𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁴
با ذوق به سمت گل ها دوید
جیمین : مراقب باش نخوری زمین
و دنبال جونگکوک دوید ، تهیونگ هم آرام دنبالشون راه میرفت
جونگکوک : چقدر گل رنگی رنگی
و با چشمای براق و تیله ایش به گل ها نگاه کرد
جیمین : خیلی خوشگلن
درحالی که به گل ها خیره شده بود زمزمه کرد
جیمین : بیا چندتا عکس بگیریم
و وسط دشت نشست و جونگکوک کنارش نشست و باهم چندتا سلفی گرفتن
جیمین : خیلی قشنگ شد
جونگکوک : اوهوم
جیمین شاخه گلی چید و پشت گوشش گذاشت و شاخه گلی هم پشت گوش جونگکوک گذاشت
جیمین : یه عکسم اینجوری بگیریم
بعد از اینکه چند تا عکس گرفتن دوباره به کلبه برگشتن تا ناهار بخورن
بعد از ناهار جونگکوک دلش میخواست بره تو جنگل تا یکم قدم بزنه ولی جیمین حوصله نداشت و میخواست به جاش توی کلبه بمونه و تو گوشیش باشه ( مامانو بابای جونگکوکم همینطور ) پس جونگکوک و تهیونگ باهم راه افتادن تا همون اطراف یکم بگردن
از کلبه بیرون رفتن و راه افتان ، جونگکوک این طرف و اون طرف میدوید و با ذوق به اطراف نگاه میکرد و تهیونگ درحالی که آروم قدم میزد فقط به جونگکوک خیره شده بود
تهیونگ: زیاد دور نرو ، خطرناکه
جونگکوک : باشه
و با لبخند بزرگ خرگوشی روی لبش به دویدن ادامه داد
روی تکه سنگی نشست و جونگکوک رو تماشا کرد که این بچه ها میخندید و اینور و اونور میرفت
تهیونگ: اینهمه انرژی رو از کجا آورده ؟
زمزمه کرد و با لبخند ملیحی روی صورتش به تماشا کردن جونگکوک ادامه داد
مدت کوتاهی گذشت که یه صدایی از پشت یه بوته اومد ، جونگکوک با کنجکاوی به بوته نگاه کرد
جونگکوک : یه چیزی اونجاست
به تهیونگ گفت و به بوته اشاره کرد
تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت بوته رفت و برگ ها را کنار زد و با چیزی که دید سریع عقب رفت و دست جونگکوک را گرفت
تهیونگ: زودباش باید بریم
جونگکوک : چی اونجاست ؟!
تهیونگ : شششش...فقط بیا بریم
و خواست جونگکوک رو از اونجا دور کنه ولی دیگه دیر شده بود و خرسی که پشت بوته ها بود دیده شون
خرس با خر خر از پشت بوته ها بیرون اومد و با قدم های آروم به سمتشون حرکت کرد
تهیونگ بدن جونگکوک را پشت بدن بزرگ ترش مخفی کرد
تهیونگ: هروقت گفتم ۳ با تمام سرعتت بدو به سمت کلبه و به همه بگو که فرار کنن
آروم زمزمه کرد
جونگکوک : پ...پس تو چی ؟
تهیونگ : نگران نباش...یکم سرشو گرم میکنم و زود میام
جونگکوک : ولی...
تهیونگ: گفتم برو ، ۱....۲....۳
و جونگکوک با تمام سرعتش به سمت کلبه دوید و خرس خواست دنبالش بره که تهیونگ سریع نفتکش را از جیبش درآورد و به هوا شلیک کرد و توجه خرس را جلب کرد ، خرس به تهیونگ نگاه کرد و به سمتش حمله ور شد
تهیونگ سریع در سمت مخالف کلبه دوید و خرسی که حالا دنبالش میکرد رو از کلبه دور کرد
سعی کرد با تفنگ بهش شلیک کنه ولی نمیتونست درحالی که فرار میکنه تیر رو به هدف بزنه پس فقط دوید اما دیگه داشت خسته میشد و نفس کم آورده بود
....ادامه دارد
𝑳𝒊𝒌𝒆 : ⁶⁵
𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕: ⁴⁵
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁴
با ذوق به سمت گل ها دوید
جیمین : مراقب باش نخوری زمین
و دنبال جونگکوک دوید ، تهیونگ هم آرام دنبالشون راه میرفت
جونگکوک : چقدر گل رنگی رنگی
و با چشمای براق و تیله ایش به گل ها نگاه کرد
جیمین : خیلی خوشگلن
درحالی که به گل ها خیره شده بود زمزمه کرد
جیمین : بیا چندتا عکس بگیریم
و وسط دشت نشست و جونگکوک کنارش نشست و باهم چندتا سلفی گرفتن
جیمین : خیلی قشنگ شد
جونگکوک : اوهوم
جیمین شاخه گلی چید و پشت گوشش گذاشت و شاخه گلی هم پشت گوش جونگکوک گذاشت
جیمین : یه عکسم اینجوری بگیریم
بعد از اینکه چند تا عکس گرفتن دوباره به کلبه برگشتن تا ناهار بخورن
بعد از ناهار جونگکوک دلش میخواست بره تو جنگل تا یکم قدم بزنه ولی جیمین حوصله نداشت و میخواست به جاش توی کلبه بمونه و تو گوشیش باشه ( مامانو بابای جونگکوکم همینطور ) پس جونگکوک و تهیونگ باهم راه افتادن تا همون اطراف یکم بگردن
از کلبه بیرون رفتن و راه افتان ، جونگکوک این طرف و اون طرف میدوید و با ذوق به اطراف نگاه میکرد و تهیونگ درحالی که آروم قدم میزد فقط به جونگکوک خیره شده بود
تهیونگ: زیاد دور نرو ، خطرناکه
جونگکوک : باشه
و با لبخند بزرگ خرگوشی روی لبش به دویدن ادامه داد
روی تکه سنگی نشست و جونگکوک رو تماشا کرد که این بچه ها میخندید و اینور و اونور میرفت
تهیونگ: اینهمه انرژی رو از کجا آورده ؟
زمزمه کرد و با لبخند ملیحی روی صورتش به تماشا کردن جونگکوک ادامه داد
مدت کوتاهی گذشت که یه صدایی از پشت یه بوته اومد ، جونگکوک با کنجکاوی به بوته نگاه کرد
جونگکوک : یه چیزی اونجاست
به تهیونگ گفت و به بوته اشاره کرد
تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت بوته رفت و برگ ها را کنار زد و با چیزی که دید سریع عقب رفت و دست جونگکوک را گرفت
تهیونگ: زودباش باید بریم
جونگکوک : چی اونجاست ؟!
تهیونگ : شششش...فقط بیا بریم
و خواست جونگکوک رو از اونجا دور کنه ولی دیگه دیر شده بود و خرسی که پشت بوته ها بود دیده شون
خرس با خر خر از پشت بوته ها بیرون اومد و با قدم های آروم به سمتشون حرکت کرد
تهیونگ بدن جونگکوک را پشت بدن بزرگ ترش مخفی کرد
تهیونگ: هروقت گفتم ۳ با تمام سرعتت بدو به سمت کلبه و به همه بگو که فرار کنن
آروم زمزمه کرد
جونگکوک : پ...پس تو چی ؟
تهیونگ : نگران نباش...یکم سرشو گرم میکنم و زود میام
جونگکوک : ولی...
تهیونگ: گفتم برو ، ۱....۲....۳
و جونگکوک با تمام سرعتش به سمت کلبه دوید و خرس خواست دنبالش بره که تهیونگ سریع نفتکش را از جیبش درآورد و به هوا شلیک کرد و توجه خرس را جلب کرد ، خرس به تهیونگ نگاه کرد و به سمتش حمله ور شد
تهیونگ سریع در سمت مخالف کلبه دوید و خرسی که حالا دنبالش میکرد رو از کلبه دور کرد
سعی کرد با تفنگ بهش شلیک کنه ولی نمیتونست درحالی که فرار میکنه تیر رو به هدف بزنه پس فقط دوید اما دیگه داشت خسته میشد و نفس کم آورده بود
....ادامه دارد
𝑳𝒊𝒌𝒆 : ⁶⁵
𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕: ⁴⁵
- ۶.۵k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط