#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_25
·
·
·
آروم دستش لغزید روی شکمش و گفت : " تو هم ازم متنفر میشی هوم؟ "
و اشکهاش شروع به ریختن کرد .
بیحوصله از پلهها رفت پایین پشت میز نشست و سرشو بین دستاش گرفت .
از اون طرف جیمین که با بطری آبجو تو دستش از آشپزخونه میومد بیرون ، با لبخندی سرخوش .
ا/ت رو که دید مکثی کرد و لبخندش محو شد .
رفت تو فکر..
چندی نگذشت که دوباره لبخندش شکل گرفت.. رفت رو صندلی روبهرو با ا/ت نشست و گفت : " چته زن داداش.؟ "
ا/ت سرشو آورد بالا و به چهره جیمین خیره شد ؛ بعد مکثی گفت : " هاا هیچی "
و لبخندی زد.. البته این لبخند فیک فقط حال بدش رو یکم مخفی میکرد.!
جیمین : " فک نکنم ولی.. "
بطری آبجو رو گرفت بالا و با لبخندی گفت : " چطوره؟ هوم؟ توام میخوری؟؟ "
ا/ت نگاهی انداخت . یکم خوشحال شد و گفت : " آره.. "
جیمین خواست یکم اذیت کنه گفت : " اصلاً ظرفیتش رو داری؟! "
ا/ت با اخمی واضح گفت : " یااا "
جیمین : " شوخی کردم بابا.. "
ا/ت : " بههرحال فقط یهدفعه خوردم.. انگار زیاد خورده بودم حالم بد شد.. "
جیمین : " یه بار خوردی؟؟ اوو اگه چند دفعه بخوری عادت میکنی . "
و در بطری رو باز کرد .
ا/ت با لبخند نازش منتظر نگاه میکرد .
کوک که تا حالا داشت فقط نگاه میکرد اومد جلو..
ا/ت همین که دستش رو برد تا لیوان کوچیکی که جلوش بود رو برداره ، دستی قوی دور مچش پیچید! متعجب برگشت و کوک رو دید..
ا/ت : " یااا ول کن "
کوک : " احمق تو بارداری میخوای از اینا بخوری؟!! "
جیمین متعجب نگاه میکرد و گفت : " چـ... "
ا/ت : " من میخوام بخورم . "
کوک عصبی گفت : " غلط کردی میگی یه دفعه خوردم . الانم که بارداری.. میخوای بلایی سر بچهٔ من بیاریهاا پاشو برو استراحت کن پاشو.. "
ا/ت با قیافهای مظلوم سرشو انداخت پایین .
جیمین لبخندی پر از ذوق روی لبش نشست! دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت : " چی میگینن؟؟ "
رو به ا/ت گفت : " دارین پدر و مادر میشینن "
ا/ت لبخندی زد .
کوک هم لبخندی رو لبش نشست و گفت : " آرهه "
بعد رو به ا/ت گفت : " گفتم پاشو دیگه . "
ا/ت با غرغری گفت : " باشه دیگه.. "
جیمین با لبخند گفت : " بعد بیا حرف بزنیم . "
کوک : " باشه . "
و ا/ت رو برد سمت اتاقش...
·
·
·
#پارت_25
·
·
·
آروم دستش لغزید روی شکمش و گفت : " تو هم ازم متنفر میشی هوم؟ "
و اشکهاش شروع به ریختن کرد .
بیحوصله از پلهها رفت پایین پشت میز نشست و سرشو بین دستاش گرفت .
از اون طرف جیمین که با بطری آبجو تو دستش از آشپزخونه میومد بیرون ، با لبخندی سرخوش .
ا/ت رو که دید مکثی کرد و لبخندش محو شد .
رفت تو فکر..
چندی نگذشت که دوباره لبخندش شکل گرفت.. رفت رو صندلی روبهرو با ا/ت نشست و گفت : " چته زن داداش.؟ "
ا/ت سرشو آورد بالا و به چهره جیمین خیره شد ؛ بعد مکثی گفت : " هاا هیچی "
و لبخندی زد.. البته این لبخند فیک فقط حال بدش رو یکم مخفی میکرد.!
جیمین : " فک نکنم ولی.. "
بطری آبجو رو گرفت بالا و با لبخندی گفت : " چطوره؟ هوم؟ توام میخوری؟؟ "
ا/ت نگاهی انداخت . یکم خوشحال شد و گفت : " آره.. "
جیمین خواست یکم اذیت کنه گفت : " اصلاً ظرفیتش رو داری؟! "
ا/ت با اخمی واضح گفت : " یااا "
جیمین : " شوخی کردم بابا.. "
ا/ت : " بههرحال فقط یهدفعه خوردم.. انگار زیاد خورده بودم حالم بد شد.. "
جیمین : " یه بار خوردی؟؟ اوو اگه چند دفعه بخوری عادت میکنی . "
و در بطری رو باز کرد .
ا/ت با لبخند نازش منتظر نگاه میکرد .
کوک که تا حالا داشت فقط نگاه میکرد اومد جلو..
ا/ت همین که دستش رو برد تا لیوان کوچیکی که جلوش بود رو برداره ، دستی قوی دور مچش پیچید! متعجب برگشت و کوک رو دید..
ا/ت : " یااا ول کن "
کوک : " احمق تو بارداری میخوای از اینا بخوری؟!! "
جیمین متعجب نگاه میکرد و گفت : " چـ... "
ا/ت : " من میخوام بخورم . "
کوک عصبی گفت : " غلط کردی میگی یه دفعه خوردم . الانم که بارداری.. میخوای بلایی سر بچهٔ من بیاریهاا پاشو برو استراحت کن پاشو.. "
ا/ت با قیافهای مظلوم سرشو انداخت پایین .
جیمین لبخندی پر از ذوق روی لبش نشست! دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت : " چی میگینن؟؟ "
رو به ا/ت گفت : " دارین پدر و مادر میشینن "
ا/ت لبخندی زد .
کوک هم لبخندی رو لبش نشست و گفت : " آرهه "
بعد رو به ا/ت گفت : " گفتم پاشو دیگه . "
ا/ت با غرغری گفت : " باشه دیگه.. "
جیمین با لبخند گفت : " بعد بیا حرف بزنیم . "
کوک : " باشه . "
و ا/ت رو برد سمت اتاقش...
·
·
·
- ۱۵۸
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط