ظهرخونه ی نوا و جولینوا
"۱۲:۳۷ ظهر-خونه ی نوا و جولی-نوا"
از ساعت ۹ بود که بیدار بودم...ناهار رو اماده کرده بودم و خونه رو هم تمیز کرده بودم...داشتم میز ناهار رو میچیدم که صدای جولی توجهمو به خودش جلب کرد...حتی از اشپزخونه هم شوق و ذوق تو صداش رو میتونستم بفهمم...ناخداگاه لبخندی زدم...یه چند ثانیه ای منتظر بودم که جولی با قیافه ای پوکر اومد بیرون...تعجب کردم...تا چند دقیقه پیش که خوشحال بود الان چی شد...چیزی درباره این موضوع نگفتم و فقط بهش گفتم
-من میرم حموم...غذا امادس
-باش
و بعد رفتم حموم
از ساعت ۹ بود که بیدار بودم...ناهار رو اماده کرده بودم و خونه رو هم تمیز کرده بودم...داشتم میز ناهار رو میچیدم که صدای جولی توجهمو به خودش جلب کرد...حتی از اشپزخونه هم شوق و ذوق تو صداش رو میتونستم بفهمم...ناخداگاه لبخندی زدم...یه چند ثانیه ای منتظر بودم که جولی با قیافه ای پوکر اومد بیرون...تعجب کردم...تا چند دقیقه پیش که خوشحال بود الان چی شد...چیزی درباره این موضوع نگفتم و فقط بهش گفتم
-من میرم حموم...غذا امادس
-باش
و بعد رفتم حموم
- ۱۲.۵k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط