بعد از اینکه از بازار خارج شدم به ورودی باغ شکوفه ها رسید
بعد از اینکه از بازار خارج شدم به ورودی باغ شکوفه ها رسیدم...تا ورد باغ شدم بوی شکوفه های انواع میوه ها به مشامم خورد...تصمیم گرفتم یه شکوفه انار بچینم و زیر درخت طبیعت بزارمش... تا یه پری طبیعت دیگه بوجود بیاد...توی قصر طبیعت هر پری طبیعت از یک شکوفه بوجود میاد...وقتی که اونو به یه شاخه ی درخت طبیعت وصل کنی..پری متولد میشود...تا حالا از درخت انار هیچ پری بوجود نیومده بود...چون میگن بوی انار قویه و میتونه قصر طبیعت رو لو بده..سمت درخت انار رفتم....بدون شکوفه بودن...دستی به شاخه یکی از درختان انار کشیدم...شکوفه هایی زیبا در اومد...یه شکوفه رو چیدم و کنار هلو گذاشتم...توی راه برگشت چشمم به یه کالسکه عجیب خورد...توی کالسکه کسی ننشسته بود و کالسکه به جای اینکه با گل تزئین شده باشه...با بوته های خار بود...رنگ کالسکه طوسی بود و به سرعت میرفت...باید میفهمیدم چه خبره...به رود کنارم نگاه کردم..خزه های کوچکی روش بودن...روی یه خزه ایستادم و با اون کالسکه رو دنبال کردم....وارد یه قصر شدیم...توی قصر پر از ادمایی بود که دستشون نیزه داشتن...یواشکی وارد قصر شدم...بالا رفتم که متوجه یه در باز شدم...هوا بارانی بود...وارد اتاق تاریک شدم...ناگهان چشمم به یه گل درخشان افتاد..گل همه ی پراش ریخته بود و اخرین گلبرگ هم داشت می افتاد...شیشه رو دادم کنار و گل رو برداشتم....جادوم رو به گل منتقل کردم و گل دوباره تازه شد...یه گل صورتی بود....زیبا بود... ناگهان متوجه شدم که دوتا ادم از روی بالکن دارن میان داخل...صدای یه دختری به نام بل بود...همونی که پدرش دیونه شده بود... ترسیده بودم..اونا بایدگل رو پژمرده ببینن ولی دلم نمیومد این گل رو پژمرده کنم...گل پیتر رو برداشتم پژمرده بود...اونو جای گل جادویی گذاشتم و گل جادویی رو گذاشتم توی سبدم...از اونجا فرار کردم ولی تا از اتاق خارج شدم یکی منو داخل اتاق بغلی کشید و جلوی دهنم رو گرفت...یه دختر زیبا بود...بل با یه اقایی به سمت اتاق بالا رفتن..دختر دستشو برداشت و گفت...تو جادوگری؟
با ترس گفتم:نه نه نترس جادوم بی خطره
گفت:میدونم همه از جادو بدشون میاد ولی من جادو دوست دارم...اون گلی که برداشتی..اون گل عمر پادشاه بود...تو زندش کردی...میشه اون گلو ببینم؟
گل رو بهش دادم...تا گل رو گرفت گلبرگ های گل از رنگ صورتی تبدیل به قرمز شد و ازش خون چکید...گل رو از دستش گرفتم...با خشم بهش گفتم:چیکار میکنی..گلم نابود شد
گل رو گذاشتم توی سبد
+ببخشید...راستی میشه به منم جادو یاد بدی
-البته
+وای عالیه... بخاطر این لطفت امشب بیا مهمونی من...قبلش هم بیا خونم تا باهم لباس بپوشیم و بریم..خونم کنار برکه قورباغه هاست
_باشه...امشب میبینمت
سریع از قصر خارج شدم و به طرف خونه رفتم...وای خیلی خوشحالم...تا حالا مهمونی انسان ها نرفته بودم...به قصر رسیدم و در رو باز کردم...بی خبر از اینکه یه نفر دنبالم میکرد
با ترس گفتم:نه نه نترس جادوم بی خطره
گفت:میدونم همه از جادو بدشون میاد ولی من جادو دوست دارم...اون گلی که برداشتی..اون گل عمر پادشاه بود...تو زندش کردی...میشه اون گلو ببینم؟
گل رو بهش دادم...تا گل رو گرفت گلبرگ های گل از رنگ صورتی تبدیل به قرمز شد و ازش خون چکید...گل رو از دستش گرفتم...با خشم بهش گفتم:چیکار میکنی..گلم نابود شد
گل رو گذاشتم توی سبد
+ببخشید...راستی میشه به منم جادو یاد بدی
-البته
+وای عالیه... بخاطر این لطفت امشب بیا مهمونی من...قبلش هم بیا خونم تا باهم لباس بپوشیم و بریم..خونم کنار برکه قورباغه هاست
_باشه...امشب میبینمت
سریع از قصر خارج شدم و به طرف خونه رفتم...وای خیلی خوشحالم...تا حالا مهمونی انسان ها نرفته بودم...به قصر رسیدم و در رو باز کردم...بی خبر از اینکه یه نفر دنبالم میکرد
- ۱۰.۸k
- ۲۰ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط