پارت ۱
پارت ۱
نگاهی به حلقه ی روی میز انداختم پنج ماه شده بود !
پنج ماه از جدایی من و جین میگذشت
خنده ی غمگینی کردم ، واقعا جدا شدیم ؟
هنوز باورم نمیشد که جدا شدیم
هنوز وقتی از شیفت بیمارستان میام فکر میکنم
جین با با خوشرویی میاد استقبالم
هنوز فکر میکنم وقتی در خونه رو باز میکنم بوی غذای مورد علاقم توی خونه میپیچه
هنوز هم به این عادت نکردم که صبح از خواب بلند شم و جین رو کنار خودم نبینم
ولی شاید جدا شدنمون از هم فکر خوبی بود !
خانواده جین مدام توی زندگی ما دخالت میکردن ، انگار زندگی اونا بود نه ما .
خانوادش علاوه بر دخالت توی زندگیمون ، تحقیرم هم میکردن ولی چرا ؟
شاید چون جین یه سلبریتی هست و با من که آدم معروفی نیستم ازدواج کرده بود
ولی خب مگه شغل من بد بود ؟ من جراح قلب بودم !
شاید هم چون جین بدون اختیار اونا با من ازدواج کرد
فکر میکردن من جین رو خام کردم ولی عشق بینمون واقعی بود !
یک بار این موضوع که خانوادش مدام توی زندگیم دخالت میکنن رو با جین در میون گذاشتم گفت دخالت نمیکنن ، زندگی پسرشونه و دوست دارن ازش خبر دار باشن
با خودم فکر کردم شاید درست میگه
چون من پدر و مادرم خارج از کشور بودن درک نمیکنم ولی حق با من بود اونا واقعا دخالت میکردن و این مسئله واقعا باعث اذیت من شده بود
بار ها این موضوع رو با جین در میون گذاشتم
ولی هر بار یه جواب شنیدم ، میگفت : تو خیلی سخت میگیری اونا دخالت نمیکنن
آخرین باری که این موضوع رو گفتم دعوای شدیدی درست شد
میگفت نمیتونم با کسی زندگی کنم که اینقدر حساسه و حتی نمیتونه ببینه که خانوادم نگرانم هستن
گفتم اونا واقعا دارن دخالت میکنن توی زندگی ما این اسمش نگرانی نیست
گفت اگه نمیتونی با این موضوع کنار بیای ، بیا جدا شیم
گفتم منظورم این نبود
و حرفی که بهم زد بیشتر از همه قلبم رو فشورد
گفت ولی من منظورم همین بود ، من دیگه نمیتونم با تو زندگی کنم .
آره زندگی عاشقانه ما بعد از ۴ سال با یه دعوای نسبتا کوچیک خراب شد .
چرا دروغ بگم هنوز عاشقشم !
هنوزم جونم رو براش میدم
هنوزم حاضرم ادامه زندگیم رو باهاش بگذرونم
ولی آیا اونم همین احساس ها رو داره ؟
واقعا گیج شده بودم ، توی این چند ماه مدام دستم میرفت سمت شمارش که بهش زنگ بزنم و از ته دلم بگم دلم برات تنگ شده ، هنوز عاشقتم ولی منصرف میشدم .
با صدای زنگ گوشیم افکارم رو کنار گذاشتم و چشمم رو به گوشی دوختم
سومین بود ، زن داداش جین
تنها کسی که توی خانوادش دوستم داشت و هنوز هم با هم در ارتباط بودیم
گوشی رو جواب دادم
ا.ت : الو ؟ سلام خوبی سومین ؟
سومین : سلام خوبی ا.ت ؟
صدای پرانرژیش ایندفعه آروم تر بود
ا.ت : ممنونم چیزی شده ؟
سومین : چیزی که نشده ولی زنگ زدم که بگم دعوتت کنم برای عروسی ( مکث )
ا.ت : عروسیه ؟
سومین : ع عروسی جین
یک لحظه انگار دنیا برام متوقف شد
ا.ت : عروسی جین ؟
سومین : ا آره
ا.ت : خودش گفت دعوتم کنی ؟
سومین : نه نه خودش نمیدونه ، مامانش گفت دعوتت کنم
ا.ت : با کی میخواد ازدواج کنه ؟
سومین : با جی اون
ا.ت : جی اون ؟
سومین : آره
حدس میزدم ، جی اون دختر دایی جین بود که مامانش مدام ازش تعریف میکرد
حتی یه بار به صورت غیر مستقیم توی جمع گفت که اون قرار بود زن جین بشه !
ا.ت : ممنونم که زنگ زدی
سومین : ا.ت فقط عروسی فرداست
ا.ت : باشه خداحافظ
بدون فرصت جواب دادن بهش گوشی رو قطع کردم
چشمام پر از اشک شده بود ، اون واقعا منو فراموش کرده ؟
ادامه دارد..........
حمایت میکنید ؟ 🫠
نگاهی به حلقه ی روی میز انداختم پنج ماه شده بود !
پنج ماه از جدایی من و جین میگذشت
خنده ی غمگینی کردم ، واقعا جدا شدیم ؟
هنوز باورم نمیشد که جدا شدیم
هنوز وقتی از شیفت بیمارستان میام فکر میکنم
جین با با خوشرویی میاد استقبالم
هنوز فکر میکنم وقتی در خونه رو باز میکنم بوی غذای مورد علاقم توی خونه میپیچه
هنوز هم به این عادت نکردم که صبح از خواب بلند شم و جین رو کنار خودم نبینم
ولی شاید جدا شدنمون از هم فکر خوبی بود !
خانواده جین مدام توی زندگی ما دخالت میکردن ، انگار زندگی اونا بود نه ما .
خانوادش علاوه بر دخالت توی زندگیمون ، تحقیرم هم میکردن ولی چرا ؟
شاید چون جین یه سلبریتی هست و با من که آدم معروفی نیستم ازدواج کرده بود
ولی خب مگه شغل من بد بود ؟ من جراح قلب بودم !
شاید هم چون جین بدون اختیار اونا با من ازدواج کرد
فکر میکردن من جین رو خام کردم ولی عشق بینمون واقعی بود !
یک بار این موضوع که خانوادش مدام توی زندگیم دخالت میکنن رو با جین در میون گذاشتم گفت دخالت نمیکنن ، زندگی پسرشونه و دوست دارن ازش خبر دار باشن
با خودم فکر کردم شاید درست میگه
چون من پدر و مادرم خارج از کشور بودن درک نمیکنم ولی حق با من بود اونا واقعا دخالت میکردن و این مسئله واقعا باعث اذیت من شده بود
بار ها این موضوع رو با جین در میون گذاشتم
ولی هر بار یه جواب شنیدم ، میگفت : تو خیلی سخت میگیری اونا دخالت نمیکنن
آخرین باری که این موضوع رو گفتم دعوای شدیدی درست شد
میگفت نمیتونم با کسی زندگی کنم که اینقدر حساسه و حتی نمیتونه ببینه که خانوادم نگرانم هستن
گفتم اونا واقعا دارن دخالت میکنن توی زندگی ما این اسمش نگرانی نیست
گفت اگه نمیتونی با این موضوع کنار بیای ، بیا جدا شیم
گفتم منظورم این نبود
و حرفی که بهم زد بیشتر از همه قلبم رو فشورد
گفت ولی من منظورم همین بود ، من دیگه نمیتونم با تو زندگی کنم .
آره زندگی عاشقانه ما بعد از ۴ سال با یه دعوای نسبتا کوچیک خراب شد .
چرا دروغ بگم هنوز عاشقشم !
هنوزم جونم رو براش میدم
هنوزم حاضرم ادامه زندگیم رو باهاش بگذرونم
ولی آیا اونم همین احساس ها رو داره ؟
واقعا گیج شده بودم ، توی این چند ماه مدام دستم میرفت سمت شمارش که بهش زنگ بزنم و از ته دلم بگم دلم برات تنگ شده ، هنوز عاشقتم ولی منصرف میشدم .
با صدای زنگ گوشیم افکارم رو کنار گذاشتم و چشمم رو به گوشی دوختم
سومین بود ، زن داداش جین
تنها کسی که توی خانوادش دوستم داشت و هنوز هم با هم در ارتباط بودیم
گوشی رو جواب دادم
ا.ت : الو ؟ سلام خوبی سومین ؟
سومین : سلام خوبی ا.ت ؟
صدای پرانرژیش ایندفعه آروم تر بود
ا.ت : ممنونم چیزی شده ؟
سومین : چیزی که نشده ولی زنگ زدم که بگم دعوتت کنم برای عروسی ( مکث )
ا.ت : عروسیه ؟
سومین : ع عروسی جین
یک لحظه انگار دنیا برام متوقف شد
ا.ت : عروسی جین ؟
سومین : ا آره
ا.ت : خودش گفت دعوتم کنی ؟
سومین : نه نه خودش نمیدونه ، مامانش گفت دعوتت کنم
ا.ت : با کی میخواد ازدواج کنه ؟
سومین : با جی اون
ا.ت : جی اون ؟
سومین : آره
حدس میزدم ، جی اون دختر دایی جین بود که مامانش مدام ازش تعریف میکرد
حتی یه بار به صورت غیر مستقیم توی جمع گفت که اون قرار بود زن جین بشه !
ا.ت : ممنونم که زنگ زدی
سومین : ا.ت فقط عروسی فرداست
ا.ت : باشه خداحافظ
بدون فرصت جواب دادن بهش گوشی رو قطع کردم
چشمام پر از اشک شده بود ، اون واقعا منو فراموش کرده ؟
ادامه دارد..........
حمایت میکنید ؟ 🫠
- ۳.۹k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط