{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اربـاب‌‌سـنگدل

#اربـاب‌‌سـنگدل
#پارت_18
·
·
·
جیمین دستش رو زیر صورتش ستون کرد و به ا/ت نگاه می‌کرد .

بعد با لبخندی گفت : " ببینم چند سالته.؟ بچه میزنی یا هیونگ عاشق خوشگلیت شده؟ "

ا/ت یه جرعه از آب لیوان رو قورت
داد و لیوان رو گذاشت رو میز و گفت : " هوم… خب من 20 سالمه . "

جیمین : " اوو ولی کمتر معلوم میشه . پس عاشق هم شدین و ازدواج کردین . نمیدونم چرا کوک بهم نگفت! "

ا/ت خیره به به نقطه‌ای نامعلوم گفت : " شاید چون عاشقم نیست . "

جیمین لبخندی بازیگوش روی لبش شکل گرفت با خودش گفت ا/ت خودش نمیخواد بگه . گفت : " چی.. پس چرا ازدواج کرده؟! "

ا/ت : " به‌خاطر انتقام . "

لبخند جیمین روی لبش از بین رفت و به فکر فرو رفت .
باید با کوک یه صحبتی می‌داشت تا بهتر بفهمه قضیه چیه.!


چند مین بعد..
کوک و تهیونگ اومدن با صورت و لباسای خونی..

کوک وقتی ا/ت رو دید خیالش راحت شد ؛ ولی نشون نداد که نگران بوده .

جیمین رفت جلو و جونگ‌کوک و جیمین همو در آغوش گرفتن و بعد تهیونگ بغلش کرد .

جیمین : " خب دیروقت اومدم نه "

کوک با لبخندی : " خوبه برگشتی.. بدونت سخت میشد این قضیه رو حل کرد! "

جیمین : " بابا کاری نکردم . خب دیگه هوا داره تاریک میشه.. باید برم هتل یکم استراحت کنم . "

کوک : " چرا هتل؟؟ "

جیمین : " پس چطوره برم تو خیابون بخوابم نظرته؟؟ "

کوک باخنده گفت : " احمق منظورم اینه همینجا تو عمارت بمون خو کلی زحمت کشیدی . حتی گفتی عمارتو هم از ردخون و اینا پاک کنن ؛ پس بمون . "

جیمین دستش رو زیر چونش گذاشت و با لحنی پررو گفت : " درسته . این عمارت هم اونقدری بزرگ هست که مزاحم عشق و عاشقی های تو و زنت نشم "

ا/ت که تاحالا اشک تو چشماش حلقه زده بود لبخندی تلخ زد و اومد جلو و گفت : " چه عشق و عاشقی؟!! "

جلوی کوک وایساد و گفت : " خوبی "

کوک : " آره "

ا/ت با بغضی سرشو انداخت پایین و گفت : " کوک ، میشه ازت خواهشی کنم منو یه جای دیگه ببری . امروز نبودی من خیلی ترسیدم . شلیک می‌کردن . بعضی‌ها با تبر می‌کوبید تو سر نگهبانا و خون همه‌جا رو گرفته بود! بعضیا.... بعضیا عضوهای بدنشون قطع بود.. یه وضعی بود "

اشک‌هاش شروع به ریختن کرد .
تهیونگ و جیمین فقط خیره نگاه می‌کردن .

کوک با نگاهی سرد و عصبی گفت : " مثلاً کجا ببرمت؟؟؟ "

ا/ت : " هرجا حتی شده تو یه زیرمینم زندگی میکنم.. ولی نمیخوام دوباره اتفاقای امروزو ببینم "

کوک تک‌خنده‌ای عصبی سر داد و گفت : " مثلا چیو نبینی؟؟ باهام بیا "

ا/ت بهت زده به کوک نگاه کرد که کوک دستشو گرفت و کشیدش سمت خونهٔ پشت باغ تو عمارت .

جایی که جسد افرادی که امروز مردن رو گذاشته بود....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶
دیدگاه ها (۲)

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_17···چانگ دو مین با خنده‌ی منزجر کننده ...

«قول میدم از عشقت بمیرم ولی هیچوقت عاشق یکی دیگه نشم »

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_8···ا/ت توی اتاقش نشسته بود .بالأخره ت...

ا. ت : فکر کردی با تو شوخی دارم؟بعد اومد جلو و یک بوسه کوچیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط