{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۶:
به خاطر او

تاکه : اخه چرا باید این کار رو بکنه ؟

کازوتورا : به خاطر سوزومه

تاکه میچی خشکش زده بود طبق گفته های بقیه سوزومه دو ماه پیش خودکشی کرد بود پس این موضوع چه ربطی به اون داشت

تاکه: سوزومه ..چان ؟

کازوتورا : اره

تاکه : ولی برای چی اون این وسط چی کارست

کازوتورا نفس عمیقی کشید انگار توضیح دادن این موضوع براش سخت بود

کازوتورا : ببینم تاکه ...تو همین چند دقیقه پیش که زیر پل بودیم گفتی به به خاطر هیناتا میخوای همه چیز رو دوباره درست کنی

تاکه : اره

کازوتورا : چرا !!

تاکه : چی

کازوتورا : چرا به خاطر اون ؟ مگه اون چی داره

تاکه میچی فکر کرد تازه فهمیده بود منظور کازوتورا چیه : چون...اون برام مهمه چون...دوستش داشتم

کازوتورا لبخند کج و غمگینی زد : مایکی هم مثل توعه تاکه میچی... درست مثل تو

تاکه : وایستا کازوتورا ...یعنی مایکی

کازوتورا : مایکی داره مثل تو تلاش میکنه برای کسی که دوستش داشته ،اون فکر میکنه دلیل این کار سوزومه افراد سابق و یا قدیمی تومانن برای همین داره تک تکشون رو میکشه...همش زیر سر اژدهای سیاهه

تاکه: ولی... مگه اژدهای سیاه دلیل به وجود اومدن تومان نبود ؟

کازوتورا : درسته...ولی اونها خیلی تغییر کردن به هر حال ادم ها رو زمان تغییر میده
∆=∆=∆=∆

چند دقیقه بعد:

تاکه میچی رو به روی نایوتو توی دفنر پلیس نشسته بود دست هاشو دستبند زده بودن و مثل یه قاتل باهاش رفتار میکردن

نایوتو : تاکه میچی مثل همیشه وقتی تو به زمان حال برگشتی بازه زمانی منم تغییر کرد تغییر های که تو گذشته اتفاق افتاد باعث یه سری تغییر هم توی اینده شد من هنوز پلیسم ولی تو دیگه توی مغازه اجاره ای کار نمیکنی الان یکی از کله گنده های تومانی ولی خواهرم باز هم کشته شد !!!

=|=|=|=
چند دقیقه بعد (والا دلیل پرش های زمانی اینه اگه صحبت هاشون رو تایپ کنم پارت زود تموم میشه 🗿🚬):

تاکه میچی روی زانو هاش افتاد بود داش گریه میکرد در خفت و خواری تمام اشک میریخت نفس نفس میزد و حرف های نا معلومی میگفت نمیتونست اون چیزی رو که دیده بود باور کنه اون به دستور کیساکی به اکون گفته بود یکی رو بکشه ....اون کسی که باید کشته میشد هینا بود کیساکی تاکه میچی رو گول زده بود

تاکه میچی: نایوتو من گند زدم ...این دفعه تقصیر من بود ...من کشتمش...کار من بود مگه نه؟

نایوتو سرش رو پایین انداخت و گفت: نه ... نه تاکه میچی کون اونها ازت استفاده کردن

تاکه میچی : دیگه خسته شدم ...چند بار این اتفاق افتاده و چیزی بهتر نشده در واقع بد تر هم شده اینبار من کشتمش

نایوتو :تاکه میچی من...

تاکه : نگو که متاسفی !!! من خواهرت رو کشتم ...من یه قاتلم -

نایوتو : هی هی ...اینجوری نیست توی اون خط زمانی ...من مُرده بودم دراکن و چیفویو هم مُرده بودن کازوتورا هم مُرده بود اگه تو نبودی ما تا این حد نمیتونستیم پیش بریم تاکه میچی!! تو تنها کسی هستی که میتونه هینا رو نجات بده

نایوتو رسمن داشت گریه میکرد خیلی بد تر از تاکه میچی

نایوتو : ازت خواهش میکنم تاکه میچی این دنیا جهنم وار رو دست کن

تاکه میچی سر تکون داد و گریه کردن رو تموم کرد : من... فرمانده دسته اول تومان شدم ! یه قدم به هدف نزدیک تر شدم ولی باز هم هینا کشته‌شد

نایوتو: هر دفعه کیساکی خواهرم رو می‌کشه... حتماً یه دلیلی داره

تاکه میچی : اره ...درسته

نایوتو : هر اتفاقی تو گذشته افتاده کلید مرگ خواهرمه

صدای قدم ها و بعد در زدن چند نفر اومد

نایوتو : اومدن ببرنت بازداشتگاه...اونجا نمیتونم ببینمت ...الان باید برگردی به گذشته

تاکه : ولی

نایوتو : زود تر !!

تاکه میچی وقت نداشت پس زود با نایوتو دست داد الان خوب میدونست دشمن چه کسانی هستند افراد سابق اژدهای سیاه و کیساکی...

°•°•°•°•°•°•°•°
سفر در زمان
دوازده سال قبل :

( قسمت ۹ فصل دو )

هاکای یوزوها کوکو اینوپی تاکه میتسویا تایجو و چیفویو داخل کلیسا بودن همه اش و لاش زخمی و کتک خورده خسته و نفس نفس زنان

این مبارزه انگار برنده ای نداشت انگار قرار بود تا ابد طول بکشه تازه اگه شانس داشتن و میتونستن تایجو و کوکو و اینوپی رو شکست بدن هنوز افراد زیادی از اژدهای سیاه پشت در کلیسا وایستاده بودن مثل شیر های گرسنه به دنبال طعمه برای شکار

یه دفعه صدای اومد با اینکه گوش‌ خراش بود برای اونها مثل فرشته نجات بود

میتسویا : صدای اگزوز موتور مایکیه...

°°°°°°°°
بقیه پارت بعد
⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۷ :طلوع دوره جدید سه موتور جلوی افراد گنگ اژدهای سیاه ...

اخه کی گفته زخم های این بچه زشته هاان ؟

پارت ۳۵ :اخرین حرف ها چیفویو: تاکه میچی...توی این دوازه سال ...

پارت ۲۲:کسی که میخواهد فرمانده باشدسوزومه سر تکون داد : اره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط