پارت ۳۹:
پارت ۳۹:
دکه ارزو ها
چند شب از کریسمس میگذشت و به نظر هرج و مرج مبارزه کاپیتان دسته اول تومان با افراد اژدهای سیاه و رییس تومان با رییس اونها کم و کمتر میشد اگر هم خبری بود سوزومه و مایکی راست و ریستش میکردن
امشب فستیوال کریسمس بود بیشتر مَردم لباس های سنتی میپوشیدن و میومدن فستیوال ( قسمت ۱۰ فصل دو )
هیناتا و تاکه میچی هم با هم اومده بودن که یه نفر تاکه رو صدا زد
صدا: هی تاکه میچی چرا شبیه احمق ها لباس پوشیدی؟!
تاکه میچی برگشت میتسویا و هاکای بودن همراهشون یوزوها و دوتا دختر کوچولو بودن
تاکه میچی به اونها لبخند زد و به بچه ها نگا کرد : ببینم شما خواهر های کوچولو میتسویا نیستید ؟
میتسویا : چرا چرا این لوناست و اینم ماناست
تاکه : چقدر شما کوچولو و قشنگید
لونا : باهامون مثل بچه تا رفتار نکن
مانا : احمق...
لونا : دیونه
تاکه میچی که خیلی خورده بود تو ذوقش و ضایع شده بود سر میتسویا بابت تربیت بچه ها غر زد بعد هم برای اینکه موضوع رو عوض کنه به یه دکه اون طرف تر اشاره کرد
تاکه : ببینید دکه ارزو ها بیاید بریم اونجا
هینا : ایده خوبیه
یه دکه ساده و کوچیک بود با کاغذ های شکل دار زرد رنگ که روشون ارزو هاتو مینوشتی و به درخت کریسمس وصل میکردی
تاکه میچی با ذوق ارزوش رو نوشت هینا که پشت سرش بود قد بلندی کرد تا ارزوی تاکه میچی رو ببینه
هینا: ببینم چی نوشتی
تاکه میچی که مشخصاً دستپاچه شده بود کاغذ رو به قفسه سینش چسبوند و گفت: هینا جان...عا...چیز میدونی اگه....بهت نشونش بدم ارزوم براورده نمیشه
هینا : اخه کی همچنین چیز مسخره ای گفته !
میتسویا: راست میگه تاکه بزار ارزوت رو ببینیم دیگه
یوزوما: بده ببینیم
هاکای: همین الان اون کاغذ رو تحویل بده
تاکه میچی تقریباً داد زد : اصــــلــــا و ابــــدا
چیفویو که از اون نزدیکی ها رد میشد صدای تاکه میچی رو شنید و به سمتش برگشت
چیفویو: هی تاکه میچی !!!
پشت سر چیفویو پهیان بود
پهیان : ببینم اینجا چی کار میکنی بچه ؟
تاکه میچی با دیدن اونها یه جور های التماس کرد : چیفویو !! پهیان کمکم کنید
هاکای کارت ارزو های تاکه میچی رو از دستش کشید و از اونجای که قدش خیلی بلند بود دستش رو بالا گرفت تا تاکه نتونه کارت رو از دستش بگیره
تاکه میچی با داد و سروصدا گفت : بدش به من اون کارت ارزو های منه !!!!
دراکن و اِما که یکم اون طرفتر بودن به سمت تاکه میچی برگشتن
اِما : اخه کی انقدر سرو صدا میکنه
دراکن : هی وایستا اون تاکه میچیه !
اِما : ایول بقیه هم هستن و حتی هینا بریم پیششون
دراکن دستشو روی سرش گذاشت : باشه بریم ولی هنوز مایکی و سوزومه رو پیدا نکردیم
اِما : اون ها که بچه نیستن! تازه الان پیش همن از هم مراقبت میکنن
دراکن : از همین که پیش همن میترسم!
دراکن و اِما هم رفتن سمت بقیه و تلاش های بی نتیجه تاکه رو برای گرفتن کاغذ ارزو هاش از دست هاکای رو تماشا کردن که یه صدای از اون طرف اومد
صدا : بهت گفتم پسش بده !!!
صدای بعدی که خندون به نظر میرسید : خوب بیا بگیرش !!!
صدای اول : خودت خواستییی !!!
بعد سوزومه در حال دویدن از بین جمعیت پیداش شد انگار هیچ وقت نمیتونه هم رنگ جماعت و بی صدا باشه
اون دختر همیشه زیادی تو چشم بود ! موهای مشکی زرشکیش رو مثل همیشه بافته بود ولی این بار بالای سرش موهاش رو مثل تاج کرده بود ، لباس هاش سیاه با گل خط های خیلی ریز قرمز بودن که کاملا با رنگ چشم ها و موهاش ست بود ولی جلوی لباس رو باز گذاشته بود و زیرش یه بافتنی زرشکی پوشیده بود انگار استفاده اون از لباس سنتی بیشتر شبیه کت بود
پشت سرش مایکی میومد و بیشتر انگار داشت دنبالش میکرد
مایکی : گفتم بهم برش گردون !!!
سوزومه رفتن پشت میتسویا و یه شیرینی رو بالا گرفت
سوزومه : ببینم دنبال این میگردی مو خامه ای
مایکی : میکشمت سوزیییی !!!
بعد دوید سمت سوزومه تا شیرینی رو ازش بگیره برعکس هاکای نه مایکی و نه سوزومه شانسی توی قد نداشتن و هم قد بودن پس پاهاشون به هم گیر کرد و افتادن زمین مایکی افتاد روی سوزومه ( هشتک منحرف نباشید 🗿🚬)
مایکی در حالی که غرغر میکرد از جاش بلند شد و گفت: امیدوارم بمیری سوزومهههه ( جدی نیست )
بعد با بغض به دوریاکیش که روی زمین افتاده بود نگاه کرد
سوزومه خودش رو از زیر مایکی بیرون کشید و گفت: هی باشه ناراحت نباش میرم یکی دیگه برات میخرم
مایکی سرش رو بالا گرفت و نگاه ذوق زده هی به سوزومه کرد
دراکن: حالا که مسخره بازی هاتون تموم شده از وسط راه بلند بشید بریم اطراف رو ببینیم
×=×=×=×=×=×
دکه ارزو ها
چند شب از کریسمس میگذشت و به نظر هرج و مرج مبارزه کاپیتان دسته اول تومان با افراد اژدهای سیاه و رییس تومان با رییس اونها کم و کمتر میشد اگر هم خبری بود سوزومه و مایکی راست و ریستش میکردن
امشب فستیوال کریسمس بود بیشتر مَردم لباس های سنتی میپوشیدن و میومدن فستیوال ( قسمت ۱۰ فصل دو )
هیناتا و تاکه میچی هم با هم اومده بودن که یه نفر تاکه رو صدا زد
صدا: هی تاکه میچی چرا شبیه احمق ها لباس پوشیدی؟!
تاکه میچی برگشت میتسویا و هاکای بودن همراهشون یوزوها و دوتا دختر کوچولو بودن
تاکه میچی به اونها لبخند زد و به بچه ها نگا کرد : ببینم شما خواهر های کوچولو میتسویا نیستید ؟
میتسویا : چرا چرا این لوناست و اینم ماناست
تاکه : چقدر شما کوچولو و قشنگید
لونا : باهامون مثل بچه تا رفتار نکن
مانا : احمق...
لونا : دیونه
تاکه میچی که خیلی خورده بود تو ذوقش و ضایع شده بود سر میتسویا بابت تربیت بچه ها غر زد بعد هم برای اینکه موضوع رو عوض کنه به یه دکه اون طرف تر اشاره کرد
تاکه : ببینید دکه ارزو ها بیاید بریم اونجا
هینا : ایده خوبیه
یه دکه ساده و کوچیک بود با کاغذ های شکل دار زرد رنگ که روشون ارزو هاتو مینوشتی و به درخت کریسمس وصل میکردی
تاکه میچی با ذوق ارزوش رو نوشت هینا که پشت سرش بود قد بلندی کرد تا ارزوی تاکه میچی رو ببینه
هینا: ببینم چی نوشتی
تاکه میچی که مشخصاً دستپاچه شده بود کاغذ رو به قفسه سینش چسبوند و گفت: هینا جان...عا...چیز میدونی اگه....بهت نشونش بدم ارزوم براورده نمیشه
هینا : اخه کی همچنین چیز مسخره ای گفته !
میتسویا: راست میگه تاکه بزار ارزوت رو ببینیم دیگه
یوزوما: بده ببینیم
هاکای: همین الان اون کاغذ رو تحویل بده
تاکه میچی تقریباً داد زد : اصــــلــــا و ابــــدا
چیفویو که از اون نزدیکی ها رد میشد صدای تاکه میچی رو شنید و به سمتش برگشت
چیفویو: هی تاکه میچی !!!
پشت سر چیفویو پهیان بود
پهیان : ببینم اینجا چی کار میکنی بچه ؟
تاکه میچی با دیدن اونها یه جور های التماس کرد : چیفویو !! پهیان کمکم کنید
هاکای کارت ارزو های تاکه میچی رو از دستش کشید و از اونجای که قدش خیلی بلند بود دستش رو بالا گرفت تا تاکه نتونه کارت رو از دستش بگیره
تاکه میچی با داد و سروصدا گفت : بدش به من اون کارت ارزو های منه !!!!
دراکن و اِما که یکم اون طرفتر بودن به سمت تاکه میچی برگشتن
اِما : اخه کی انقدر سرو صدا میکنه
دراکن : هی وایستا اون تاکه میچیه !
اِما : ایول بقیه هم هستن و حتی هینا بریم پیششون
دراکن دستشو روی سرش گذاشت : باشه بریم ولی هنوز مایکی و سوزومه رو پیدا نکردیم
اِما : اون ها که بچه نیستن! تازه الان پیش همن از هم مراقبت میکنن
دراکن : از همین که پیش همن میترسم!
دراکن و اِما هم رفتن سمت بقیه و تلاش های بی نتیجه تاکه رو برای گرفتن کاغذ ارزو هاش از دست هاکای رو تماشا کردن که یه صدای از اون طرف اومد
صدا : بهت گفتم پسش بده !!!
صدای بعدی که خندون به نظر میرسید : خوب بیا بگیرش !!!
صدای اول : خودت خواستییی !!!
بعد سوزومه در حال دویدن از بین جمعیت پیداش شد انگار هیچ وقت نمیتونه هم رنگ جماعت و بی صدا باشه
اون دختر همیشه زیادی تو چشم بود ! موهای مشکی زرشکیش رو مثل همیشه بافته بود ولی این بار بالای سرش موهاش رو مثل تاج کرده بود ، لباس هاش سیاه با گل خط های خیلی ریز قرمز بودن که کاملا با رنگ چشم ها و موهاش ست بود ولی جلوی لباس رو باز گذاشته بود و زیرش یه بافتنی زرشکی پوشیده بود انگار استفاده اون از لباس سنتی بیشتر شبیه کت بود
پشت سرش مایکی میومد و بیشتر انگار داشت دنبالش میکرد
مایکی : گفتم بهم برش گردون !!!
سوزومه رفتن پشت میتسویا و یه شیرینی رو بالا گرفت
سوزومه : ببینم دنبال این میگردی مو خامه ای
مایکی : میکشمت سوزیییی !!!
بعد دوید سمت سوزومه تا شیرینی رو ازش بگیره برعکس هاکای نه مایکی و نه سوزومه شانسی توی قد نداشتن و هم قد بودن پس پاهاشون به هم گیر کرد و افتادن زمین مایکی افتاد روی سوزومه ( هشتک منحرف نباشید 🗿🚬)
مایکی در حالی که غرغر میکرد از جاش بلند شد و گفت: امیدوارم بمیری سوزومهههه ( جدی نیست )
بعد با بغض به دوریاکیش که روی زمین افتاده بود نگاه کرد
سوزومه خودش رو از زیر مایکی بیرون کشید و گفت: هی باشه ناراحت نباش میرم یکی دیگه برات میخرم
مایکی سرش رو بالا گرفت و نگاه ذوق زده هی به سوزومه کرد
دراکن: حالا که مسخره بازی هاتون تموم شده از وسط راه بلند بشید بریم اطراف رو ببینیم
×=×=×=×=×=×
- ۶۲۱
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط