مردی در ساحل...
مردی در ساحل...
[پارت چهارم]
روز بعد...
ساحل مثل همیشه آرام بود.
موجها یکییکی به شنها میخوردند.
یونگی از صبح همانجا نشسته بود.
نگاهش به دریا بود...
اما هر چند دقیقه یکبار، بیاختیار به مسیری که ات همیشه از آن میآمد، نگاه میکرد.
چند لحظه بعد، زیر لب گفت:
یونگی: ...
هنوز نیومده.
خودش هم نفهمید چرا این جمله را گفت.
چند دقیقه گذشت...
بعد...
دختری با موهایی که باد به بازی گرفته بود، از دور نمایان شد.
همان لبخند همیشگی...
همان قدمهای آرام...
ات: یونگییی!
یونگی سرش را بلند کرد.
وقتی ات را دید، نگاهش برای لحظهای نرم شد.
اما مثل همیشه سعی کرد جدی بماند.
یونگی: دیر کردی.
ات با تعجب ایستاد.
ات: چی؟
یونگی خیلی آرام گفت:
یونگی: همیشه زودتر میومدی.
ات چند ثانیه فقط به او خیره شد...
بعد لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
ات: یعنی...
منتظرم بودی؟
یونگی سریع نگاهش را از او گرفت.
یونگی: نه.
ات: مطمئنی؟
یونگی: فقط...
ساحل امروز ساکتتر بود.
ات خندید.
ات: پس منتظرم بودی.
یونگی: نه.
ات: بودی.
یونگی: نه.
ات: بودی.
یونگی نفس کوتاهی کشید.
یونگی: خیلی حرف میزنی.
ات با خنده کنارش نشست.
ات: ولی بازم جوابمو ندادی.
این بار...
یونگی چیزی نگفت.
فقط گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
ات با ذوق گفت:
ات: باز لبخند زدی!
یونگی: اشتباه دیدی.
ات: نه، کاملاً دیدم.
...
چند دقیقه بعد...
ات پاهایش را جمع کرد و به موجها خیره شد.
ات: یونگی...
یونگی: هوم؟
ات: تو هیچوقت از اینجا نمیری؟
یونگی نگاهش را به افق دوخت.
یونگی: نه.
ات: چرا؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
نسیم موهایش را تکان داد.
بعد خیلی آرام گفت:
یونگی: چون اینجا...
آرومم.
ات لبخند زد.
ات: پس از امروز...
منم بخشی از آرامشت میشم.
یونگی به او نگاه کرد.
چند ثانیه...
بدون اینکه چیزی بگوید.
ات از نگاهش خجالت کشید و سریع به دریا نگاه کرد.
...
غروب...
هوا کمکم خنکتر میشد.
ات از جایش بلند شد.
ات: باید برم.
یونگی فقط سر تکان داد.
ات چند قدم رفت.
بعد برگشت و با شیطنت گفت:
ات: فردا دیر نمیکنم...
که آقای اخمو دوباره منتظرم نمونه.
یونگی همانطور که به دریا نگاه میکرد، خیلی آرام گفت:
یونگی: ...
مواظب خودت باش.
ات همانجا خشکش زد.
این اولین بار بود...
که یونگی، خودش نگرانش شده بود.
لبخند گرمی زد.
ات: چشم...
تو هم مواظب خودت باش، مرد ساحل.
یونگی برای اولین بار، تا وقتی ات از دیدش محو شد...
لبخند کوچکی روی لبش ماند.
و خودش هم نمیدانست...
از چه زمانی، آن ساحلِ همیشه ساکت...
بدون صدای خندههای ات، دیگر مثل قبل نبود...
ادامه دارد... 🌊🤍
[پارت چهارم]
روز بعد...
ساحل مثل همیشه آرام بود.
موجها یکییکی به شنها میخوردند.
یونگی از صبح همانجا نشسته بود.
نگاهش به دریا بود...
اما هر چند دقیقه یکبار، بیاختیار به مسیری که ات همیشه از آن میآمد، نگاه میکرد.
چند لحظه بعد، زیر لب گفت:
یونگی: ...
هنوز نیومده.
خودش هم نفهمید چرا این جمله را گفت.
چند دقیقه گذشت...
بعد...
دختری با موهایی که باد به بازی گرفته بود، از دور نمایان شد.
همان لبخند همیشگی...
همان قدمهای آرام...
ات: یونگییی!
یونگی سرش را بلند کرد.
وقتی ات را دید، نگاهش برای لحظهای نرم شد.
اما مثل همیشه سعی کرد جدی بماند.
یونگی: دیر کردی.
ات با تعجب ایستاد.
ات: چی؟
یونگی خیلی آرام گفت:
یونگی: همیشه زودتر میومدی.
ات چند ثانیه فقط به او خیره شد...
بعد لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
ات: یعنی...
منتظرم بودی؟
یونگی سریع نگاهش را از او گرفت.
یونگی: نه.
ات: مطمئنی؟
یونگی: فقط...
ساحل امروز ساکتتر بود.
ات خندید.
ات: پس منتظرم بودی.
یونگی: نه.
ات: بودی.
یونگی: نه.
ات: بودی.
یونگی نفس کوتاهی کشید.
یونگی: خیلی حرف میزنی.
ات با خنده کنارش نشست.
ات: ولی بازم جوابمو ندادی.
این بار...
یونگی چیزی نگفت.
فقط گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
ات با ذوق گفت:
ات: باز لبخند زدی!
یونگی: اشتباه دیدی.
ات: نه، کاملاً دیدم.
...
چند دقیقه بعد...
ات پاهایش را جمع کرد و به موجها خیره شد.
ات: یونگی...
یونگی: هوم؟
ات: تو هیچوقت از اینجا نمیری؟
یونگی نگاهش را به افق دوخت.
یونگی: نه.
ات: چرا؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
نسیم موهایش را تکان داد.
بعد خیلی آرام گفت:
یونگی: چون اینجا...
آرومم.
ات لبخند زد.
ات: پس از امروز...
منم بخشی از آرامشت میشم.
یونگی به او نگاه کرد.
چند ثانیه...
بدون اینکه چیزی بگوید.
ات از نگاهش خجالت کشید و سریع به دریا نگاه کرد.
...
غروب...
هوا کمکم خنکتر میشد.
ات از جایش بلند شد.
ات: باید برم.
یونگی فقط سر تکان داد.
ات چند قدم رفت.
بعد برگشت و با شیطنت گفت:
ات: فردا دیر نمیکنم...
که آقای اخمو دوباره منتظرم نمونه.
یونگی همانطور که به دریا نگاه میکرد، خیلی آرام گفت:
یونگی: ...
مواظب خودت باش.
ات همانجا خشکش زد.
این اولین بار بود...
که یونگی، خودش نگرانش شده بود.
لبخند گرمی زد.
ات: چشم...
تو هم مواظب خودت باش، مرد ساحل.
یونگی برای اولین بار، تا وقتی ات از دیدش محو شد...
لبخند کوچکی روی لبش ماند.
و خودش هم نمیدانست...
از چه زمانی، آن ساحلِ همیشه ساکت...
بدون صدای خندههای ات، دیگر مثل قبل نبود...
ادامه دارد... 🌊🤍
- ۴۲۷
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط