{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 25

تهیانگ: مگس نره تو دهنت... اگه دید زدنت تموم شد بریم داخل
تارا: حرصی نگاش کردم که نیشخند رو مخی زد و جلوتر راه افتاد... مرتیکه گوریل ایش... دنبالش رفتم.. وارد یکی از مغازه ها شد... پشت سرش وارد شدم مغازه تم خیلی قشنگی داشت یه ست مبل راحتی وسط مغازه بود یکم اونورتر چنتا اتاق پرو بود و با یه عالمه ریل تیشرت و شلوار گشاد تاپ شلوارک و خلاصه کلی لباس راحتی مخصوص تو خونه.. فروشنده یه دختر تقریبا ۲۰ ساله بود... همین که ما وارد شدیم عشوه میومد واسه تهیانگ و صد البته که تهیانگم محل سگ بهش نمیداد... الان من چرا دارم انقدر زر میزنم ایشش به من چه اصلا اه...
تهیانگ: زیر چشمی نگاش کردم داشت با نگاهش دختر فروشنده رو میخورد... یعنی ممکنه حسی بهم داشته باشه.. نه امکان نداره... افکارمو پس زدمو نشستم رو یکی از مبلای تو فروشگاه... برو هرچی دوست داری انتخاب کن و بپوش ببین کدوم بهتره
تارا: نگاش کردم.. چقدر خونسرده مرتیکه خر.. تو دلش... اوکی... رفتم سمت ریلای لباسا... خداا من بین این همه چیا بردارم... انقدر تنوع زیاد بود میموندی چیو انتخاب کنی... چن دست لباس برداشتم و رفتم تو یکی از اتاقا... دونه دونه پوشیدمشون همه شون خیلی خوب بودن حسابی راحت همون چیزی که میخاستم.... لباسای خودمو پوشیدم و بعد برداشتن تیشرت و شلوارا از اتاق پرو رفتم بیرون
تهیانگ: نگاهی بهش انداختم... همینا؟
تارا: اره چنتا بردارم مگه
تهیانگ: چقدر تو کم خرجی بابا... برو هر چقدر میخای بردار
تارا: وا اون همه لباس بردارم برا چی همینا خوبه
تهیانگ: اوک خودم انتخاب میکنم... بلند شدمو سمت ریلای لباس رفتم
تارا: اهای عمو مگه قراره مغازه رو بار بزنم همینا بسه دیگه
تهیانگ: سکوت کن اینا برای تو کمه حالام عین یه دختر خوب برو بشین تا بیام
تارا: پوففف... مرتیکه. خدایا... نشستم رو مبل
تهیانگ: افرین... رفتم سمت ریلای لباس... از اونجای که سلیقه شو میدونستم چیزای دخترونه باب میلش نیست... کلی لباس راحتی براش برداشتم و رفتم سمت فروشنده و خودشو صدا زدم
تارا: بعد یه بیست دقیقه صدام زد رفتم سمتش... داداشششش بار زدی خودتو این همه میخام چیکارررر
تهیانگ: هنوز بقیه لباسات مونده پس به قول خودت ببند اون در گاله رو
تارا: حرف خودمو به خودم تحویل میدی
تهیانگ: دقیقا عزیزم
تارا: به من نگو عزیزم خشتکتو برات پرچم میکنم
تهیانگ: پوففف ببند... سمت فروشنده چرخیدم و گذاشتمشون روی میز.. اینارو توی پلاستیک بزارین
تارا: یعنی دختره با یه عشوه ای لباسارو توی پلاستیک میزاشت و با تهیانگ حرف میزد به ولا دلم میخاست هم بالا بیارم هم چنان بگیرم اینو زیر باد کتک بگیرم دیگه بلند نشه البته تهیانگ محل سگ بهش نمیداد و خیلی مختصر جواب میداد ولی بازم


تارا حسودی میکنهههه بزن دست قشنگه رووو👏🏻👏🏻🤣
دیدگاه ها (۰)

# رز _ سیاه PART _ 26 تارا: داشتم تو ذهنم دختره رو با انواع ...

و همه ی اینا خلاصه میشه به آدم درونگرایی که یه زمانی برونگرا...

# رز _ سیاه PART _ 24 تهیانگ: به ماشین تکیه داده بود... قفل ...

# رز _ سیاه PART _ 23تارا: ساعت نزدیک ۶ بود... از رو تخت بلن...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۳۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط