آریانا نزدیک لپ‌تاپ رفت.
ـ من حتی جین رو نمی‌شناختم...
سوآ آرام گفت:
ـ شاید تو رو می‌شناخته.
آریانا برگشت.
ـ چی؟
سوآ به عکس بیمارستان اشاره کرد.
ـ اسم تو توی پرونده‌ای ثبت شده که مربوط به سال‌ها پیشه.
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
سوآ گفت:
ـ باید بریم اون بیمارستان.
صبح روز بعد...
هر سه نفر جلوی بیمارستان قدیمی ایستاده بودند.
ساختمان قدیمی و تقریباً متروکه بود.
آریانا با دیدنش احساس عجیبی پیدا کرد.
ـ نمی‌دونم چرا...
ـ چی؟
ـ حس می‌کنم قبلاً اینجا بودم.
جونگ‌کوک با نگرانی نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
آریانا چشم‌هایش را بست.
تصویری مبهم در ذهنش شکل گرفت.
راهروی سفید...
صدای گریه‌ی یک بچه...
و زنی که با عجله می‌گفت:
«نباید بذارید اون بچه بفهمه چه اتفاقی افتاده.»
آریانا ناگهان چشم‌هایش را باز کرد.
ـ جونگ‌کوک...
ـ چی شد؟
ـ یه چیزی یادم اومد.
ـ چی؟
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ من...
یه بار اینجا بودم.
جونگ‌کوک با تعجب به او خیره شد.
ـ کی؟
آریانا سرش را گرفت.
ـ نمی‌دونم...
ولی یه زن بود.
یه بچه هم بود.
و...
صدای مردی توی ذهنش پیچید.
«این پرونده باید برای همیشه بسته بمونه.»
آریانا ناگهان به جونگ‌کوک نگاه کرد.
ـ صدای اون مرد...
جونگ‌کوک پرسید:
ـ کی بود؟
آریانا با ترس گفت:
ـ نمی‌دونم...
اما حس می‌کنم قبلاً شنیدمش.
در همان لحظه، درِ بیمارستان قدیمی آرام باز شد.
مردی مسن پشت در ایستاده بود.
با دیدن آریانا، رنگ از صورتش پرید.
ـ تو...
آریانا با تعجب گفت:
ـ منو می‌شناسید؟
مرد چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد آرام گفت:
ـ فکر می‌کردم هیچ‌وقت برنمی‌گردی.
جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت.
ـ شما کی هستید؟
مرد نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.
ـ کسی که...
اون شب جونگ‌کوک و آریانا رو از هم جدا کرد.
هر دو با شنیدن این جمله خشکشـان زد.
آریانا با ناباوری گفت:
ـ چی...؟
مرد به او نگاه کرد.
ـ تو اون شب اینجا بودی، آریانا.
و این بار...
جونگ‌کوک هم بخشی از حقیقتی بود که سال‌ها از او پنهان شده بود.
پایان پارت ۳۶... #رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۷ آریانا چند ثانیه فقط به مرد خیره ماند.ـ من... اینجا ...

پارت ۳۵ آن شب...جونگ‌کوک، آریانا و سوآ در اتاق کوچکی نشسته ب...

پارت ۳۴ جونگ‌کوک مدت زیادی به جمله‌ی روی صفحه خیره ماند.«رمز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط